{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پا بنه بر دلِ من، شعر تو را ساز کنم

پا بنه بر دلِ من، شعر تو را ساز کنم
قفسِ سینه‌یِ خود با نگهت باز کنم
بر سرِ برکه‌یِ قلبِ منِ بیتاب بتاب
تا که احساسِ دلم را به تو ابراز کنم
دستِ پر مهرِ خودت را به دو دستم بسپار
تا که در راهِ غمِ عشقِ تو اعجاز کنم
کن نگاهی زِ سرِ عشق به چشمانِ دلم
تا که شعری بسرایم، وَ غم ایجاز کنم
لحظه ای مهر بتابان به شبِ ظلمت من
جلوه‌ی نورِ تو را در دل خود راز کنم
باز کن قفل دلم را به سخن یا نگهی
تا که با یک دل شیدا به تو پرواز کنم
دیدگاه ها (۱۰)

شادمان گفتی از آن عاشق تنها چه خبرخبری نیست، بپرس از غم دنیا...

به چشمانت نمی آید بفهمی رازداری را بیا پنهان کنیم از هم ازین...

گذرگاهیست این دنیا،اگرهم چون گلستان استگلی دیدم درین بستان،م...

دو چشم شور کسی را به آسمان زده اندببند پنجره ها را ! که چشمم...

بر سر کوی تو عمری به تماشا ماندیمدر کویر دل سودازده تنها مان...

چه کنم با دل وامانده که دلتنگ شده؟ساز دلتنگیم امشب چه بد آهن...

غمِ  تنهایی  عذاب  است  به یادت  چه کنم دلِ  سر گشته ىِ من  ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط