{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

علامت های شخصیت های اصلی

علامت های شخصیت های اصلی}
علامت ات ☆
علامت املی <مامان ات> ○
علامت فیلیکس<داداش ات> □
علامت جئون جونکوک ~
علامت لونا <دوست ات> ♤

✨️خودم و خودت✨️
✨️پارت نوزدهم✨️

ویو ات✨️

شبِ کریسمس. برفِ سنگین همهٔ برلین رو سفیدپوش کرده بود. تو هتل فقط من بودم و سکوت. حتی پذیرش هم مرخصی گرفته بود. دلم تنگ شده بود... برای کره، برای مامان...

که... *تُق تُق!

در رو باز کردم. جونکوک اومده بود با یه درختِ کاجِ کوچیک که پر بود از چراغ‌هایِ آبیِ ریز. موهاش پرِ برف بود.

☆: (خنده‌ام گرفت) این چیه؟ مگه درختِ کاجِ جیبی دارن؟

~: خودم بریدم جنگل دزدیدمش! (وارد شد) می‌دونی چراغا چرا آبی‌ان؟

☆: چرا؟

~: چون رنگِ چشاتَه... اون آبیِ خاص.

درخت رو روی میز گذاشتیم. روشو با شکلات و پاستیل تزئین کردیم. بعد ~ یه هدیهٔ دیگه داد: دو تا بلیطِ درجه یکِ کنسرتِ "بلیک پینک" تو استادیومِ المپیک!

☆: دروغ! این بلیطا ماهِ پیش تموم شد! چطوری گیر آوردی؟

~: مدیرِ برنامه‌ریزِ کنسرت... همونیه که ماهِ پیش با شرکتمون قرارداد بست! گفتم: یا بلیط بدین یا قرارداد لغو میشه! شوخی کردم... ولی اون جدی گرفت!

تمام شب رو بیدار موندیم. با هم آهنگ‌هایِ کره‌ای خوندیم. شرابِ گرمِ آلمانی خوردیم. نیمه‌شب، جونکوک دستش رو رو زانوم گذاشت:

~: فردا صبح می‌خوام ببرمت یه جا... قول می‌دی ناراحت نشی؟

☆: (سر تکان دادم) قول می‌دم.

ویو جونکوک✨️
صبح، بردیمش برف همه‌چی رو پوشونده بود. جلوِ دیوارِ شرقی وایسادیم. اونجا روی دیوار با اسپریِ قرمز نوشته بودم:

عشقِ جاودان - ۲۵ دسامبر ۲۰۲۵"

☆ اول خیره موند. بعد دستش رو آهسته رویِ حروف کشید. چشماش پر از اشک شد.

☆: چرا... اینجا؟ <گریه>

~: (دست‌هاش رو گرفتم) چون این دیوار روزی آلمان رو دوپاره کرد... ولی عشقِ ما قلبِ منو دوباره یکی کرد. (مکث کردم) و راستش... اینجا همون جاییه که اون شب پدرت رو...

اشک از چشم‌هاش سرازیر شد. بغلم کرد و گریه کرد. برف آروم می‌اومد. ما دوتا تنها آدم‌هایِ دنیا بودیم.

کامنت ها نظرتونو بگید:)🎀
دیدگاه ها (۴)

علامت های شخصیت های اصلی} علامت ات ☆علامت املی <مامان ات> ○ع...

ذوققق😍😍😍😍😍😍😍😍😍مرسییییییییییییی

علامت های شخصیت های اصلی} علامت ات ☆علامت املی <مامان ات> ○ع...

علامت های شخصیت های اصلی} علامت ات ☆علامت املی <مامان ات> ○ع...

khianat duroogin..𝚙𝚊𝚎𝚛𝚝25پدر ا/ت و مادرش و پدربزرگش ولی ا..و...

P. 12

«عملیات غیر ممکن»حدود نیمه های شب بود. آسمون ابری بود و هوا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط