{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفته  و سر می نهم دامان خود

رفته  و سر می نهم دامان خود
تا رها سازم  دل از  پیمان خود
گر  بگیرم  تکّه  سنگی  در بغل
به زِاین عشق وتبِ سوزان خود
بسته ام عهدی بریدی عهدِ جان
تا به کی گُم در دلِ ویران خود؟
بند بر بندم کشیدی روز و شب
وای بر من از سر وسندان خود
أتشی بر جان فروزان کرده ای
می روم.تا پس دهم تاوان خود
دیدگاه ها (۷)

خواهم که مهمانت کنم امشب به دنیای جنونآماده  شو در بزم من رق...

صدایم کن در این باران، صدا را دوست میدارمتو باشی عاشقی در ای...

بی تو چو کوه دردم زخمی و کوچه گردمبی تو غریب و تنها تن در عذ...

چشمه ساران ره به دشت وشادی وشور ونشاطمی کند هر سو هیاهو ، نغ...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

باد سردی از میان پنجره‌های بلند و سنگی تالار به داخل می‌پیچی...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط