#اشک حسرت #پارت ۱۹۸
#اشک حسرت #پارت ۱۹۸
آسمان :
با لبخند برگشتم طرف سعید خندید وبا دستش برام بوس فرستاد هدیه ریز ریز می خندید
رفتم نزدیک سعید اونم اومد کنار وبا لبخند گفت : وااایییی آسمان چقدر عوض شدی چقدر خوشگل شدی
یکم خم شد وبغلم کرد وکشیدم بالا
- سعیدددد...زشته دیونه
بی توجه گفت : اصلا زشت نیست
لبخند از لبام کنار نمی رفت گذاشتم پایین وپیشونیمو بوسید بعدم دستامو
- دیونه
لبخندی زد وگفت : نترکی هدیه انقدر می خندی ...وای وای خدا گلکمو ببین
رفت طرف آرمیس وبغلش کرد رو دستاش چندتا دور خورد وبعدم کلی ارمیس رو بوسید وگذاشتش پایین
سعید : من الان کدوم عروس رو ببرم
هدیه : معلومه دیگه
ارمیس خندید وگفت : باید مامان آسمان رو ببری
سعید : اجازه میدی خانم کوچلو
آرمیس خندید وسرشو تکون داد
رفتم طرف آسمان ودستشو گرفتم ورفتیم طرف ماشین کمکش کردم نشست تو ماشین خودمم نشستم
آسمان : میریم آتلیه
- آره عزیزم آرمیسم میاد
آسمان : پس از الان من رقیب دارم
- نه عزیزم هیشکی رقیب تو نمیشه
دستشو گرفتم خندید از همون خنده هایی که دل آشوبمو آروم می کرد
کارآتلیه یه دوساعتی طول کشید عکس گرفتن با دوتا فرشته ای دوست داشتنی واقعا جالب بود وکلی خندیدیم بعد از عکس هامون رفتیم تالار همونجور که می خواستم همه چی رو برنامه بود آسمان خوشحال بود ومی خندید ومن از خدا فقط همینو می خواستم بعدم عاقد اومد وما رسما مال هم شدیم واسممون رفت تو شناسنامه هم بچه ها همه خوشحال بودن وحسابی به قول حمید ترکونده بودن ومی زدن می رقصیدن ما هم رفتیم اون وسط واسه رقص وآرمیس اجازه نمی داد با آسمان برقصم وخودش باهام می رقصید هدیه با هزار بهانه راضی اش کرد تا اجازه داد من با آسمان برقصم آسمان با اون لباس مثله فرشته ها شده بود هر چقدر نگاهش می کردم سیر نمی شدم
آسمان : سعید خیلی خوشحالم امشب همه چی خوبه
- خوشحالم خوشت اومده
- عروس داماد عزیزم اجازه هست
حمید وپانیذ بودن که از همدیگه جدامون کردن من با پانیذ می رقصیدم حمید با آسمان وکلی آسمان رو می خندوند
پانیذ: خیلی بهم میاین سعید
- ممنون زن داداش عزیزم
پانیذ : انشالا که همیشه شاد وخوشبخت باشین تو لایق بهترینایی سعید
- ممنون زن داداش خدا کمک کنه که همیشه همینجوری باشه
پانیذ : ایشالا
پانیذ جاش رو باهدیه عوض کرد وهدیه دلبرانه می رقصید از اون طرفم امید با آسمان می رقصید وشاباش می ریخت رو سرش چقدر قشنگ بود این همه شادی از ته دلم از خدا سپاسگذار بودم
آسمان :
با لبخند برگشتم طرف سعید خندید وبا دستش برام بوس فرستاد هدیه ریز ریز می خندید
رفتم نزدیک سعید اونم اومد کنار وبا لبخند گفت : وااایییی آسمان چقدر عوض شدی چقدر خوشگل شدی
یکم خم شد وبغلم کرد وکشیدم بالا
- سعیدددد...زشته دیونه
بی توجه گفت : اصلا زشت نیست
لبخند از لبام کنار نمی رفت گذاشتم پایین وپیشونیمو بوسید بعدم دستامو
- دیونه
لبخندی زد وگفت : نترکی هدیه انقدر می خندی ...وای وای خدا گلکمو ببین
رفت طرف آرمیس وبغلش کرد رو دستاش چندتا دور خورد وبعدم کلی ارمیس رو بوسید وگذاشتش پایین
سعید : من الان کدوم عروس رو ببرم
هدیه : معلومه دیگه
ارمیس خندید وگفت : باید مامان آسمان رو ببری
سعید : اجازه میدی خانم کوچلو
آرمیس خندید وسرشو تکون داد
رفتم طرف آسمان ودستشو گرفتم ورفتیم طرف ماشین کمکش کردم نشست تو ماشین خودمم نشستم
آسمان : میریم آتلیه
- آره عزیزم آرمیسم میاد
آسمان : پس از الان من رقیب دارم
- نه عزیزم هیشکی رقیب تو نمیشه
دستشو گرفتم خندید از همون خنده هایی که دل آشوبمو آروم می کرد
کارآتلیه یه دوساعتی طول کشید عکس گرفتن با دوتا فرشته ای دوست داشتنی واقعا جالب بود وکلی خندیدیم بعد از عکس هامون رفتیم تالار همونجور که می خواستم همه چی رو برنامه بود آسمان خوشحال بود ومی خندید ومن از خدا فقط همینو می خواستم بعدم عاقد اومد وما رسما مال هم شدیم واسممون رفت تو شناسنامه هم بچه ها همه خوشحال بودن وحسابی به قول حمید ترکونده بودن ومی زدن می رقصیدن ما هم رفتیم اون وسط واسه رقص وآرمیس اجازه نمی داد با آسمان برقصم وخودش باهام می رقصید هدیه با هزار بهانه راضی اش کرد تا اجازه داد من با آسمان برقصم آسمان با اون لباس مثله فرشته ها شده بود هر چقدر نگاهش می کردم سیر نمی شدم
آسمان : سعید خیلی خوشحالم امشب همه چی خوبه
- خوشحالم خوشت اومده
- عروس داماد عزیزم اجازه هست
حمید وپانیذ بودن که از همدیگه جدامون کردن من با پانیذ می رقصیدم حمید با آسمان وکلی آسمان رو می خندوند
پانیذ: خیلی بهم میاین سعید
- ممنون زن داداش عزیزم
پانیذ : انشالا که همیشه شاد وخوشبخت باشین تو لایق بهترینایی سعید
- ممنون زن داداش خدا کمک کنه که همیشه همینجوری باشه
پانیذ : ایشالا
پانیذ جاش رو باهدیه عوض کرد وهدیه دلبرانه می رقصید از اون طرفم امید با آسمان می رقصید وشاباش می ریخت رو سرش چقدر قشنگ بود این همه شادی از ته دلم از خدا سپاسگذار بودم
- ۶۷.۱k
- ۲۷ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط