پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
[پارت پنجم]
صبح...
نور کمرنگ خورشید از لابهلای پردههای اتاق وارد میشد.
ات با صدای باز شدن در از خواب پرید.
یکی از خدمتکارها وارد شد.
خدمتکار: صبح بخیر، بانو.
ات: اون... کجاست؟
خدمتکار: ارباب در سالن منتظرن.
ات آهی کشید.
آرام از اتاق بیرون آمد.
...
سالن بزرگ...
جونگکوک روی مبل چرمی نشسته بود.
یک فنجان قهوه روی میز بود.
بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
جونگکوک: بشین.
ات روبهرویش نشست.
چند ثانیه سکوت...
ات: من باید برگردم خونه.
جونگکوک جرعهای از قهوهاش نوشید.
هیچ جوابی نداد.
ات: دارم با تو حرف میزنم.
جونگکوک: شنیدم.
ات: پس جواب بده.
جونگکوک فنجان را روی میز گذاشت.
نگاهش سرد و بیاحساس بود.
جونگکوک: نه.
ات اخم کرد.
ات: «نه» یعنی چی؟
جونگکوک: یعنی نه.
ات: تو حق نداری این تصمیمو برام بگیری.
جونگکوک از جایش بلند شد.
قدمهای آرامش در سالن پیچید.
کنار پنجره ایستاد و به جنگل نگاه کرد.
جونگکوک: اینجا قوانین من اجرا میشه.
ات: من از قوانینت خوشم نمیاد.
جونگکوک برگشت.
نگاهش آنقدر جدی بود که ات برای چند لحظه ساکت شد.
جونگکوک: لازم نیست خوشت بیاد.
...
ات با عصبانیت از جایش بلند شد.
ات: خودم راه خروجو پیدا میکنم.
به سمت در ورودی رفت.
دستگیره را کشید.
در باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
باز هم نه.
جونگکوک بدون اینکه حتی یک قدم بردارد، گفت:
جونگکوک: بیفایدست.
ات برگشت.
ات: قفلش کردی؟
جونگکوک: آره.
ات: چرا؟
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
جونگکوک: امنیت.
ات: امنیت من یا خودت؟
جونگکوک هیچ پاسخی نداد.
سکوتش از هر جوابی سنگینتر بود.
در همان لحظه، یکی از خدمتکارها وارد سالن شد.
سرش را پایین انداخت.
خدمتکار: ارباب... ماشین آمادهست.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
جونگکوک: امروز جایی نمیرم... البته شاید.
خدمتکار: چشم، ارباب.
خدمتکار سریع از سالن خارج شد.
ات زیر لب گفت:
ات: همه ازت میترسن...
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
جونگکوک: بهتره همینطور بمونه.
بعد کت مشکیاش را برداشت و از کنار ات رد شد.
درست قبل از اینکه از سالن خارج شود، بدون اینکه برگردد، فقط یک جمله گفت:
جونگکوک: تا وقتی اینجایی...
وارد جنگل نشو.
و بعد، بیهیچ توضیح دیگری، ناپدید شد.
ات همانجا ایستاده بود.
در دلش فقط یک سؤال میچرخید:
«این مرد واقعاً کیه... و چرا همه ازش حساب میبرن؟»
ادامه دارد... 🌲🏰🖤
[پارت پنجم]
صبح...
نور کمرنگ خورشید از لابهلای پردههای اتاق وارد میشد.
ات با صدای باز شدن در از خواب پرید.
یکی از خدمتکارها وارد شد.
خدمتکار: صبح بخیر، بانو.
ات: اون... کجاست؟
خدمتکار: ارباب در سالن منتظرن.
ات آهی کشید.
آرام از اتاق بیرون آمد.
...
سالن بزرگ...
جونگکوک روی مبل چرمی نشسته بود.
یک فنجان قهوه روی میز بود.
بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
جونگکوک: بشین.
ات روبهرویش نشست.
چند ثانیه سکوت...
ات: من باید برگردم خونه.
جونگکوک جرعهای از قهوهاش نوشید.
هیچ جوابی نداد.
ات: دارم با تو حرف میزنم.
جونگکوک: شنیدم.
ات: پس جواب بده.
جونگکوک فنجان را روی میز گذاشت.
نگاهش سرد و بیاحساس بود.
جونگکوک: نه.
ات اخم کرد.
ات: «نه» یعنی چی؟
جونگکوک: یعنی نه.
ات: تو حق نداری این تصمیمو برام بگیری.
جونگکوک از جایش بلند شد.
قدمهای آرامش در سالن پیچید.
کنار پنجره ایستاد و به جنگل نگاه کرد.
جونگکوک: اینجا قوانین من اجرا میشه.
ات: من از قوانینت خوشم نمیاد.
جونگکوک برگشت.
نگاهش آنقدر جدی بود که ات برای چند لحظه ساکت شد.
جونگکوک: لازم نیست خوشت بیاد.
...
ات با عصبانیت از جایش بلند شد.
ات: خودم راه خروجو پیدا میکنم.
به سمت در ورودی رفت.
دستگیره را کشید.
در باز نشد.
دوباره امتحان کرد.
باز هم نه.
جونگکوک بدون اینکه حتی یک قدم بردارد، گفت:
جونگکوک: بیفایدست.
ات برگشت.
ات: قفلش کردی؟
جونگکوک: آره.
ات: چرا؟
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
جونگکوک: امنیت.
ات: امنیت من یا خودت؟
جونگکوک هیچ پاسخی نداد.
سکوتش از هر جوابی سنگینتر بود.
در همان لحظه، یکی از خدمتکارها وارد سالن شد.
سرش را پایین انداخت.
خدمتکار: ارباب... ماشین آمادهست.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
جونگکوک: امروز جایی نمیرم... البته شاید.
خدمتکار: چشم، ارباب.
خدمتکار سریع از سالن خارج شد.
ات زیر لب گفت:
ات: همه ازت میترسن...
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
جونگکوک: بهتره همینطور بمونه.
بعد کت مشکیاش را برداشت و از کنار ات رد شد.
درست قبل از اینکه از سالن خارج شود، بدون اینکه برگردد، فقط یک جمله گفت:
جونگکوک: تا وقتی اینجایی...
وارد جنگل نشو.
و بعد، بیهیچ توضیح دیگری، ناپدید شد.
ات همانجا ایستاده بود.
در دلش فقط یک سؤال میچرخید:
«این مرد واقعاً کیه... و چرا همه ازش حساب میبرن؟»
ادامه دارد... 🌲🏰🖤
- ۲۰۷
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط