𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑭𝒂𝒌𝒆: #مستر_جئون
𝑷𝒂𝒓𝒕: 20
از زبان جونگکوک؛
رفتیم داخل خونه و...
وااااااو
پشمام ریخت! این دیگه خونه بود یا قصر؟!
همهچی انقدر شیک و لوکس بود که چند ثانیه فقط دور و برمو نگاه میکردم!
ا.ت با بیحوصلگی گفت؛
ا.ت: بشین رو مبل..
منم مطیعانه نشستم ولی هنوز محو خونه بودم..
چند دقیقه بعد با یه عالمه پماد و باند و اینجور چیزا برگشت،،
ا.ت: لباستو بده بالا..
لباسمو بالا دادم..
آروم شروع کرد به ضدعفونی کردن و پماد زدن، راستش اصلاً درد نداشت...
ولی خب یه فرصت طلایی برای مظلومنمایی بود!
تا پمادو زد، بلند گفتم؛
جونگکوک: آآآآآخخخخخخخ!
ا.ت از جاش پرید.. هول شد و کل پمادو فشار داد...
چپپپ! نصفش ریخت رو لباس!
ا.ت: هیییییییین...وای خدا ببخشید!
صورتش تو یه ثانیه قرمز شد.. انقدر بامزه شده بود که خندهام گرفت! ولی خب عادی با لبخند گفتم،،
جونگکوک: مهم نیست..
یهو انگار چیزی یادش افتاده باشه، دوید سمت اتاقش..
جونگکوک: کجا رفتی؟
ا.ت: یه لحظه صبر کن!
چند ثانیه بعد برگشت.. چند دست لباس تو دستش بود..
نگاه کردم... این لباسا که دخترونه نبودن!
ناخودآگاه اخم کردم،،
جونگکوک: دوست پسر داری؟!
ا.ت همون لحظه چشماش گرد شد..
ا.ت: یاااااا! نه خیرم!
بعد لباسارو تکون داد و گفت؛؛
ا.ت: اینا مال تهیونگه!
جونگکوک: آها...
یه نفس راحت کشیدم،،
جونگکوک: خیالم راحت شد..
لعنت..
صبر کن؟
من اینو بلند گفتم؟!
ا.ت با شک نگام کرد....
ا.ت: جان؟
جونگکوک: هیچی!
گلومو صاف کردم..
جونگکوک: گفتم... شاید یهو بیاد اینجا، بعد سوءتفاهم بشه...
خدایا... خفه شو جونگکوک!
هرچی بیشتر حرف میزدم، بیشتر خودمو تو چاه میانداختم!
ا.ت هنوز با همون نگاه مشکوک زل زده بود بهم...
و من فقط دلم میخواست زمین دهن باز کنه و قورتم بده! . .
ادامـ𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒔ـہ دارد..༻
𝑷𝒂𝒓𝒕: 20
از زبان جونگکوک؛
رفتیم داخل خونه و...
وااااااو
پشمام ریخت! این دیگه خونه بود یا قصر؟!
همهچی انقدر شیک و لوکس بود که چند ثانیه فقط دور و برمو نگاه میکردم!
ا.ت با بیحوصلگی گفت؛
ا.ت: بشین رو مبل..
منم مطیعانه نشستم ولی هنوز محو خونه بودم..
چند دقیقه بعد با یه عالمه پماد و باند و اینجور چیزا برگشت،،
ا.ت: لباستو بده بالا..
لباسمو بالا دادم..
آروم شروع کرد به ضدعفونی کردن و پماد زدن، راستش اصلاً درد نداشت...
ولی خب یه فرصت طلایی برای مظلومنمایی بود!
تا پمادو زد، بلند گفتم؛
جونگکوک: آآآآآخخخخخخخ!
ا.ت از جاش پرید.. هول شد و کل پمادو فشار داد...
چپپپ! نصفش ریخت رو لباس!
ا.ت: هیییییییین...وای خدا ببخشید!
صورتش تو یه ثانیه قرمز شد.. انقدر بامزه شده بود که خندهام گرفت! ولی خب عادی با لبخند گفتم،،
جونگکوک: مهم نیست..
یهو انگار چیزی یادش افتاده باشه، دوید سمت اتاقش..
جونگکوک: کجا رفتی؟
ا.ت: یه لحظه صبر کن!
چند ثانیه بعد برگشت.. چند دست لباس تو دستش بود..
نگاه کردم... این لباسا که دخترونه نبودن!
ناخودآگاه اخم کردم،،
جونگکوک: دوست پسر داری؟!
ا.ت همون لحظه چشماش گرد شد..
ا.ت: یاااااا! نه خیرم!
بعد لباسارو تکون داد و گفت؛؛
ا.ت: اینا مال تهیونگه!
جونگکوک: آها...
یه نفس راحت کشیدم،،
جونگکوک: خیالم راحت شد..
لعنت..
صبر کن؟
من اینو بلند گفتم؟!
ا.ت با شک نگام کرد....
ا.ت: جان؟
جونگکوک: هیچی!
گلومو صاف کردم..
جونگکوک: گفتم... شاید یهو بیاد اینجا، بعد سوءتفاهم بشه...
خدایا... خفه شو جونگکوک!
هرچی بیشتر حرف میزدم، بیشتر خودمو تو چاه میانداختم!
ا.ت هنوز با همون نگاه مشکوک زل زده بود بهم...
و من فقط دلم میخواست زمین دهن باز کنه و قورتم بده! . .
ادامـ𝒄𝒐𝒏𝒕𝒊𝒏𝒖𝒆𝒔ـہ دارد..༻
- ۱۹۴
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط