پارت یازدهم:
پارت یازدهم:
با رئیس درست صحبت کن
هوکاگه سوم: کاکاشی آروم باش
پسری که کاکاشی خطاب شد دقیقا مثل برف زیبا بود و همانقدر هم سرد
وقتی سرش رو پایین گرفت و به عقب یکی با صدایی بی احساس گفت رئیس ذهن این یکی کامل باز نویسی شد بعد این کلمه زندگیم نابود شد هوکاگه دستور داد منو ببرن وسط جنگل رها کنن و اونا این کار رو کردن و من گم شده بودم ساعت ها گریه کردم تا اینکه سه نفر رو دیدم که با لباس هایی سیاه که چند ابر قرمز روش بود دیدم اون ها اومدن نزدیک من
کونان:بکشیمش؟
ایتاچی:نمیدونم
اوبیتو:بزارید باهاش حرف بزنیم
اوبیتو: سلام دختر کوچولو گم ش........
اون لحظه برام مهم نبود کی جلو ایستاده فقط پریدم بقلش و دوباره گریه کردم
اوبیتو اون لحظه وقتی که روی پا هایش نشسته بود افتاد روی زمین
کایاتو:اونا منو ترک کردن مامانم و بابام تنهام گذاشتن داداشم منو فراموش کرده حالا چیکار کنم لطفاً تو منو ترک نکن (درحال گریه کردن)
ویو کایاتو: وقتی داشتم همین جوری اشک میریختم و حرف میزدم دوتا دست پشتم حس کردم....اره اوبیتو هم منو بغل کرده بود
اوبیتو:نگران نباش ما تو رو ترک نمیکنیم و منو بغل کرد و برد کم کم تو راه خوابم گرفت و خوابیدم
کونان:تو چیکار کردی الان به بقیه چی بگیم
اوبیتو:بس کن کونان حالشو نمیبینی؟اون مثل بچگی منه نمیتونم بزارم یکی دیگه هم این سختی رو به دوش بکشه خودم بزرگش میکنم
با رئیس درست صحبت کن
هوکاگه سوم: کاکاشی آروم باش
پسری که کاکاشی خطاب شد دقیقا مثل برف زیبا بود و همانقدر هم سرد
وقتی سرش رو پایین گرفت و به عقب یکی با صدایی بی احساس گفت رئیس ذهن این یکی کامل باز نویسی شد بعد این کلمه زندگیم نابود شد هوکاگه دستور داد منو ببرن وسط جنگل رها کنن و اونا این کار رو کردن و من گم شده بودم ساعت ها گریه کردم تا اینکه سه نفر رو دیدم که با لباس هایی سیاه که چند ابر قرمز روش بود دیدم اون ها اومدن نزدیک من
کونان:بکشیمش؟
ایتاچی:نمیدونم
اوبیتو:بزارید باهاش حرف بزنیم
اوبیتو: سلام دختر کوچولو گم ش........
اون لحظه برام مهم نبود کی جلو ایستاده فقط پریدم بقلش و دوباره گریه کردم
اوبیتو اون لحظه وقتی که روی پا هایش نشسته بود افتاد روی زمین
کایاتو:اونا منو ترک کردن مامانم و بابام تنهام گذاشتن داداشم منو فراموش کرده حالا چیکار کنم لطفاً تو منو ترک نکن (درحال گریه کردن)
ویو کایاتو: وقتی داشتم همین جوری اشک میریختم و حرف میزدم دوتا دست پشتم حس کردم....اره اوبیتو هم منو بغل کرده بود
اوبیتو:نگران نباش ما تو رو ترک نمیکنیم و منو بغل کرد و برد کم کم تو راه خوابم گرفت و خوابیدم
کونان:تو چیکار کردی الان به بقیه چی بگیم
اوبیتو:بس کن کونان حالشو نمیبینی؟اون مثل بچگی منه نمیتونم بزارم یکی دیگه هم این سختی رو به دوش بکشه خودم بزرگش میکنم
- ۴۲
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط