شرابسرخ
#شراب_سرخ
Part: ³¹
تهیونگ: خب بِنال!
کای:چانگ....
تهیونگ: چانگ چی ؟!
یهو کای غش کرد.....رفتم سمتش ....
تهیونگ: هی ...کای ...کای ...
چش شد این پسر ...
تهیونگ: جونکوک بیا اینجا کمک کن ....
جونکوک: ا..الان ...
جونکوک اومد سمت کای و بلندش کرد و برد سمت مبل ....
کای میخواست درمورد چانگ یه چی بگه ولی ...از هوش رفت ...چی میخواست بگه ؟!
تو فکر بودم که یهو صدای گلوله کله عمارت رو برداشت ....
به اطراف خیره شدم که چانگ رو با یه دسته غول جلو در عمارت دیدم ....
تهیونگ: چانگگ !!!
چانگ : خوشحالم دوباره میبینمت تهیونگ....(نیشخند )
از اون نیشخندش حالم بهم میخورد ....مر/تیکه ی عو/ضی....
چانگ: کله عمارت رو بگردین ....
تهیونگ: دنباله چی اومدی عو/ضی (داد)
چانگ : به تو مربوط نیست ....
یهو چند تا از اون گوریلاش اومدن سمتم و دستام رو گرفتن ...
تهیونگ: هه اینقدری ترسو و بزدلی!(نیشخند )
چانگ : اون نیشخنده مسخرت رو از رو صورتت پاک کن وگرنه خودم فکِت رو میارم پایین ....
یکی از زیر دست های چانگ اومد سمتش ...
.... : قربان ...
چانگ : هاااااااا.....
یهو جنا رو از پشتش کشید بیرون ....
تهیونگ: چانگگگ دستت بهش بخوره دستت رو میشکنم ....!
چانگ : هه ...پس انگار دوسش داری ...(دستش رو کشید رو صورته جنا )
تهیونگ: دسته کثیفت رو از رو صورتش بردار (داد) *عوووو غیرتی کی بودیییییی*
ادامه دارد.......
Part: ³¹
تهیونگ: خب بِنال!
کای:چانگ....
تهیونگ: چانگ چی ؟!
یهو کای غش کرد.....رفتم سمتش ....
تهیونگ: هی ...کای ...کای ...
چش شد این پسر ...
تهیونگ: جونکوک بیا اینجا کمک کن ....
جونکوک: ا..الان ...
جونکوک اومد سمت کای و بلندش کرد و برد سمت مبل ....
کای میخواست درمورد چانگ یه چی بگه ولی ...از هوش رفت ...چی میخواست بگه ؟!
تو فکر بودم که یهو صدای گلوله کله عمارت رو برداشت ....
به اطراف خیره شدم که چانگ رو با یه دسته غول جلو در عمارت دیدم ....
تهیونگ: چانگگ !!!
چانگ : خوشحالم دوباره میبینمت تهیونگ....(نیشخند )
از اون نیشخندش حالم بهم میخورد ....مر/تیکه ی عو/ضی....
چانگ: کله عمارت رو بگردین ....
تهیونگ: دنباله چی اومدی عو/ضی (داد)
چانگ : به تو مربوط نیست ....
یهو چند تا از اون گوریلاش اومدن سمتم و دستام رو گرفتن ...
تهیونگ: هه اینقدری ترسو و بزدلی!(نیشخند )
چانگ : اون نیشخنده مسخرت رو از رو صورتت پاک کن وگرنه خودم فکِت رو میارم پایین ....
یکی از زیر دست های چانگ اومد سمتش ...
.... : قربان ...
چانگ : هاااااااا.....
یهو جنا رو از پشتش کشید بیرون ....
تهیونگ: چانگگگ دستت بهش بخوره دستت رو میشکنم ....!
چانگ : هه ...پس انگار دوسش داری ...(دستش رو کشید رو صورته جنا )
تهیونگ: دسته کثیفت رو از رو صورتش بردار (داد) *عوووو غیرتی کی بودیییییی*
ادامه دارد.......
- ۱۲.۷k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط