«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۷۹
منظورش چیه؟
همونجور خیره نگاش کردم.
تهیونگ بعد ازدواجش باز دیدیش؟
جدي گفتم نه.. مُرد..
تند نگام کرد و گفت: واقعا؟
نمیدونم چرا ولي بايد مطمینش میکردم مردي تو زندگیم
نیست..
اره...
لبخند تلخي زدم و گفتم از روزی که رفتم دیگه ندیدمش و شنیدم ازدواج کرده و پدر شده و بعدم فوت شده..
شونه بالا انداختم.
دنيل-و تو..
خوبم..بعضي ادما میان تو زندگي آدم تا تغييري
ایجاد کنن تا راهي به روت باز کنن،تا چيزي رو نشونت بدن... ویلیام چيزهاي خوبي رو نشونم داد و.. تو دلم زمزمه کرد تو رو بهم داد.
دنیل واقعا برات مرده؟
جدی گفتم دیگه بهش فک نمیکنم.. مثل یه خاطره
دوره محو شده.
تو جاش رو گرفتي
تو جاش رو گرفتي.. تو تعبير روياي من بودي جدي سر تكون داد.
يه جوري انگار گرفته بود.
تو چي؟تا حالا دختري تو زندگیت بوده؟
حرف نزد.
با حرص گفتم نمیمیری که این همه تخلیه اطلاعاتیم
كردي..حرف بزن یه کم..
تلخ گفت: ادم جدي نداشتم.. اخريش هم فك كنم ٥ يا٦ سال
پیش بود.
متعجب ابرو بالا انداختم و گفتم:جداً؟ يعني تمام این
ه سال...
با بغض خفه کننده اي تلخ گفتم انقدر دوسش داشتي که ه سال بعد از عشقش تنها موندي؟
یه دفعه خندید.
شوکه نگاش کردم.
خداي من..
چقدر قشنگ میخندید.
اخم کرد و گفت: حتی اسمشو یادم نمیاد..چي ميگي؟اصلا يادم نيست کي بود. چه جوري بود..چه شكلي بود..فك كنم این روزا ببینمش نشناسمش اصلا..
لبخند زدم و شیطون گفتم خوب..پس چرا بعدش تنها
موندي؟ اونم این همه سال؟ جدي شونه بالا انداخت و گفت: تو زندگي هر کس واقعه
part ۱۷۹
منظورش چیه؟
همونجور خیره نگاش کردم.
تهیونگ بعد ازدواجش باز دیدیش؟
جدي گفتم نه.. مُرد..
تند نگام کرد و گفت: واقعا؟
نمیدونم چرا ولي بايد مطمینش میکردم مردي تو زندگیم
نیست..
اره...
لبخند تلخي زدم و گفتم از روزی که رفتم دیگه ندیدمش و شنیدم ازدواج کرده و پدر شده و بعدم فوت شده..
شونه بالا انداختم.
دنيل-و تو..
خوبم..بعضي ادما میان تو زندگي آدم تا تغييري
ایجاد کنن تا راهي به روت باز کنن،تا چيزي رو نشونت بدن... ویلیام چيزهاي خوبي رو نشونم داد و.. تو دلم زمزمه کرد تو رو بهم داد.
دنیل واقعا برات مرده؟
جدی گفتم دیگه بهش فک نمیکنم.. مثل یه خاطره
دوره محو شده.
تو جاش رو گرفتي
تو جاش رو گرفتي.. تو تعبير روياي من بودي جدي سر تكون داد.
يه جوري انگار گرفته بود.
تو چي؟تا حالا دختري تو زندگیت بوده؟
حرف نزد.
با حرص گفتم نمیمیری که این همه تخلیه اطلاعاتیم
كردي..حرف بزن یه کم..
تلخ گفت: ادم جدي نداشتم.. اخريش هم فك كنم ٥ يا٦ سال
پیش بود.
متعجب ابرو بالا انداختم و گفتم:جداً؟ يعني تمام این
ه سال...
با بغض خفه کننده اي تلخ گفتم انقدر دوسش داشتي که ه سال بعد از عشقش تنها موندي؟
یه دفعه خندید.
شوکه نگاش کردم.
خداي من..
چقدر قشنگ میخندید.
اخم کرد و گفت: حتی اسمشو یادم نمیاد..چي ميگي؟اصلا يادم نيست کي بود. چه جوري بود..چه شكلي بود..فك كنم این روزا ببینمش نشناسمش اصلا..
لبخند زدم و شیطون گفتم خوب..پس چرا بعدش تنها
موندي؟ اونم این همه سال؟ جدي شونه بالا انداخت و گفت: تو زندگي هر کس واقعه
- ۱۸۸
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط