خواستگاری توران خانوم زیرخاکی از امجدییییییبا دختر تور
"خواستگاری توران خانوم زیرخاکی از امجدیییییی(با دخترِ توران(الناز ازدواج)میکنه🗿✨)"
_______________________________
❣️پارت 1=
صبح/خونه کشور خانوم/یکی درو زد.پری و کشور رو نشون داد که تو آشپزخونه بودن و داشتن غذا میپختن.کشور:«انگاری صدای در میاد»پری:«من میرم باز میکنم»کشور:«آی قربون دستت،من نمیرم چون میترسم بسوزه غذا»-این چه حرفیه کاری نمیکنم/امجدی و پری همزمان اومدن کنار در.امجدی:«عه،اتفاقا منم میخواستم برم درو وا کنم»پری:«نه ممنون خودم باز میکنم،(داد زد)اومدم»رفت.*در حال رفتن:«کیه؟؟!!»خانومه پشت در:«منم توران خانوم»پری درو وا کرد:«عه سلام توران خانوم،خوب هستین؟😃از این طرفا»توران با استایل شیک و ست سیاه و با عینک آفتابی نگاش کرد(عینکشو اورد پایین و بالا چشمی نگاش کرد):«عه؟!پریچهر!!!!خودتی؟!😃»-آره دیگه،پس خونه کی اومدین؟😐/-شرمندم من یکم آلزایمر گرفتم واسه همین یهو یادم رفت/-خدا نکنه🙂/-خدا نکنه نداره😐،چون واقعا آلزایمر گرفتم/-عه😐...،خدا بد نده انشالله،ماشالله جوونم موندینا🙂،با این استایل شیکتون،چشم نخورین😁/-سلامت باشی/-راستی نگفتین از این طرفا🙂/-هیچی،اومدم بهتون سر بزنم،از یکی از نزدیکای محل آدرس خونتونو پرسیدم اومدم یه دیداری با هم بکنیم/-خوب کردین،بفرما تو دم در زشته😀/-نه دیگه مزاحم نمیشم/-این چه حرفیه مراحمین😄/-اجازه هست؟/-بله خونه خودتونه بفرما/اومدن داخل.فریبرز اومد:«عه،توران خانوم؟!😐خودتی؟!😐»توران:«آره جانم،مگه قرار کس دیگه ای باشم»کاوه و خواهر کوچیکش و کشور و بچه هاش و پسرعمم معین و خانوادش و من و خانوادم و خواهر امی سمیرا و پدر و مادر امجدی اومدیم.کاوه:«سلام!😃»-سلام!!!آقا کاوه!ماشالله بزرگ شدیا،(همه سلام دادن)سلام سلام/پری:«ممنون خالش😁»-سلام زهرا خانوم ماشالله چقدر بزرگ شدی!!!/-خب،دیگه چه خبر/توران:«والا چند روزیه که دنبال یه پسر واسه دخترم میگردم که باهاش ازدواج کنه،همه جارو گشتم با خانواده همه شون صحبت کردیم ولی متأسفانه دخترم خیلی سخت پسنده...»-آخی...پیدا میشه انشالله،جسارتا چند سالته دخترتون؟/-۲۴ سال/-عه،آره دیگه،الان سن ازدواجشه،امیدوارم یه پسر خوب گیرش بیاد.../امی اومد کنار من و یواش گفت:«این کیه؟»من:«ما قبلا اجاره نشین این خانوم بودیم،(توران امیو دید و چشاش گرد شد)یه پیر زن تنها بود که شوهرشو از دست داده بود ولی بازم خیلی با محبت بود»-آها،گرفتم/توران بشکن زد:«خودشه!...😃»پری:«چی خودشه؟!😐»-پسر مورد علاقشو پیدا کردم!😃/-آقا امجدی؟😐/-نمیدونم اسمش چیه ولی خیلی تایپ دخترمه😄/-تایپ؟!😐/-آره،نشنیدی؟/-نه والا/-به هر حال،چند سالته پسر جان؟😃/امی:«شرمنده اگه قصد ازدواج باشه من نیستم😐»-متاهلی مگه؟/
_______________________________
❣️پارت 1=
صبح/خونه کشور خانوم/یکی درو زد.پری و کشور رو نشون داد که تو آشپزخونه بودن و داشتن غذا میپختن.کشور:«انگاری صدای در میاد»پری:«من میرم باز میکنم»کشور:«آی قربون دستت،من نمیرم چون میترسم بسوزه غذا»-این چه حرفیه کاری نمیکنم/امجدی و پری همزمان اومدن کنار در.امجدی:«عه،اتفاقا منم میخواستم برم درو وا کنم»پری:«نه ممنون خودم باز میکنم،(داد زد)اومدم»رفت.*در حال رفتن:«کیه؟؟!!»خانومه پشت در:«منم توران خانوم»پری درو وا کرد:«عه سلام توران خانوم،خوب هستین؟😃از این طرفا»توران با استایل شیک و ست سیاه و با عینک آفتابی نگاش کرد(عینکشو اورد پایین و بالا چشمی نگاش کرد):«عه؟!پریچهر!!!!خودتی؟!😃»-آره دیگه،پس خونه کی اومدین؟😐/-شرمندم من یکم آلزایمر گرفتم واسه همین یهو یادم رفت/-خدا نکنه🙂/-خدا نکنه نداره😐،چون واقعا آلزایمر گرفتم/-عه😐...،خدا بد نده انشالله،ماشالله جوونم موندینا🙂،با این استایل شیکتون،چشم نخورین😁/-سلامت باشی/-راستی نگفتین از این طرفا🙂/-هیچی،اومدم بهتون سر بزنم،از یکی از نزدیکای محل آدرس خونتونو پرسیدم اومدم یه دیداری با هم بکنیم/-خوب کردین،بفرما تو دم در زشته😀/-نه دیگه مزاحم نمیشم/-این چه حرفیه مراحمین😄/-اجازه هست؟/-بله خونه خودتونه بفرما/اومدن داخل.فریبرز اومد:«عه،توران خانوم؟!😐خودتی؟!😐»توران:«آره جانم،مگه قرار کس دیگه ای باشم»کاوه و خواهر کوچیکش و کشور و بچه هاش و پسرعمم معین و خانوادش و من و خانوادم و خواهر امی سمیرا و پدر و مادر امجدی اومدیم.کاوه:«سلام!😃»-سلام!!!آقا کاوه!ماشالله بزرگ شدیا،(همه سلام دادن)سلام سلام/پری:«ممنون خالش😁»-سلام زهرا خانوم ماشالله چقدر بزرگ شدی!!!/-خب،دیگه چه خبر/توران:«والا چند روزیه که دنبال یه پسر واسه دخترم میگردم که باهاش ازدواج کنه،همه جارو گشتم با خانواده همه شون صحبت کردیم ولی متأسفانه دخترم خیلی سخت پسنده...»-آخی...پیدا میشه انشالله،جسارتا چند سالته دخترتون؟/-۲۴ سال/-عه،آره دیگه،الان سن ازدواجشه،امیدوارم یه پسر خوب گیرش بیاد.../امی اومد کنار من و یواش گفت:«این کیه؟»من:«ما قبلا اجاره نشین این خانوم بودیم،(توران امیو دید و چشاش گرد شد)یه پیر زن تنها بود که شوهرشو از دست داده بود ولی بازم خیلی با محبت بود»-آها،گرفتم/توران بشکن زد:«خودشه!...😃»پری:«چی خودشه؟!😐»-پسر مورد علاقشو پیدا کردم!😃/-آقا امجدی؟😐/-نمیدونم اسمش چیه ولی خیلی تایپ دخترمه😄/-تایپ؟!😐/-آره،نشنیدی؟/-نه والا/-به هر حال،چند سالته پسر جان؟😃/امی:«شرمنده اگه قصد ازدواج باشه من نیستم😐»-متاهلی مگه؟/
- ۵۵۹
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط