my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT 14
ویو ات:
چند روز
زندگی توی کلبه، آروم و بیدردسر جلو میرفت.کوک تقریباً کاملاً خوب شده بود.تنها چیزی که از زخمش مونده بود، درد خفیفی بود که گاهی موقع بلند کردن دست چپش صورتش رو جمع میکرد.صبح، داشتم میز چوبی رو تمیز میکردم که صدای کوک از پشت سرم اومد.
_سنجاب.
برگشتم.
= هوم؟
یه کیسه پارچهای سمتم گرفت.
_آرد تموم شده.
به کیسه نگاه کردم.خالی بود.
= ای وای...قرار بود امروز کیک بخوریم.
کوک شونه بالا انداخت.
_یا اصلاً نخوریم.
با اخم نگاهش کردم.
= تو که هر روز فقط غر میزنی.یه روزم تعریف کن.
گوشه لبش خیلی آروم بالا رفت.
_تعریف کنم که پرروتر شی؟
لبخند زدم.
= دیر شده.قبلاً پررو بودم.
یوکی با خوشحالی بینمون دوید و دمش محکم به پای کوک خورد.
_اَه...
= حقته.
یوکی هم انگار تأیید کرد و یه زوزه کوتاه کشید.
خندهم گرفت.
ویو کوک:
چند ساعت بعد...
ات گفت میخواد بره کنار رودخونه یخزده تا تور ماهی گیری رو چک کنه، یوکی هم مثل همیشه دنبالش راه افتاد.در بسته شد.کلبه ساکت شد.کتاب رو برداشتم.
بازش کردم.سه دقیقه گذشت.هیچی نفهمیدم.کتاب رو بستم.صدای باد میاومد.به شومینه نگاه کردم.
بعد...بیاختیار...به در، چرا اینقدر دیر کرده؟از جام بلند شدم.دو قدم سمت پنجره رفتم.از پشت شیشه فقط برف دیده میشد.اخم کردم.
_این دختر..
همین موقع در کلبه باز شد.هوای سرد همراه با برف داخل اومد.ات با لپهای سرخ از سرما وارد شد.
= وای...بیرون افتضاحه.
یوکی خودش رو تکوند و برفها رو همهجا پخش کرد.
= یوکییی!خونه رو برفی کردی.
بیاختیار...نفس راحتی کشیدم.ات متوجه نشد.مشغول تکوندن برفهای روی لباسش بود.ولی خودم فهمیدم، و همین بیشتر از هر چیزی عصبانیم کرد.
شب:
مثل همیشه کنار هم روی تخت دراز کشیده بودیم.
چراغا خاموش بود.ات خیلی زود خوابش برد و من؟
باز هم بیدار بودم.سرم رو کمی چرخوندم.چند تار موی ات روی بالش پخش شده بود.همون عطر آروم..دوباره بین نفسهام پیچید.این بار، دیگه تعجب نکردم.فقط چشمهام رو بستم.و برای اولین بار خودم به اون آرامش نزدیک شدم.بدون اینکه حتی بفهمم کی خوابم برد.
ویو ات:
صبح با صدای غرغر کوک بیدار شدم.چشمهام رو مالیدم.همین که خواستم بلند شم...یه چیزی مانعم شد. پایین رو نگاه کردم.دستم، هنوز دور بازوی کوک حلقه شده بود.آروم خندیدم.
= پس دیشبم فرار نکردی...
کوک هم تازه بیدار شد.به دستم نگاه کرد.بعد سریع نگاهش رو دزدید.
_ولم کن.
= چرا؟خوبه که.زمستون کمتر سردمون میشه.
صورتش رو اون طرف کرد.
_...پرحرف.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت بعد خوشگلاممم🍓
حمایت؟ باعث افتخاره 🎀
ایگ؟ د اخه.... چیز یعنی فدای سرت😁
برای پارتای این فیک اصلا هر لحظه بتید بخونی سو دیز ایز لاوووو 😂
شرایط: 🦭
لایک:10
کامنت: ۶٠ ( اعتراض نکن 😔)
بانشر:۵
برسونید پریزادام🎀بوسسس😇
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#my_snow
PT 14
ویو ات:
چند روز
زندگی توی کلبه، آروم و بیدردسر جلو میرفت.کوک تقریباً کاملاً خوب شده بود.تنها چیزی که از زخمش مونده بود، درد خفیفی بود که گاهی موقع بلند کردن دست چپش صورتش رو جمع میکرد.صبح، داشتم میز چوبی رو تمیز میکردم که صدای کوک از پشت سرم اومد.
_سنجاب.
برگشتم.
= هوم؟
یه کیسه پارچهای سمتم گرفت.
_آرد تموم شده.
به کیسه نگاه کردم.خالی بود.
= ای وای...قرار بود امروز کیک بخوریم.
کوک شونه بالا انداخت.
_یا اصلاً نخوریم.
با اخم نگاهش کردم.
= تو که هر روز فقط غر میزنی.یه روزم تعریف کن.
گوشه لبش خیلی آروم بالا رفت.
_تعریف کنم که پرروتر شی؟
لبخند زدم.
= دیر شده.قبلاً پررو بودم.
یوکی با خوشحالی بینمون دوید و دمش محکم به پای کوک خورد.
_اَه...
= حقته.
یوکی هم انگار تأیید کرد و یه زوزه کوتاه کشید.
خندهم گرفت.
ویو کوک:
چند ساعت بعد...
ات گفت میخواد بره کنار رودخونه یخزده تا تور ماهی گیری رو چک کنه، یوکی هم مثل همیشه دنبالش راه افتاد.در بسته شد.کلبه ساکت شد.کتاب رو برداشتم.
بازش کردم.سه دقیقه گذشت.هیچی نفهمیدم.کتاب رو بستم.صدای باد میاومد.به شومینه نگاه کردم.
بعد...بیاختیار...به در، چرا اینقدر دیر کرده؟از جام بلند شدم.دو قدم سمت پنجره رفتم.از پشت شیشه فقط برف دیده میشد.اخم کردم.
_این دختر..
همین موقع در کلبه باز شد.هوای سرد همراه با برف داخل اومد.ات با لپهای سرخ از سرما وارد شد.
= وای...بیرون افتضاحه.
یوکی خودش رو تکوند و برفها رو همهجا پخش کرد.
= یوکییی!خونه رو برفی کردی.
بیاختیار...نفس راحتی کشیدم.ات متوجه نشد.مشغول تکوندن برفهای روی لباسش بود.ولی خودم فهمیدم، و همین بیشتر از هر چیزی عصبانیم کرد.
شب:
مثل همیشه کنار هم روی تخت دراز کشیده بودیم.
چراغا خاموش بود.ات خیلی زود خوابش برد و من؟
باز هم بیدار بودم.سرم رو کمی چرخوندم.چند تار موی ات روی بالش پخش شده بود.همون عطر آروم..دوباره بین نفسهام پیچید.این بار، دیگه تعجب نکردم.فقط چشمهام رو بستم.و برای اولین بار خودم به اون آرامش نزدیک شدم.بدون اینکه حتی بفهمم کی خوابم برد.
ویو ات:
صبح با صدای غرغر کوک بیدار شدم.چشمهام رو مالیدم.همین که خواستم بلند شم...یه چیزی مانعم شد. پایین رو نگاه کردم.دستم، هنوز دور بازوی کوک حلقه شده بود.آروم خندیدم.
= پس دیشبم فرار نکردی...
کوک هم تازه بیدار شد.به دستم نگاه کرد.بعد سریع نگاهش رو دزدید.
_ولم کن.
= چرا؟خوبه که.زمستون کمتر سردمون میشه.
صورتش رو اون طرف کرد.
_...پرحرف.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم پارت بعد خوشگلاممم🍓
حمایت؟ باعث افتخاره 🎀
ایگ؟ د اخه.... چیز یعنی فدای سرت😁
برای پارتای این فیک اصلا هر لحظه بتید بخونی سو دیز ایز لاوووو 😂
شرایط: 🦭
لایک:10
کامنت: ۶٠ ( اعتراض نکن 😔)
بانشر:۵
برسونید پریزادام🎀بوسسس😇
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۲۳۸
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط