my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT 17
ویو ات:
صبح زود بود.هوای کلبه مثل همیشه سرد و سنگین.پالتوم رو پوشیدم و به سمت میز رفتم.کوک کنار پنجره ایستاده بود.مثل همیشه ساکت.
= کوک...
برگشت و یه طوری نگام کرد.
= امروز میرم روستای پایین جنگل.
یه لحظه مکث کرد.
_تنهایی؟
= آره... باید خرید کنم. غذا تموم شده.یوکی همینجا پیش تو میمونه.
چشمهاش روی یوکی افتاد.بعد خیلی کوتاه گفت:
_باشه.
همین؟.نه مخالفتی.نه سوالی.ولی نمیدونم چرا یه لحظه حس کردم… بیشتر از حد معمول ساکت بود.
شونه بالا انداختم و بی تفاوت رفتم.
ویو کوک:
رفتش.در بسته شد.سکوت افتاد روی کلبه.نگاهم به یوکی افتاد.اونم مثل همیشه خوابیده بود.اما این بار هیچچیز مثل همیشه نبود.چند دقیقه گذشت.بلند شدم. نشستم.دوباره بلند شدم.(اروم پسرم😂)
_…زود برمیگرده.
یوکی سرش رو با مخالفت تکون داد.اخم کردم.ساعتها گذشت.برف شدیدتر شد.باد پشت پنجره میکوبید.کلبه بیش از حد ساکت بود. تو گوشیم میگشتم، نگاهم افتاد به در.
_…چرا اینقدر طول کشید؟
یوکی سرش رو بلند کرد.من بلند شدم.رفتم کنار پنجره. هیچچیز نبود.فقط برف.
ویو ات:
بازار روستا شلوغتر از چیزی بود که فکر میکردم.چند نفر از اشناهام کمک نیاز داشتن. خریدها طول کشید.وقتی کارم تموم شد، هوا داشت تاریک میشد و خورشید داشت غروب میکرد.
= وای… دیر شد.
کیسهها رو محکم گرفتم و راه افتادم سمت کلبه.باد سرد صورتم رو میبرید.
= امیدوارم کوک غذا خورده باشه…یوکی حتماً گرسنست.
لبخند زدم و کوکیو تصور کردم که داره غر میزنه و با یوکی نمیسازه، خندیدم.
= اونم غر زده حتماً…کیوت.
ویو ات:
وارد کلبه شدم.
= من برگشت—...
قبل از اینکه جملهم تموم بشه…یه چیزی محکم دورم پیچید.خشکم زد.چند ثانیه طول کشید تا بفهمم…کوکه.دستاش دورم قفل شده بود.محکم.خیلی محکمتر از همیشه.
= کوک…؟
هیچی نگفت.فقط صورتش توی گردنم بود.
سرش یه لحظه روی شونهم موند.بعد خیلی آروم…فشار دستاش کمتر شد.آروم خندیدم.
= فقط رفتم خرید… قرار نبود بمیرم که.
سکوت.بعد خیلی کوتاه گفت:
_…زیاد طول کشید.
= دیر نشده که…
باز سکوت.دستاش هنوز کامل ول نکرده بود.
= یوکی رو اذیت کردی؟
_نه.
= غذا خوردی؟
_…
سکوتش خودش جواب بود.خندهم گرفت.
= یعنی تا الان منتظر من بودی؟
سریع جواب داد:
_نه.
خیلی سریع.خیلی مشکوک.من فقط لبخند زدم.
= باشه.
ولی دستاش…هنوز از دور کمرم جدا نشده بود.چند ثانیه گذشت.بعد خیلی آروم، تقریباً زیر لب گفت:
_…فقط دلم برات تنگ شده بود.
= چی؟
_هیچی.
سرش رو کنار کشید.اما دیگه ول نکرد.فقط کمتر فشار داد.انگار نمیخواست اعتراف کنه…که چند ساعت، کلبه بدون من براش زیادی ساکت بوده.ساکت وسایلمو گذاشتم زمینو منم دستامو دورش حلقه کردم و نوازشش کردم.
=نگرانم شدی؟
_نه...
وایسا ببینم توی صداش بغض حس میکنم؟ چرا یهو رفتارش تغییر کرده؟
=مطمئنی؟
_نه
=اتفاقی افتاده؟
_نه... فقط...
=فقط چی؟
محکم تر بغلم کرد و انگشتاش پالتومو چنگ زدن.
=بغلت کنم؟
در حالی سرش تو گودی گردنم بود سر تکون داد و منو محکم بغل کرد.
=چیشده کوک؟
_هیچی...
ویو کوک:
احساس از دست دادن میکنم... نمیدونم چرا اینجوری شدم، یهو بغضم گرفت.
حس کردم اگه ات یکم دیگه دیر میکرد شروع میکردم به تصور کردنش با یکی دیگه یا شایدم... اتفاقی براش افتاده... نه نه نه نمیخوام بهش فکر کنم... یه قطره اشک از چشمم فرار کرد. ات با تعجب عقب کشید و اشک فراریو با شستش کنار زد و با تعجب نگاهم کرد.
=کوک؟ وای خدایا تو چت شده پسر؟
پالتوشو دراورد و روی زمین انداخت تا راحت تر بغلم کنه. دستای گرمشو دورم پیچید.
=چت شده کوک داری نگرانم میکنی.
صورتمو با دستاش قاب کرد و با نگرانی تو چشمام نگاه رد، نگاهمو دزدیدم و سعی کردم با خنده بغضمو بپوشونم ولی با نکاه نگرانش اشکام دوباره سرازیر شد.
با لبخند و نگرانی بغلم کرد.
=دماغت شبیه هویج شده.
دوباره خندیدم
_اذیت نکن سنجاب
ولی اشکام دوباره ریخت. من چم شده؟ فقط با تصور کردن اینکه قراره با نبودنش سر و کله بزنم دلم میریزه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گریشو مثل بوگوم تصور کنید که میخنده ولی گریه میکنه تا شما هم گریه کنید با تشکر 😇😭
کوک تو اینقدر ناناس و بوجی بوجی بودی هویجام نمیدونستن؟ 🎀
خدایی هرکی پنج تا کامنت بزاره راحت شرطا میرسه من نمیدونم چرا همرو باید یه نفر برسونه نا امید شدم 😔
شرایط: 🦭
لایک: 10
کامنت : 50
بازنشر: 5
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#my_snow
PT 17
ویو ات:
صبح زود بود.هوای کلبه مثل همیشه سرد و سنگین.پالتوم رو پوشیدم و به سمت میز رفتم.کوک کنار پنجره ایستاده بود.مثل همیشه ساکت.
= کوک...
برگشت و یه طوری نگام کرد.
= امروز میرم روستای پایین جنگل.
یه لحظه مکث کرد.
_تنهایی؟
= آره... باید خرید کنم. غذا تموم شده.یوکی همینجا پیش تو میمونه.
چشمهاش روی یوکی افتاد.بعد خیلی کوتاه گفت:
_باشه.
همین؟.نه مخالفتی.نه سوالی.ولی نمیدونم چرا یه لحظه حس کردم… بیشتر از حد معمول ساکت بود.
شونه بالا انداختم و بی تفاوت رفتم.
ویو کوک:
رفتش.در بسته شد.سکوت افتاد روی کلبه.نگاهم به یوکی افتاد.اونم مثل همیشه خوابیده بود.اما این بار هیچچیز مثل همیشه نبود.چند دقیقه گذشت.بلند شدم. نشستم.دوباره بلند شدم.(اروم پسرم😂)
_…زود برمیگرده.
یوکی سرش رو با مخالفت تکون داد.اخم کردم.ساعتها گذشت.برف شدیدتر شد.باد پشت پنجره میکوبید.کلبه بیش از حد ساکت بود. تو گوشیم میگشتم، نگاهم افتاد به در.
_…چرا اینقدر طول کشید؟
یوکی سرش رو بلند کرد.من بلند شدم.رفتم کنار پنجره. هیچچیز نبود.فقط برف.
ویو ات:
بازار روستا شلوغتر از چیزی بود که فکر میکردم.چند نفر از اشناهام کمک نیاز داشتن. خریدها طول کشید.وقتی کارم تموم شد، هوا داشت تاریک میشد و خورشید داشت غروب میکرد.
= وای… دیر شد.
کیسهها رو محکم گرفتم و راه افتادم سمت کلبه.باد سرد صورتم رو میبرید.
= امیدوارم کوک غذا خورده باشه…یوکی حتماً گرسنست.
لبخند زدم و کوکیو تصور کردم که داره غر میزنه و با یوکی نمیسازه، خندیدم.
= اونم غر زده حتماً…کیوت.
ویو ات:
وارد کلبه شدم.
= من برگشت—...
قبل از اینکه جملهم تموم بشه…یه چیزی محکم دورم پیچید.خشکم زد.چند ثانیه طول کشید تا بفهمم…کوکه.دستاش دورم قفل شده بود.محکم.خیلی محکمتر از همیشه.
= کوک…؟
هیچی نگفت.فقط صورتش توی گردنم بود.
سرش یه لحظه روی شونهم موند.بعد خیلی آروم…فشار دستاش کمتر شد.آروم خندیدم.
= فقط رفتم خرید… قرار نبود بمیرم که.
سکوت.بعد خیلی کوتاه گفت:
_…زیاد طول کشید.
= دیر نشده که…
باز سکوت.دستاش هنوز کامل ول نکرده بود.
= یوکی رو اذیت کردی؟
_نه.
= غذا خوردی؟
_…
سکوتش خودش جواب بود.خندهم گرفت.
= یعنی تا الان منتظر من بودی؟
سریع جواب داد:
_نه.
خیلی سریع.خیلی مشکوک.من فقط لبخند زدم.
= باشه.
ولی دستاش…هنوز از دور کمرم جدا نشده بود.چند ثانیه گذشت.بعد خیلی آروم، تقریباً زیر لب گفت:
_…فقط دلم برات تنگ شده بود.
= چی؟
_هیچی.
سرش رو کنار کشید.اما دیگه ول نکرد.فقط کمتر فشار داد.انگار نمیخواست اعتراف کنه…که چند ساعت، کلبه بدون من براش زیادی ساکت بوده.ساکت وسایلمو گذاشتم زمینو منم دستامو دورش حلقه کردم و نوازشش کردم.
=نگرانم شدی؟
_نه...
وایسا ببینم توی صداش بغض حس میکنم؟ چرا یهو رفتارش تغییر کرده؟
=مطمئنی؟
_نه
=اتفاقی افتاده؟
_نه... فقط...
=فقط چی؟
محکم تر بغلم کرد و انگشتاش پالتومو چنگ زدن.
=بغلت کنم؟
در حالی سرش تو گودی گردنم بود سر تکون داد و منو محکم بغل کرد.
=چیشده کوک؟
_هیچی...
ویو کوک:
احساس از دست دادن میکنم... نمیدونم چرا اینجوری شدم، یهو بغضم گرفت.
حس کردم اگه ات یکم دیگه دیر میکرد شروع میکردم به تصور کردنش با یکی دیگه یا شایدم... اتفاقی براش افتاده... نه نه نه نمیخوام بهش فکر کنم... یه قطره اشک از چشمم فرار کرد. ات با تعجب عقب کشید و اشک فراریو با شستش کنار زد و با تعجب نگاهم کرد.
=کوک؟ وای خدایا تو چت شده پسر؟
پالتوشو دراورد و روی زمین انداخت تا راحت تر بغلم کنه. دستای گرمشو دورم پیچید.
=چت شده کوک داری نگرانم میکنی.
صورتمو با دستاش قاب کرد و با نگرانی تو چشمام نگاه رد، نگاهمو دزدیدم و سعی کردم با خنده بغضمو بپوشونم ولی با نکاه نگرانش اشکام دوباره سرازیر شد.
با لبخند و نگرانی بغلم کرد.
=دماغت شبیه هویج شده.
دوباره خندیدم
_اذیت نکن سنجاب
ولی اشکام دوباره ریخت. من چم شده؟ فقط با تصور کردن اینکه قراره با نبودنش سر و کله بزنم دلم میریزه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گریشو مثل بوگوم تصور کنید که میخنده ولی گریه میکنه تا شما هم گریه کنید با تشکر 😇😭
کوک تو اینقدر ناناس و بوجی بوجی بودی هویجام نمیدونستن؟ 🎀
خدایی هرکی پنج تا کامنت بزاره راحت شرطا میرسه من نمیدونم چرا همرو باید یه نفر برسونه نا امید شدم 😔
شرایط: 🦭
لایک: 10
کامنت : 50
بازنشر: 5
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
- ۱.۳k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط