my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT 15
ویو ات:
دو روز گذشت.یوکی مثل همیشه از صبح دورم میچرخید و هر بار که ظرف غذاش رو برمیداشتم، با ذوق دمش رو تکون میداد.
= صبر کن پسر خوب...هنوز نریختم.
یوکی یه زوزهی کوتاه کشید.خندیدم.
= باشه بابا... انگار یک هفتهست چیزی نخوردی.
کاسه رو جلوش گذاشتم.همون موقع، نگاهی به کوک انداختم.کنار پنجره ایستاده بود.فنجون چای دستش بود ولی حتی یکمم ازش نخورده بود.
ویو کوک:
از صبح...فقط با یوکی حرف زده بود.یه بار هم ازم نپرسیده بود شونهم چطوره.لعنتی مگه قرار نبود هر روز چکش کنه؟نگاهم به شونهی چپم افتاد.تقریباً خوب شده بود.اگه روش فشار میآوردم...هنوز درد میگرفت.چند ثانیه مکث کردم.بعد...بیاختیار انگشتهام رو روی همون قسمت فشار دادم.
_آخ...
ات با نگرانی نگاهم کرد.
= کوک، چی شد؟!
دستش رو روی شونهم گذاشت.
= دوباره درد گرفت؟
چند ثانیه نگاهش کردم.بعد خیلی آروم گفتم:
_...یکم.
اخماش توی هم رفت.
= مگه بهت نگفته بودم فعلا نباید بهش فشار بیاری؟
جوابی ندادم.ات نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
= بشین.
آروم روی صندلی نشستم.ات جعبهی کمکهای اولیه رو آورد.دکمه های پیراهنمو باز کرد و خیلی با دقت شونهم رو معاینه کرد.نوک انگشتهاش آروم روی پوستم حرکت میکرد و خب...ارومم میکرد.ولی از اینکه جلوش بدون لباس بودم یکم خجالت کشیدم
= درد اینجاست؟
_هوم.
= اینجا چی؟
_نه.
یه دستشو گذاشت روی سینم و یه دستش پشتم. لبمو گاز گرفتم، فاک، فاک، فاک.
میخوام این لمسو همه جا حس کنم.
=کوک با توعم
_چ... چی؟
=میگم نفس عمیق بکش و جای دردو درست نشونم بده.
باید با لذت خداحافظی کنم، از رویا در اومدمو جای درد و نشونش دادم. یه پماد برداشت.خیلی آروم روی شونهم مالید.
= از فردا حق نداری هیچ چیز سنگینی بلند کنی.باشه
سرم رو تکون دادم.
_باشه.
لبخند کوچیکی زد.
= آفرین.
دوباره برگشت سمت یوکی.نگاهم روی پشت سرش موند. شونم دیگه درد نمیکرد.یعنی از همون اولم درد نمیکرد. پس...چرا چیزی نگفتم؟چرا گذاشتم فکر کنه هنوز درد داره تا نگرانم بشه؟
عصر:
ات داشت هیزمهای خشک رو کنار شومینه میچید.یوکی هم دنبالش راه افتاده بود.
بیاختیار گفتم:
_سنجاب.
= هوم؟
یه لحظه مکث کردم.اصلاً نمیدونستم چرا صداش زدم.آخر سر فقط گفتم:«هیچی» ات خندید.
= امروز عجیبی.
_نه.
= مطمئنی؟
_آره.
با خنده سرش رو تکون داد و دوباره مشغول کارش شد. همون شب...وقتی ات خوابیده بود، من هنوز بیدار بودم.نگاهم به شونهی چپم افتاد.بعد به ات و بیاختیار لبخند زدم.
_...احمق.
نمیدونستم منظورم خودم بودم...یا اون دختری که هر بار با یه «کوک» تمام حواسم رو به هم میریخت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متوجه شدین کوک دروغ گفت تا ات بهش توجه کنه دیگه؟
حس میکنم نتونستم خوب برسونم منظورمو ببشیددد😔
این پارت شرط نداره یه پارت دیگه میزارم 🥕✨
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#my_snow
PT 15
ویو ات:
دو روز گذشت.یوکی مثل همیشه از صبح دورم میچرخید و هر بار که ظرف غذاش رو برمیداشتم، با ذوق دمش رو تکون میداد.
= صبر کن پسر خوب...هنوز نریختم.
یوکی یه زوزهی کوتاه کشید.خندیدم.
= باشه بابا... انگار یک هفتهست چیزی نخوردی.
کاسه رو جلوش گذاشتم.همون موقع، نگاهی به کوک انداختم.کنار پنجره ایستاده بود.فنجون چای دستش بود ولی حتی یکمم ازش نخورده بود.
ویو کوک:
از صبح...فقط با یوکی حرف زده بود.یه بار هم ازم نپرسیده بود شونهم چطوره.لعنتی مگه قرار نبود هر روز چکش کنه؟نگاهم به شونهی چپم افتاد.تقریباً خوب شده بود.اگه روش فشار میآوردم...هنوز درد میگرفت.چند ثانیه مکث کردم.بعد...بیاختیار انگشتهام رو روی همون قسمت فشار دادم.
_آخ...
ات با نگرانی نگاهم کرد.
= کوک، چی شد؟!
دستش رو روی شونهم گذاشت.
= دوباره درد گرفت؟
چند ثانیه نگاهش کردم.بعد خیلی آروم گفتم:
_...یکم.
اخماش توی هم رفت.
= مگه بهت نگفته بودم فعلا نباید بهش فشار بیاری؟
جوابی ندادم.ات نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
= بشین.
آروم روی صندلی نشستم.ات جعبهی کمکهای اولیه رو آورد.دکمه های پیراهنمو باز کرد و خیلی با دقت شونهم رو معاینه کرد.نوک انگشتهاش آروم روی پوستم حرکت میکرد و خب...ارومم میکرد.ولی از اینکه جلوش بدون لباس بودم یکم خجالت کشیدم
= درد اینجاست؟
_هوم.
= اینجا چی؟
_نه.
یه دستشو گذاشت روی سینم و یه دستش پشتم. لبمو گاز گرفتم، فاک، فاک، فاک.
میخوام این لمسو همه جا حس کنم.
=کوک با توعم
_چ... چی؟
=میگم نفس عمیق بکش و جای دردو درست نشونم بده.
باید با لذت خداحافظی کنم، از رویا در اومدمو جای درد و نشونش دادم. یه پماد برداشت.خیلی آروم روی شونهم مالید.
= از فردا حق نداری هیچ چیز سنگینی بلند کنی.باشه
سرم رو تکون دادم.
_باشه.
لبخند کوچیکی زد.
= آفرین.
دوباره برگشت سمت یوکی.نگاهم روی پشت سرش موند. شونم دیگه درد نمیکرد.یعنی از همون اولم درد نمیکرد. پس...چرا چیزی نگفتم؟چرا گذاشتم فکر کنه هنوز درد داره تا نگرانم بشه؟
عصر:
ات داشت هیزمهای خشک رو کنار شومینه میچید.یوکی هم دنبالش راه افتاده بود.
بیاختیار گفتم:
_سنجاب.
= هوم؟
یه لحظه مکث کردم.اصلاً نمیدونستم چرا صداش زدم.آخر سر فقط گفتم:«هیچی» ات خندید.
= امروز عجیبی.
_نه.
= مطمئنی؟
_آره.
با خنده سرش رو تکون داد و دوباره مشغول کارش شد. همون شب...وقتی ات خوابیده بود، من هنوز بیدار بودم.نگاهم به شونهی چپم افتاد.بعد به ات و بیاختیار لبخند زدم.
_...احمق.
نمیدونستم منظورم خودم بودم...یا اون دختری که هر بار با یه «کوک» تمام حواسم رو به هم میریخت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متوجه شدین کوک دروغ گفت تا ات بهش توجه کنه دیگه؟
حس میکنم نتونستم خوب برسونم منظورمو ببشیددد😔
این پارت شرط نداره یه پارت دیگه میزارم 🥕✨
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۸۷۷
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط