{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت چهارم:

قسمت چهارم:

ادم قصه ما خیلی فک کرد و گفت ببین تا من با خدا دوست شدم دنیا رو به پام ریخت اما من تمام مدت سرگرم چیزایی بودم که اون داشت به من نشون میداد و فکر میکردم شانس هست و دنیا به من رو آورده اما یادم رفت یکی از هزار نتیجه دوستی با تو اینه

وقتی خودشو جای خدا گذاشت و دید چقدر اتفاق بدیه که یه دوست داشته باشی که چنین رفتاری درمقابل قابلیت هایی که داری انجام بده حس بدی بهش دست داد و یاد همه خیانت هایی که تو قصه ها میخوند افتاد خیلی کنجکاوی شد بفهمه که اصلا چکار کنه که این دوستی با دوام تر باشه و یه جوری این اتفاق رو جبران کنه و از اون برچسبی که بهش خورده فرار کنه
دیدگاه ها (۱)

قسمت پنجم:(پایانی)خیلی دلشکسته شد از اینکه با خدا چنین رفتار...

آشتی با خدا:☘ دلگیر نباشدلت که گیر باشد رها نمیشـوی!یادت باش...

قسمت سوم:که یه زمانی که حالش خیلی خراب بود با یه نفر دوست شد...

قسمت دوم:خیلی خسته و ناراحت و بشدت افسرده شده بود نمیدونست و...

*تهیونگ گفت یه تتو داره و گفته باید اصلاحش کنه!*🐥 *کامنت میخ...

وفاداری؟نه...اون فقط برای یه لحظشه🤠✨ولی بچه ها...یه پیشبینی ...

پارت هشتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط