{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🥂مستی در شب🥂 🪐P5🪐

🥂مستی در شب🥂 🪐P5🪐

_جونگ‌کوک: (با صدای بم و تهدیدآمیز) «مسئله‌ی کاری؟ اینکه تهدیدش کنی اگه باهات قرار نذاره اخراجش می‌کنی، اسمش کاره؟»
فشارِ دستش رو روی یقه بیشتر می‌کنه.
_جونگ‌کوک: «دیشب بخاطرِ استرسی که تو بهش دادی، بیهوش شد. می‌دونی اگه اتفاقی برای خودش یا... «بچه‌م» می‌افتاد، من الان اینجا نبودم که باهات حرف بزنم؟ الان داشتم توی سردخونه دنبالِ جنازه‌ت می‌گشتم.»
رئیس با تِتِ‌پِته می‌گه: «ب...بچه؟ اون که...»
جونگ‌کوک اون رو محکم به عقب پرت می‌کنه که می‌خوره به قفسه‌ی کتاب‌ها.
_جونگ‌کوک: «آره، بچه‌ی من. از این لحظه به بعد، اون دیگه اینجا کار نمی‌کنه. استعفاش رو من امضا می‌کنم. و تو... اگه یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه، اسمت روی صفحه‌ی گوشی اون بیفته، یا حتی توی خوابت اسمش رو بیاری...»
یه قدم جلوتر می‌ره و انگشتِ اشاره‌اش رو به سمتِ قلبِ مرد می‌گیره.
_جونگ‌کوک: «تمامِ این بیمارستان رو می‌خرم و اولین کاری که می‌کنم، اینه که می‌ندازمت بیرون و جوری اعتبارت رو نابود می‌کنم که حتی توی یه درمانگاهِ ده کوره هم بهت کار ندن. فهمیدی یا جورِ دیگه‌ای حالیت کنم؟»
رئیس که حالا رنگش مثل گچ سفید شده، فقط تونست سرش رو به نشونه‌ی تایید تکون بده. جونگ‌کوک با خونسردیِ تمام، کتش رو صاف می‌کنه، برمی‌گرده سمت در و قبل از خروج می‌گه:
_جونگ‌کوک: «راستی... بابتِ اون پیشنهادِ قرارت... سلیقه‌ت افتضاحه. اون خیلی بالاتر از حدِ توئه.»
با قدم‌های بلند از دفتر خارج می‌شه و مستقیم برمی‌گرده به اتاقی که تو توش بستری هستی. وقتی وارد اتاق می‌شه، تمامِ اون خشمِ وحشیانه جاش رو به یه نگاهِ لرزون و عاشقانه می‌ده. میاد کنارت می‌شینه و دستت رو می‌بوسه.
_«تموم شد... دیگه کسی اذیتت نمی‌کنه. حالا فقط باید به فکرِ خودت و این فندقِ کوچولو باشی.»
+می‌شه بریم خونه
_اره عزیزم، من برم کارای ترخیصتو انجام بدم بیام تو هم آماده شو بریم فقط مواظب خودت باش
+باشه عشقم
توی ماشین هیچی نگفتین ولی یه دست کوکی روی دست تو بود.
(موقع خواب)
آروم دستشو می‌کشه روی شکمت، انگار هنوز باورش نشده که یه موجودِ کوچولو اونجا جا خوش کرده.
_جونگ‌کوک: (با صدای بم و مهربون) «ببین چطوری همه چیز عوض شد... دیشب داشتم از حسودی دیوونه می‌شدم، اما امروز... امروز حس می‌کنم قوی‌ترین آدمِ دنیام چون دو تا فرشته رو باید زیرِ بالم بگیرم.»
بلند می‌شه و میره سراغِ کمد لباسات. یه هودیِ خیلی بزرگِ خودش رو برمی‌داره و میاره سمتت.
_جونگ‌کوک: «بیا اینو بپوش. بوی منو بده که یادت نره دیگه مالِ منی. از این لحظه به بعد، قانونِ خونه عوض شده. شیفتِ شب؟ تعطیل. استرس؟ ممنوع. راه رفتنِ زیادی؟ با اجازه و همراهیِ بنده!»
لبخندی می‌زنی و می‌گی: «کوک... من فقط باردارم، مریض که نیستم! خودم پرستارم، یادت رفته؟»
اون همون‌طور که داره دکمه‌های آستینت رو باز می‌کنه تا کمکت کنه لباس عوض کنی، مکث می‌کنه و با یه نگاهِ نافذ زل می‌زنه توی چشمات. پوزخندِ محوی می‌زنه و می‌گه:
_جونگ‌کوک: «اتفاقاً چون پرستاری، بدتره! چون می‌دونم چقدر به بقیه فکر می‌کنی و خودت رو یادت می‌ره. ولی حالا من اینجام که یادت بندازم الویتِ اولِ زندگیِ منی. اون رئیست رو که کلاً از صفحه روزگار محو کن... اگه ببینم حتی یه لحظه به کار فکر کردی، مجبور می‌شم کلِ وقتت رو با خودم پر کنم که یادت بره دنیای بیرون هم وجود داره.»
بعد از اینکه کمکت کرد لباس عوض کنی، پتو رو تا روی شونه‌هات بالا می‌کشه و خودش هم کنارت دراز می‌کشه. دستشو تکیه‌گاهِ سرش می‌کنه و با انگشتش آروم روی گونه‌ت می‌کشه.
_جونگ‌کوک: «می‌دونی چی عجیبه؟ دیشب وقتی مست بودم، ازت پرسیدم چرا انقدر زشتی... الان که نگاهت می‌کنم، می‌فهمم چقدر اون موقع مغزم از کار افتاده بوده. تو الان برام زیباترین موجودِ زمینی... مخصوصاً با این فکر که داری یه ورژنِ کوچولو از ما رو می‌سازی.»
آروم پیشونیت رو می‌بوسه و زمزمه می‌کنه:
_«بخواب... من بیدارم. تا وقتی بیدار شی، تمامِ دنیایِ دور و برت رو امن می‌کنم.»


ادامه.......
دیدگاه ها (۰)

🥂مستی در شب🥂هودی که داد بپوشی

🥂مستی در شب🥂 🪐‌P5🪐دو ماه از اون شبِ پرما...

🥂مستی در شب🥂 🪐P۳🪐حرفش رو قطع کرد و با یه نگاهِ گنگ، ...

🥂مستی در شب🥂 🪐P3🪐تو هم که از این همه فشارِ کاری و است...

سناریو کیلوا.

سناریو یاندره ران هایتانی

part:36name:عشق و جداییویو بوراصبح با صدای فردی زیر گوشم بید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط