سلاممم
سلاممم🪼
اومدم با فصل جدید سایه های از یاد رفته
خیلی وقت بود نزاشته بودم😔💔
و البته آرت از میشل و هیدویی✨️✨️
فصل نهم: تابلو
بعد از مهمانی، در سکوت جاده نشسته بودیم. هیدویی پشت فرمان بود و زیر لب آهنگی را زمزمه میکرد؛ از همان ترانههایی که فقط خودش میشناخت، غمآلود و بینام. صدایش محو بود، مثل نوری که در فاصله میمیرد. چند ثانیه گذشت، بعد ناگهان خواندن را قطع کرد و نگاهش را به من دوخت.
بدون مقدمه گفت:
«خانوادهات عجیب بودند... اما نه آنقدر که فکر میکردی. مادرت زن مهربانی بود، ولی پدرت... او واقعاً ترسناک بود.»
لبخندش لرزید، کمی خم شد و آرام ادامه داد:
«با این حال جالبه، نه؟ همیشه کسی بوده که بهش تکیه کنی…»
در چهرهاش سایهای گذرا افتاد؛ مثل تکهابری که از روی ماه بگذرد و نوری را خاموش کند. اما من—همیشه در بهتر کردن حال دیگران شکست میخوردم. فقط نگاهش کردم. و او، مثل همیشه، خیلی زود نقابش را یافت؛ همان نقاب آرام و بازیگرانهای که دیگر برایم غریبه نبود.
ماشین در دل شب میلغزید. جاده خالی بود، تاریک و سرد، و چراغها تنها خطی زرد بر پوست آسفالت میکشیدند. حتی ماه هم آن شب پنهان شده بود، گویی خودش هم نمیخواست بر این مسیر نوری بیفکند.
سکوت طولانی با صدایی نرم شکست:
«وقتی در عمارت گشت میزدم، از راهرویی عجیب سر درآوردم. دیوارهایش پر از تابلو بود... عکسهایی از تمام خانوادهات، یکی پس از دیگری. اما تو را ندیدم.»
نفسم مکث کرد. سرم را به سویش چرخاندم، واژهای میان حیرت و سردی بر لبم نشست:
«نبود؟ منظورت چیست؟»
شانهای بالا انداخت، لحنش همانقدر آرام بود که رفتارش همیشه بود:
«چه میدانم... عکسهای زیادی آنجا بود، اما از تو خبری نبود. فقط یک تابلو را دیدم که رویش با پارچهای پوشیده شده بود.»
سکوت دوباره بازگشت، اما از جنس قبلی نبود—اینبار چیزی در آن میلرزید. گوشهایم تیز شده بود. پارچهای روی تصویر... تصویری که نباید دیده میشد. من آن راهرو را میشناختم؛ راهروی سنت خانواده، جایی که عکس همه نسلها نصب میشد. حضور نداشتن من در آن، شاید برای دیگران نکتهای بیمعنا بود، اما برای من—سؤال بود. سایهای قدیمی که از کودکی دنبال من میآمد.
آن شب، تلاش کردم ماجرا را فراموش کنم. و شاید واقعاً فراموش کرده بودم، تا سالها بعد که جواب آن پرسش پیدا شد—پاسخهایی که ساکت، بیرحم و کامل بودند. پاسخهایی که توضیح میدادند چرا تصویر من هرگز بر دیوار آن راهرو ننشست،
چرا نگاه پدرم، هیچگاه همان نگاهِ پدرانه نبود...
پاسخهایی که کاش هرگز آشکار نمیشدند.
چطوره؟🍭
و قراره چیز خیلی گوگولی و نازی توی فصل بعد باشهههه✨️🎀
خودم عاشق فصل بعدم✨️😭
خب دیگه...
خدافظ
اومدم با فصل جدید سایه های از یاد رفته
خیلی وقت بود نزاشته بودم😔💔
و البته آرت از میشل و هیدویی✨️✨️
فصل نهم: تابلو
بعد از مهمانی، در سکوت جاده نشسته بودیم. هیدویی پشت فرمان بود و زیر لب آهنگی را زمزمه میکرد؛ از همان ترانههایی که فقط خودش میشناخت، غمآلود و بینام. صدایش محو بود، مثل نوری که در فاصله میمیرد. چند ثانیه گذشت، بعد ناگهان خواندن را قطع کرد و نگاهش را به من دوخت.
بدون مقدمه گفت:
«خانوادهات عجیب بودند... اما نه آنقدر که فکر میکردی. مادرت زن مهربانی بود، ولی پدرت... او واقعاً ترسناک بود.»
لبخندش لرزید، کمی خم شد و آرام ادامه داد:
«با این حال جالبه، نه؟ همیشه کسی بوده که بهش تکیه کنی…»
در چهرهاش سایهای گذرا افتاد؛ مثل تکهابری که از روی ماه بگذرد و نوری را خاموش کند. اما من—همیشه در بهتر کردن حال دیگران شکست میخوردم. فقط نگاهش کردم. و او، مثل همیشه، خیلی زود نقابش را یافت؛ همان نقاب آرام و بازیگرانهای که دیگر برایم غریبه نبود.
ماشین در دل شب میلغزید. جاده خالی بود، تاریک و سرد، و چراغها تنها خطی زرد بر پوست آسفالت میکشیدند. حتی ماه هم آن شب پنهان شده بود، گویی خودش هم نمیخواست بر این مسیر نوری بیفکند.
سکوت طولانی با صدایی نرم شکست:
«وقتی در عمارت گشت میزدم، از راهرویی عجیب سر درآوردم. دیوارهایش پر از تابلو بود... عکسهایی از تمام خانوادهات، یکی پس از دیگری. اما تو را ندیدم.»
نفسم مکث کرد. سرم را به سویش چرخاندم، واژهای میان حیرت و سردی بر لبم نشست:
«نبود؟ منظورت چیست؟»
شانهای بالا انداخت، لحنش همانقدر آرام بود که رفتارش همیشه بود:
«چه میدانم... عکسهای زیادی آنجا بود، اما از تو خبری نبود. فقط یک تابلو را دیدم که رویش با پارچهای پوشیده شده بود.»
سکوت دوباره بازگشت، اما از جنس قبلی نبود—اینبار چیزی در آن میلرزید. گوشهایم تیز شده بود. پارچهای روی تصویر... تصویری که نباید دیده میشد. من آن راهرو را میشناختم؛ راهروی سنت خانواده، جایی که عکس همه نسلها نصب میشد. حضور نداشتن من در آن، شاید برای دیگران نکتهای بیمعنا بود، اما برای من—سؤال بود. سایهای قدیمی که از کودکی دنبال من میآمد.
آن شب، تلاش کردم ماجرا را فراموش کنم. و شاید واقعاً فراموش کرده بودم، تا سالها بعد که جواب آن پرسش پیدا شد—پاسخهایی که ساکت، بیرحم و کامل بودند. پاسخهایی که توضیح میدادند چرا تصویر من هرگز بر دیوار آن راهرو ننشست،
چرا نگاه پدرم، هیچگاه همان نگاهِ پدرانه نبود...
پاسخهایی که کاش هرگز آشکار نمیشدند.
چطوره؟🍭
و قراره چیز خیلی گوگولی و نازی توی فصل بعد باشهههه✨️🎀
خودم عاشق فصل بعدم✨️😭
خب دیگه...
خدافظ
- ۱.۲k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط