{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت سوم:

قسمت سوم:
که یه زمانی که حالش خیلی خراب بود با یه نفر دوست شده بود و امیدوار تر زندگی میکرد.
بیشتر که فکر کرد دید از زمانی که باهاش دوست شده بود همه چیز بهتر و بهتر شد اما چرا یهو همه چیز اینطور پیش رفت پیش خودش فکر کرد که من همچنان دوست تو بودم ولی چی شد واقعا؟!
خسته و آشفته به خدا گفت دوست خوبم خدا من که با تو دوست بودم چی شد پس چرا همه چی اینطور شده؟!
دیدگاه ها (۱)

قسمت چهارم:ادم قصه ما خیلی فک کرد و گفت ببین تا من با خدا دو...

قسمت پنجم:(پایانی)خیلی دلشکسته شد از اینکه با خدا چنین رفتار...

قسمت دوم:خیلی خسته و ناراحت و بشدت افسرده شده بود نمیدونست و...

قسمت اول :یه روزی یه نفر پیش خودش گفت من که این همه سختی کشی...

مافیای روانی

مافیای روانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط