پارت
❣️پارت ۳=
-فرهاد تو بیا بکن/فرهاد:«چیرو؟😐»-چیرو؟بیا موهامو دست بزن که حاج خانوم بفهمه واقعیه/توران:«راستی،من خوشم نمیاد شوهر دخترم بهم بگه حاج خانوم،دوست دارم بهم مادر جان»-آها🗿،اونم چشم😒مادر جان🗿/فرهاد اومد:«چی میگی😐»-موهامو دست بزن/-چرا/-مگه نگفتم بهت چرا😐/-آها/دست زد و تکون داد دستشو تو موهاش.امی:«دیدین؟(فرهاد طولش داد)،خیله خب بسه،میگم بسه،نکن دیگه،فرهاد،بازیت نگیره دوباره😐،فَ...(دستشو هل داد)عـــه!😐،میبینه من اعصاب ندارم هی اذیتم میکنه😐»توران:«و اینکه دوست ندارم بد اخلاق باشی،دختر من از پسرای بی اخلاق متنفره»فرهاد خندید.امی:«درد!😐،گمشو از جلو چشمم،مردم رفیق دارن اینم رفیق منه😐»فرهاد با خنده رفت.تورانم بهش نگاه کرد و خندید:«چه بامزست😂،(الناز اومد پیش توران مامانش)دستتو بیار جلو»امی:«من؟،چرا😐»-میگم دستتو بیار جلو(اورد)،قشنگ کف دستتو وا کن برعکس بیار جلو،به به،رگ دستم داری پس...،خب،چند تا موارد دیگه هم هست که باید برسیش کنم/-آها😐.../-آشپزی بلدی؟/مامان امی قبل از اینکه امی جوابو بگه(حرف امی تو دهنش موند😂):«بله»امی چپ نگاش کرد.الناز:«ورزش میکنه آقا حمید»-بله!/امی:«فکر کنم ما بله هامونو گفتیم فقط شما موندین که بله بگین😐،نمیگین؟!😐»توران:«کجا هنوز،برو تو باید ببینم با چشای خودم ببینم آشپزی بلدی یا نه😁»-آها،یعنی انتخاب پسری که این ویژگی هارو داشته باشه خیلی براتون مهمه...😀/-بله که مهمه،یکی از ویژگی های برجستشم همین ویژگی آشپزیه/-عه؟!😀/-بله🙂/نشون داد امی تو آشپز خونه داشت غذا میپخت و تو قابلمه داشت همش میزد.کنارشم توران نشسته بود و با عشق به چهرش خیره شده بود.امی:«بس نیست؟😐»-نه هنوز بپز زوده🙂/امی حواسش رفت به قابلمه دوباره،بعد متوجه نگاه عمیق توران شد:«ببخشید من قراره با شما ازدواج کنم که اینجوری بهم خیره شدید؟😐»-نه،کی گفته؟بلاخره مادر زن آیندتم دیگه،مگه مادر زن نگاه نمیکنه به شوهر دخترش؟🙂/-نه آخه ببخشید شما یجوری نگاه میکنید انگار قراره با من ازدواج کنید،چون معمولا باید جای مادر زن،خود زنم اینجا جای شما نشسته باشه،جسارتا😐/-ها منظورت اینه پس،من دخترم خجالتیه واسه همین خودش گفته نمیام تو که هم خودت اذیت نشی هم خودش اذیت نشه/-اوهوم،پس که اینطور...😒/-ولی شما خیلی خوشتیپیا😀،اگه یکم جوون بودم باهات واقعا ازدواج میکردم/-عه...😒؟چه باحال،(آروم گفت)خداروشکر که نیستی/-چی گفتی؟/-هیچی/-راستی عضله هم داری؟/-نه خب...(نفسشو بیرون داد)بله😒/-چه بهتر،تموم کردی؟/-بله،کم مونده😐،میشه حداقل دخترتونم بیاد کنار شما وایسه؟😐،چون معمولا دیگه نباید خجالت بکشه....../-😐.../-هر چی صلاح بدونید😐/ادامه داد به پختن غذا.
-فرهاد تو بیا بکن/فرهاد:«چیرو؟😐»-چیرو؟بیا موهامو دست بزن که حاج خانوم بفهمه واقعیه/توران:«راستی،من خوشم نمیاد شوهر دخترم بهم بگه حاج خانوم،دوست دارم بهم مادر جان»-آها🗿،اونم چشم😒مادر جان🗿/فرهاد اومد:«چی میگی😐»-موهامو دست بزن/-چرا/-مگه نگفتم بهت چرا😐/-آها/دست زد و تکون داد دستشو تو موهاش.امی:«دیدین؟(فرهاد طولش داد)،خیله خب بسه،میگم بسه،نکن دیگه،فرهاد،بازیت نگیره دوباره😐،فَ...(دستشو هل داد)عـــه!😐،میبینه من اعصاب ندارم هی اذیتم میکنه😐»توران:«و اینکه دوست ندارم بد اخلاق باشی،دختر من از پسرای بی اخلاق متنفره»فرهاد خندید.امی:«درد!😐،گمشو از جلو چشمم،مردم رفیق دارن اینم رفیق منه😐»فرهاد با خنده رفت.تورانم بهش نگاه کرد و خندید:«چه بامزست😂،(الناز اومد پیش توران مامانش)دستتو بیار جلو»امی:«من؟،چرا😐»-میگم دستتو بیار جلو(اورد)،قشنگ کف دستتو وا کن برعکس بیار جلو،به به،رگ دستم داری پس...،خب،چند تا موارد دیگه هم هست که باید برسیش کنم/-آها😐.../-آشپزی بلدی؟/مامان امی قبل از اینکه امی جوابو بگه(حرف امی تو دهنش موند😂):«بله»امی چپ نگاش کرد.الناز:«ورزش میکنه آقا حمید»-بله!/امی:«فکر کنم ما بله هامونو گفتیم فقط شما موندین که بله بگین😐،نمیگین؟!😐»توران:«کجا هنوز،برو تو باید ببینم با چشای خودم ببینم آشپزی بلدی یا نه😁»-آها،یعنی انتخاب پسری که این ویژگی هارو داشته باشه خیلی براتون مهمه...😀/-بله که مهمه،یکی از ویژگی های برجستشم همین ویژگی آشپزیه/-عه؟!😀/-بله🙂/نشون داد امی تو آشپز خونه داشت غذا میپخت و تو قابلمه داشت همش میزد.کنارشم توران نشسته بود و با عشق به چهرش خیره شده بود.امی:«بس نیست؟😐»-نه هنوز بپز زوده🙂/امی حواسش رفت به قابلمه دوباره،بعد متوجه نگاه عمیق توران شد:«ببخشید من قراره با شما ازدواج کنم که اینجوری بهم خیره شدید؟😐»-نه،کی گفته؟بلاخره مادر زن آیندتم دیگه،مگه مادر زن نگاه نمیکنه به شوهر دخترش؟🙂/-نه آخه ببخشید شما یجوری نگاه میکنید انگار قراره با من ازدواج کنید،چون معمولا باید جای مادر زن،خود زنم اینجا جای شما نشسته باشه،جسارتا😐/-ها منظورت اینه پس،من دخترم خجالتیه واسه همین خودش گفته نمیام تو که هم خودت اذیت نشی هم خودش اذیت نشه/-اوهوم،پس که اینطور...😒/-ولی شما خیلی خوشتیپیا😀،اگه یکم جوون بودم باهات واقعا ازدواج میکردم/-عه...😒؟چه باحال،(آروم گفت)خداروشکر که نیستی/-چی گفتی؟/-هیچی/-راستی عضله هم داری؟/-نه خب...(نفسشو بیرون داد)بله😒/-چه بهتر،تموم کردی؟/-بله،کم مونده😐،میشه حداقل دخترتونم بیاد کنار شما وایسه؟😐،چون معمولا دیگه نباید خجالت بکشه....../-😐.../-هر چی صلاح بدونید😐/ادامه داد به پختن غذا.
- ۷۳۷
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط