{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز

امروز
یک جفت
چشم مشکی
با دستش
عشق را
درون جیبم گذاشت
و تا به خودم آمدم دیدم
شعر هایم را
به نامش
زده ام !
دیدگاه ها (۵)

سرانجامروزی با تووداعی آبی خواهم کردتو از من خواهی پرسیدمگر ...

شب ڪہ می آید دلم پر می زندتا بیایی راحت جانم شویزخم های ر...

حرمت چشم ترم آهسته آهسته شکستقدر دل را دلبرم آهسته آهسته شکس...

وقتی خدا می خواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت، چه حوصــله ...

رمان آرام باشپارت ۱۰ ‌باهم رفتیم پایین کامیار منو گذاشت رو ک...

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چ...

زخم فراموشی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط