پارت
❣️پارت ۲=
مامانش که کنار امی بود:«خیر،اتفاقا ما هم دنبال یه دختر میگردیم واسش که باهاش ازدواج کنه😁»امی:«مامان!😐»-حرف نزن تو🤨،عیح🤨/توران:«پس مجردی...😁،نگفتی چند سالته؟»امی:«آخه...😑،(نفسشو بیرون داد)۳۵😒»-درسته فاصله سنیتون زیاده ولی خب...بازم خیلی به هم میاین/من با عصبانیت:«عه؟!...🙂»-آره!😁/توران:«یه لحظه وایسین(توران در حالی که چشمش به امی مونده بود داشت میرفت بیرون که دستش خورد به در)»پری داد زد:«ای وای!،چی شد؟!😳»-هیچی هیچی دستم خورد/بعد رفت.امی:«مامان توروخدا من هنوز واسه ازدواج آماده نیستم😟»مامانش:«من تورو ول کنم تا وقتی که آماده باشی تو قبرم باشی هنوزم میگی آماده نیستم😐»-خب من نمیخوام😟/-زر نزن زر نزن😑،همین که گفتم.ازدواج میکنی و بچه دار میشی.تمام/-مامان!😟/-درد،هنوز بله رو گفته درد تو شکمت جمع شده؟!😐/امی با اعتراض سرشو برگردوند و پاهاش بی قرار شد.من:«یعنی چی،مامات من نمیزارما»مامانم:«تو غلط میکنی،به تو چه اصلا،تو زندگی مردم دخالت نکن،بچه برین ببینم تو خونه»-مامان!😟/مامان امی:«مرض مامان گرفتین دوتاتون؟!😐بیاین بریم ببینم تو»من با عصبانیت با بقیه بچه ها رفتم تو.توران اومد:«خب،دخترمو اوردم،میخوایین الان ببینینش یا تو روز عروسی؟»کشور:«شرمنده ولی فرقی داره؟😐»-آره جانم/پسر عمم معین:«شرمنده کادوعه؟🙂(خندید)»عمم:«عــه!😐خفه شو یه لحظه»توران:«پسرم،میخوای؟»امی:«فرقی نداره😒»-دخترم،بیا/الناز دختر توران اومد:«سلام»-این دخترمه،الناز،از هم خوشتون اومد؟🙂/الناز با شوک که محو چهره امی شده بود:«وای اره مامان،اوم...فقط یه سوال،اسمتون چی بود»مامان امی:«حمیده»-آها،آقا حمید،شما موهاتون فره یا با بابلیس فرش کردین؟🙂/حمید:«😐...،خانوم من از کجا میدونستم قراره شما بیای خواستگاریم که با بابلیس فرش کنم؟هان؟،خب معلومه موهام خودش تو حالت طبیعی فره😐»-مامان حله😁/توران:«وایسا اول،باید بفهمیم ویژگی هایی که تو دوست داری رو داره»امی:«یعنی چی🤨،ببخشینا،تا جایی که بنده میدونم،واسه خواستگاری پسر امتحان میکنه دخترو که ببینه مورد تاییدش هست یا نه»مامان امی:«حمید! زشته😐»-چیو زشته راست میگم دیگه😑،الان هم شما اومدید خواستگاریم هم میخوایید ببینید مورد پسند شما هستم یا نه؟😐،تاسف داره واقعا/توران:«نمیشه که پسر جان،بلاخره ما باید ویژگی های ظاهری و اخلاقیتو بفهمیم دیگه،همینطوری که نمیشه،بهتون که گفتم دختر من سخت پسنده😁،وایسا یه لحظه»اومد جلوی امی و به کم مونده بود به موهاش دست بزنه که امی داد زد:«عــه!😐،حاج خانوم!😐چیکار میکنین،دروغ دارم میگم واسه شما من؟!»-چیکار میخوام بکنم من مگه؟میخوام ببینم موهات واقعا فره یا فرش باز میشه/
مامانش که کنار امی بود:«خیر،اتفاقا ما هم دنبال یه دختر میگردیم واسش که باهاش ازدواج کنه😁»امی:«مامان!😐»-حرف نزن تو🤨،عیح🤨/توران:«پس مجردی...😁،نگفتی چند سالته؟»امی:«آخه...😑،(نفسشو بیرون داد)۳۵😒»-درسته فاصله سنیتون زیاده ولی خب...بازم خیلی به هم میاین/من با عصبانیت:«عه؟!...🙂»-آره!😁/توران:«یه لحظه وایسین(توران در حالی که چشمش به امی مونده بود داشت میرفت بیرون که دستش خورد به در)»پری داد زد:«ای وای!،چی شد؟!😳»-هیچی هیچی دستم خورد/بعد رفت.امی:«مامان توروخدا من هنوز واسه ازدواج آماده نیستم😟»مامانش:«من تورو ول کنم تا وقتی که آماده باشی تو قبرم باشی هنوزم میگی آماده نیستم😐»-خب من نمیخوام😟/-زر نزن زر نزن😑،همین که گفتم.ازدواج میکنی و بچه دار میشی.تمام/-مامان!😟/-درد،هنوز بله رو گفته درد تو شکمت جمع شده؟!😐/امی با اعتراض سرشو برگردوند و پاهاش بی قرار شد.من:«یعنی چی،مامات من نمیزارما»مامانم:«تو غلط میکنی،به تو چه اصلا،تو زندگی مردم دخالت نکن،بچه برین ببینم تو خونه»-مامان!😟/مامان امی:«مرض مامان گرفتین دوتاتون؟!😐بیاین بریم ببینم تو»من با عصبانیت با بقیه بچه ها رفتم تو.توران اومد:«خب،دخترمو اوردم،میخوایین الان ببینینش یا تو روز عروسی؟»کشور:«شرمنده ولی فرقی داره؟😐»-آره جانم/پسر عمم معین:«شرمنده کادوعه؟🙂(خندید)»عمم:«عــه!😐خفه شو یه لحظه»توران:«پسرم،میخوای؟»امی:«فرقی نداره😒»-دخترم،بیا/الناز دختر توران اومد:«سلام»-این دخترمه،الناز،از هم خوشتون اومد؟🙂/الناز با شوک که محو چهره امی شده بود:«وای اره مامان،اوم...فقط یه سوال،اسمتون چی بود»مامان امی:«حمیده»-آها،آقا حمید،شما موهاتون فره یا با بابلیس فرش کردین؟🙂/حمید:«😐...،خانوم من از کجا میدونستم قراره شما بیای خواستگاریم که با بابلیس فرش کنم؟هان؟،خب معلومه موهام خودش تو حالت طبیعی فره😐»-مامان حله😁/توران:«وایسا اول،باید بفهمیم ویژگی هایی که تو دوست داری رو داره»امی:«یعنی چی🤨،ببخشینا،تا جایی که بنده میدونم،واسه خواستگاری پسر امتحان میکنه دخترو که ببینه مورد تاییدش هست یا نه»مامان امی:«حمید! زشته😐»-چیو زشته راست میگم دیگه😑،الان هم شما اومدید خواستگاریم هم میخوایید ببینید مورد پسند شما هستم یا نه؟😐،تاسف داره واقعا/توران:«نمیشه که پسر جان،بلاخره ما باید ویژگی های ظاهری و اخلاقیتو بفهمیم دیگه،همینطوری که نمیشه،بهتون که گفتم دختر من سخت پسنده😁،وایسا یه لحظه»اومد جلوی امی و به کم مونده بود به موهاش دست بزنه که امی داد زد:«عــه!😐،حاج خانوم!😐چیکار میکنین،دروغ دارم میگم واسه شما من؟!»-چیکار میخوام بکنم من مگه؟میخوام ببینم موهات واقعا فره یا فرش باز میشه/
- ۵۷۳
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط