شام که چه عرض کنم
شام که چه عرض کنم
یخچال و کابینت هارو زیر و رو میکنم
یه سس سالسا
یه بسته نون
یه بسته نصفه پنیر پیتزا
یکم گوشت
همنین...
سونگین از پشت سرم سرک کشید و گفت
«ای بخشکی شانس»
فکر کردم
«غمت نباشه داداشی,یه چیزی سر هم میکنم»
نون رو برداشتم,یکم کره روش مالیدم/کره مارگارین,نه از اونایی که با صبحونه میخورید/
سالسا و بقسه چیز هارو روش زیخت و توی فر کوچیکمون گذاشتم
خب...
بدک نشد
یه پیتزا که هیچکدوم از مواد پیتزا رو نداره
سونگین گفت
«بو های خوبی میاد,,,,غذای همسایست؟»
«نخیر هم.خواهر خودت شاهکار خلق کرده»
«وایییییی»
بدو بدو میاد سمت آشپزخونه
الهی بمیرم براش
بچه عینهو چوب کبریت شده
موقع شام خوردن سرمو سمت داداشم بردم و آرون بهش گفتم
«یه کار پیدا کردم,هفته ای ۱۰۰دلار!»
«شووخی مییکنییی؟»
«نبابا سونگین دروغم کجا بود»
سونگین میدونست هر وقت به اسم صداش میکنم یعنی دارم جدی حرف میزنم و باید بدون مسخره بازی به حرفم گوش بده
«حقوقش خیلی بالاست,ولی یه بدی داره»
«چیی؟»
«لباس مناسب میخواد»
«اول بگو ببینم چه کاری»
«توی ی کاواره آهنگ بخونم»
«این یکم....»
«یکم چی؟»
«اتفاقی برات نمیفته؟خطرناک نیست»
«نبابا چه خطری ,حواسم هست»
«خب حالا چقدر پول میخواد؟»
«هر قدر که یه لباس ساده بگیرم»
«حالا چی کار میخوای بکنی؟»
«یکم باید بیشتر توی کافه کار کنم,شانس آوردم امروز شیفت نداشتم,وگرنه هلاک میشدم»
یع نگاه معصوم بهم انداخت
بعدش ظرفشو برداشت و بهش آب زد,گذاشتت روی ظرف شویی و رفت اتاق خواب
منم وسایل رو جمع کردم
باقیمونده ی غذا رو توی یخچال گذاشتم
حالا نوبت غذا دادن به مامان بود
اون از سرم غذا میخورد
بیچاره مامان,خیلی وقته نمیتونه طعم غذای واقعی رو بچشه
سرمش رو عوض کردم
قرص هاش رو توی آب حل کردم و بهش دادم
میدونستم مزه ی زهرمار میده
ولی باید میخوردشون
وگرنه...
«۲ ساعت بعد»
وقت خوابه
معمولا زود نمیخوابم,
ولی میخوام برای فردا که قراره اضافه کاری کنم انرژی داشته باشم
رفتم سمت اتاق و چراغ رو خاموش کردم
از نردبون تخت بالا رفتم ودراز کشیدم
صدلی نجوا گونه ای گفت
«ریچی؟»
«داداشی,هنوز نخوابیدی؟»
«نه»
«چی شده؟»
«من...یکم پول دارم»
از نردبون وول خورد و اومد بالا کنار من و سیخ نشست
گفت
«خیلی وقته دارم پول جمع میکنم,نمیدونم برای چه کاری ولی...میخوام بدمش به تو,»
«آخی,نه نباید اینکارو بکنی سونگین,من خودم میتونم پول دربیارم»
«اما...من میخواستم قلکمو برای تو بشکونم,اینقدر پر شده که تکونش میدی صدا نمیده»
«الهی من فداتبشم,بزارش برای خودت,بعد از مدرسه برو و کلی خوراکی بخر»
«مطمعنی نمیخوایش؟»
«مطمعنِ مطمعن»
«پس...»
«آره بخدا نمیخوام,حالا برو سر جات بخواب داداشی»
و سرشو بوسیدم
رفت پایین و خوابید
و من بیصدا
برای مریضی مادر
برای مهربانی برادر
برای تنگدستی خودمان
اشک ریختم
و به خواب فرو رفتم
دختراااممممم شرط داریمممم
۳۰ لایک
۱۰ بازنشر
اد استوری کنننیییدددددددددددددد
یخچال و کابینت هارو زیر و رو میکنم
یه سس سالسا
یه بسته نون
یه بسته نصفه پنیر پیتزا
یکم گوشت
همنین...
سونگین از پشت سرم سرک کشید و گفت
«ای بخشکی شانس»
فکر کردم
«غمت نباشه داداشی,یه چیزی سر هم میکنم»
نون رو برداشتم,یکم کره روش مالیدم/کره مارگارین,نه از اونایی که با صبحونه میخورید/
سالسا و بقسه چیز هارو روش زیخت و توی فر کوچیکمون گذاشتم
خب...
بدک نشد
یه پیتزا که هیچکدوم از مواد پیتزا رو نداره
سونگین گفت
«بو های خوبی میاد,,,,غذای همسایست؟»
«نخیر هم.خواهر خودت شاهکار خلق کرده»
«وایییییی»
بدو بدو میاد سمت آشپزخونه
الهی بمیرم براش
بچه عینهو چوب کبریت شده
موقع شام خوردن سرمو سمت داداشم بردم و آرون بهش گفتم
«یه کار پیدا کردم,هفته ای ۱۰۰دلار!»
«شووخی مییکنییی؟»
«نبابا سونگین دروغم کجا بود»
سونگین میدونست هر وقت به اسم صداش میکنم یعنی دارم جدی حرف میزنم و باید بدون مسخره بازی به حرفم گوش بده
«حقوقش خیلی بالاست,ولی یه بدی داره»
«چیی؟»
«لباس مناسب میخواد»
«اول بگو ببینم چه کاری»
«توی ی کاواره آهنگ بخونم»
«این یکم....»
«یکم چی؟»
«اتفاقی برات نمیفته؟خطرناک نیست»
«نبابا چه خطری ,حواسم هست»
«خب حالا چقدر پول میخواد؟»
«هر قدر که یه لباس ساده بگیرم»
«حالا چی کار میخوای بکنی؟»
«یکم باید بیشتر توی کافه کار کنم,شانس آوردم امروز شیفت نداشتم,وگرنه هلاک میشدم»
یع نگاه معصوم بهم انداخت
بعدش ظرفشو برداشت و بهش آب زد,گذاشتت روی ظرف شویی و رفت اتاق خواب
منم وسایل رو جمع کردم
باقیمونده ی غذا رو توی یخچال گذاشتم
حالا نوبت غذا دادن به مامان بود
اون از سرم غذا میخورد
بیچاره مامان,خیلی وقته نمیتونه طعم غذای واقعی رو بچشه
سرمش رو عوض کردم
قرص هاش رو توی آب حل کردم و بهش دادم
میدونستم مزه ی زهرمار میده
ولی باید میخوردشون
وگرنه...
«۲ ساعت بعد»
وقت خوابه
معمولا زود نمیخوابم,
ولی میخوام برای فردا که قراره اضافه کاری کنم انرژی داشته باشم
رفتم سمت اتاق و چراغ رو خاموش کردم
از نردبون تخت بالا رفتم ودراز کشیدم
صدلی نجوا گونه ای گفت
«ریچی؟»
«داداشی,هنوز نخوابیدی؟»
«نه»
«چی شده؟»
«من...یکم پول دارم»
از نردبون وول خورد و اومد بالا کنار من و سیخ نشست
گفت
«خیلی وقته دارم پول جمع میکنم,نمیدونم برای چه کاری ولی...میخوام بدمش به تو,»
«آخی,نه نباید اینکارو بکنی سونگین,من خودم میتونم پول دربیارم»
«اما...من میخواستم قلکمو برای تو بشکونم,اینقدر پر شده که تکونش میدی صدا نمیده»
«الهی من فداتبشم,بزارش برای خودت,بعد از مدرسه برو و کلی خوراکی بخر»
«مطمعنی نمیخوایش؟»
«مطمعنِ مطمعن»
«پس...»
«آره بخدا نمیخوام,حالا برو سر جات بخواب داداشی»
و سرشو بوسیدم
رفت پایین و خوابید
و من بیصدا
برای مریضی مادر
برای مهربانی برادر
برای تنگدستی خودمان
اشک ریختم
و به خواب فرو رفتم
دختراااممممم شرط داریمممم
۳۰ لایک
۱۰ بازنشر
اد استوری کنننیییدددددددددددددد
- ۴۳۰
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط