" بازگشت بی نام "

پارت ۱۲۵#


هیکارو با اخم کوتاهی پرسید
هیکارو: این پسره کیه؟

سعی کردم صدام عادی باشه
ته یون: سرمایه‌گذار و شریک شرکته.
هیکارو: پس اینجا چیکار می‌کنه؟
ته یون: چند روزه با ما زندگی می‌کنه.

هیکارو با تردید نگاهش کرد.
هیکارو: نزدیکت که نمی‌شه؟
ته یون: ن… نه.

در همان لحظه، سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم.
سرم را چرخوندم.
شوگا آن‌طرف ایستاده بود و بی‌حرکت به من خیره شده بود.
همان نگاه سرد… همان حس آشنا.

ترس مثل موجی ناگهانی در وجودم پیچید. دست‌هایم شروع به لرزیدن کرد.
با صدایی لرزان گفتم
ته یون: ب… بریم…

هیکارو متوجه حالم شد.
هیکارو: عزیزم، حالت خوبه؟

لبخند کم‌جانی زدم
ته یون: خوبم… فقط زودتر برو.

هیکارو سری تکان داد.
هیکارو: باشه.

با هیکارو ناهار خوردم و بعد او من را تا عمارت رساند.
تمام راه فقط یک دعا توی ذهنم می‌چرخید
کاش نباشه… کاش اونجا نباشه.

برای اولین بار در زندگی‌م، ته دلم آرزو کردم ای‌کاش همین حالا با هیکارو ازدواج کرده بودم؛ فقط برای اینکه فاصله‌ای امن بین خودم و آن نگاه سرد باشد.

وارد سالن شدم.
مامان و بابا با لباس‌های بیرونی روی مبل‌ها نشسته بودند...
دیدگاه ها (۱۲)

" بازگشت بی نام"

" سایه در گذشته "

" بازگشت بی نام "

" بازگشت بی نام "

ظهور ازدواج )( پارت ۳۷۳ فصل ۳ )میمیرماگه چیزیش بشه میمیرمهق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط