I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:30
(ویوی فعلی:سزار)
همونجوری که رو صندلی چرم مشکی کنار میز شیشه ای اتاق کارم که فضاش کاملا تاریک بود،و فقط با یه چراغ مطالعه کوچیک نور سفید کمی میز رو روشن میکرد...
قاب عکس لیلی و اولین سونوگرافی بچمون تو دستم بود و نگاهشون می کردم...
جیگرم آتیش می گرفت...
چون اون پسفدرط ها حتی وقتی برای توضیح،توجیه و ثابت کردن ندادن...
و تنها دلیل زندگیم و نو بهار زندگیمو ازم گرفتن...
ولی من از همون روز عهد بستم که انتقامم رو بگیرم...
و اون روز نزدیکه.
فلش به دو روز دیگه...
(ویو:میرا)
توی این دو روز مراقبت کوک بیشتر شده...
خیلی بیشتر...
به طوری که میرم واسه تمرین والیبال با چند تا بادیگارد می رم و خودش هم همراهم میاد تو سالن...
دلیلش رو هم که پرسیدم گفت مربوط به سزاره...
همین نه کمتر نه بیشتر...
از این ها که بگذریم،رابطه ام با مامان کوک خیلی بهتر شده...
دیگه به کوک نمی گه که باید با یونا ازدواج کنه...
الان هم دارم میرم سمت حیاط عمارت...
جایی که مامان کوک یعنی یه جین خانم گفته بود با یه لباس مناسب راهی شدم...
بعد از اینکه از باغ زیبای عمارت گذشتم رسیدم به زیر بزرگ ترین و کهن سال ترین درخت عمارت...شکوفه های ریخته می شد رو زمین...
یه جین خانم هم منتظر نشسته بود روی صندلی کنار میز...
وقتی که من رو دید لبخندی به رو لباش اومد...
یهجین:بیا بشین دخترم...
رفتم نشستم...
+:امیدوارم که دیر نکرده باشم...
یهجین:نه نکردی☺️.
می خوام درباره ی یه مسئله ای باهات صحبت کنم.
+:بفرمائین گوش می دم.
یهجین:یکی از دلایلی که من پت فشاری می کردم کوک با دختر خاله اش ازدواج کنه این نبود که بخوام به خواهرم نزدیک تر بشم...
این بود که از کوک محافظت کنم.
با نگاهی سوالی بهش نگاه کردم...
+:مگه چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟
یهجین:خواهرم از همون بچگی دنبال قدرت و برتری بوده...
و به همین دلیل هم با شوهرش ازدواج کرد...
چون اون مافیای رتبه اول بوده...
از اون جایی هم که بابای کوک رتبه دو بود...
برای جذب قدرت بیشتر...
من رو با جون خانوادم تهدید کرد...
ولی حالا که کوک با تلاش های خودش شده مافیای برتر و رتبه اول...
دیگه جای نگرانی نیست.
من صورتم از اون حالت نگرانی به حالتی خندان با لبخندی ملیح تبدیل شد...
پس یهجین خانم فقط ظاهری زیبا نداشته...
باطنی زیبا هم داشته.
با نگاهی که متاسف بود...
یهجین:دخترم من رو به خاطر اون رفتار هام ببخش...
همونجوری که الان برات توضیح دادم قصدم فقط محافظت بوده...
+:یهجین خانم...
اصلا مشکلی نیست...
شما هدف خیلی مهمی داشتین،من هم اگر جای شما بودم همین کار رو می کردم.
پس لطفاً ناراحت نباشین.
نگاهش از ناراحت به خوشحال تبدیل شد...
بلند شد...
من هم متقابلاً بلند شدم...
ناگهان من رو بغل کرد...
من اولش شوک شدم...
ولی من هم بغلش کردم...
یهجین:دخترم حالا بهت می گم که تو واقعا با اصالت و با شخصیت هستی...
و من هم با افتخار شما رو به عنوان عروس خودم می پذیرم.
+:ممنونم یه جین خانم.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:30
(ویوی فعلی:سزار)
همونجوری که رو صندلی چرم مشکی کنار میز شیشه ای اتاق کارم که فضاش کاملا تاریک بود،و فقط با یه چراغ مطالعه کوچیک نور سفید کمی میز رو روشن میکرد...
قاب عکس لیلی و اولین سونوگرافی بچمون تو دستم بود و نگاهشون می کردم...
جیگرم آتیش می گرفت...
چون اون پسفدرط ها حتی وقتی برای توضیح،توجیه و ثابت کردن ندادن...
و تنها دلیل زندگیم و نو بهار زندگیمو ازم گرفتن...
ولی من از همون روز عهد بستم که انتقامم رو بگیرم...
و اون روز نزدیکه.
فلش به دو روز دیگه...
(ویو:میرا)
توی این دو روز مراقبت کوک بیشتر شده...
خیلی بیشتر...
به طوری که میرم واسه تمرین والیبال با چند تا بادیگارد می رم و خودش هم همراهم میاد تو سالن...
دلیلش رو هم که پرسیدم گفت مربوط به سزاره...
همین نه کمتر نه بیشتر...
از این ها که بگذریم،رابطه ام با مامان کوک خیلی بهتر شده...
دیگه به کوک نمی گه که باید با یونا ازدواج کنه...
الان هم دارم میرم سمت حیاط عمارت...
جایی که مامان کوک یعنی یه جین خانم گفته بود با یه لباس مناسب راهی شدم...
بعد از اینکه از باغ زیبای عمارت گذشتم رسیدم به زیر بزرگ ترین و کهن سال ترین درخت عمارت...شکوفه های ریخته می شد رو زمین...
یه جین خانم هم منتظر نشسته بود روی صندلی کنار میز...
وقتی که من رو دید لبخندی به رو لباش اومد...
یهجین:بیا بشین دخترم...
رفتم نشستم...
+:امیدوارم که دیر نکرده باشم...
یهجین:نه نکردی☺️.
می خوام درباره ی یه مسئله ای باهات صحبت کنم.
+:بفرمائین گوش می دم.
یهجین:یکی از دلایلی که من پت فشاری می کردم کوک با دختر خاله اش ازدواج کنه این نبود که بخوام به خواهرم نزدیک تر بشم...
این بود که از کوک محافظت کنم.
با نگاهی سوالی بهش نگاه کردم...
+:مگه چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟
یهجین:خواهرم از همون بچگی دنبال قدرت و برتری بوده...
و به همین دلیل هم با شوهرش ازدواج کرد...
چون اون مافیای رتبه اول بوده...
از اون جایی هم که بابای کوک رتبه دو بود...
برای جذب قدرت بیشتر...
من رو با جون خانوادم تهدید کرد...
ولی حالا که کوک با تلاش های خودش شده مافیای برتر و رتبه اول...
دیگه جای نگرانی نیست.
من صورتم از اون حالت نگرانی به حالتی خندان با لبخندی ملیح تبدیل شد...
پس یهجین خانم فقط ظاهری زیبا نداشته...
باطنی زیبا هم داشته.
با نگاهی که متاسف بود...
یهجین:دخترم من رو به خاطر اون رفتار هام ببخش...
همونجوری که الان برات توضیح دادم قصدم فقط محافظت بوده...
+:یهجین خانم...
اصلا مشکلی نیست...
شما هدف خیلی مهمی داشتین،من هم اگر جای شما بودم همین کار رو می کردم.
پس لطفاً ناراحت نباشین.
نگاهش از ناراحت به خوشحال تبدیل شد...
بلند شد...
من هم متقابلاً بلند شدم...
ناگهان من رو بغل کرد...
من اولش شوک شدم...
ولی من هم بغلش کردم...
یهجین:دخترم حالا بهت می گم که تو واقعا با اصالت و با شخصیت هستی...
و من هم با افتخار شما رو به عنوان عروس خودم می پذیرم.
+:ممنونم یه جین خانم.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۳۴۸
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط