𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟓
همونجوری روی تختم دراز کشیدم
امروز نسبت به روزای دیگه خسته تر شده بودم
رفتم یه لباسی که هیچ ربطی به مدرسه نداشت پوشیدم
موهامو خشک نکردم
علاوه بر اینکه حوصلشو نداشتم..به این عادت کرده بودم که بعد حموم موهامو خشک نکنم
توی آینه به خودم نگاه کردم
یکم لاغر شده بودم
دروغ نگم اما این چند روز مثل آدم غذا نمیخورم
هعی...
بلند شدم و گوشیمو برداشتم
یکم تو گوشی چرخیدم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
وقت ناهار رسیده بود
از رو تخت بلند شدم و با همون لباسا به طرف سالن غذاخوری رفتم ( بچه ها لباسشو از اسلاید بعدی میتونید ببینید )
غذارو روی بشقابم ریختم و دنبال جایی برای نشستن گذشتم
همون لحظه کایرا رو دیدم که داشت با مایا حرف میزد
نگران بنظر میرسید
بعد کایرا دستشو روی گلوی مایا گذاشت
روی همون کبودیای که اون حرو*مزاده درست کرده بود
بعد مایا یه لحظه چشمش افتاد به من
سریع کایرا رو هل داد و همون لحظه کایرا افتاد روی زمین
این داره چیکار میکنههه؟!
غذامو روی یه میزی گذاشتم و سریع دویدم سمت کایرا..
ورا: خوبی..؟!
کایرا یه نگاه بدی به مایا کرد و آروم از رو زمین بلند شد
ـ آره خوبم
مایا یه نگاه کثیفی به کایرا کرد و در حالی آدامس داخل دهنش رو میجویید گفت:
ـ بوی گندی میدی...ببینم تو اصلا حموم میری؟!
چی داره میگه با خودش ...؟!
والا حقشه جونگکوک خفش کنه..
اصلا چرا باید همچین آدمی رو بیدلیل خفه کرد..
قطعا دلیلی داشته..
دلیلشم همین بوده..
کایرا: خودت بوی ماهی میدی..
مایا قیافش مثل اون دخترای سوسول کوچه خیابون قرمز شد و با صدای تیزی که گوش آدم رو کر میکرد گفت:
مایا: جرعت داری دوباره بگو..
کایرا: بوی ماهی گندیده ماهی میدی!
مایا از رو نیمکت بلند شد و سریع از موهای کایرا گرفت
مایا: یه بار دیگه بگو تا کچلت کنم..
مایا هی موهای کایرا رو محکم تر میکشید
همه جمعیت سالن زل زده بودم به اون دوتا..
منم همینطور..
مثل مجسمه وایستادن بودم نگاشون میکردم
اقااااااااا...
نمیشه که تو هر دعوایی دخالت کنم
ولی..
هر چی باشه کایرا تنها دوست منه
بهشون نزدیک شدم
از دست مایا گرفتم و برگردوندمش
که جیغی زد فکر کنم الان گوشام به معاینه نیاز داره
بعدش از موهاش گرفتم
خدایا ..
لطفا این دفعه هم به دردسر میوفتم
دم گوشش گفتم:
ـ حد خودتو بدون مایا...!
بعد هم موهاشو ول کردم هم دستشو که درحال شکستن بود
سپس از دست کایرا که موهاش کلا ریخته بود جلوی صورتش گرفتم و رفتم بشقابمو از روی میزی که گذاشته بودم برداشتم
به طرف میزی که خالی بود نشستم
کایرا هم روبروم نشست
اما من فقط یه قاشق داشتم
بلند شدم و رفتم یه قاشق دیگه برای کایرا برداشتم و دادم بهش:
ـ احتمالا این غذا برامون کم باشه اما بیا اداره کنیم
یه لبخندی زد که معلوم نبود راسته یا فیک
اما من حدس میزنم که واقعیه
بعد قاشق رو از دستم گرفت
هنوز همه کارآموزا در سالن چپ چپ نگام میکردن
حتی مایا..
ولی من بیخیال اونا مشغول خوردن ناهار شدم
ادامه دارد...
اسلاید دو : لباس ورا
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝟓
همونجوری روی تختم دراز کشیدم
امروز نسبت به روزای دیگه خسته تر شده بودم
رفتم یه لباسی که هیچ ربطی به مدرسه نداشت پوشیدم
موهامو خشک نکردم
علاوه بر اینکه حوصلشو نداشتم..به این عادت کرده بودم که بعد حموم موهامو خشک نکنم
توی آینه به خودم نگاه کردم
یکم لاغر شده بودم
دروغ نگم اما این چند روز مثل آدم غذا نمیخورم
هعی...
بلند شدم و گوشیمو برداشتم
یکم تو گوشی چرخیدم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
وقت ناهار رسیده بود
از رو تخت بلند شدم و با همون لباسا به طرف سالن غذاخوری رفتم ( بچه ها لباسشو از اسلاید بعدی میتونید ببینید )
غذارو روی بشقابم ریختم و دنبال جایی برای نشستن گذشتم
همون لحظه کایرا رو دیدم که داشت با مایا حرف میزد
نگران بنظر میرسید
بعد کایرا دستشو روی گلوی مایا گذاشت
روی همون کبودیای که اون حرو*مزاده درست کرده بود
بعد مایا یه لحظه چشمش افتاد به من
سریع کایرا رو هل داد و همون لحظه کایرا افتاد روی زمین
این داره چیکار میکنههه؟!
غذامو روی یه میزی گذاشتم و سریع دویدم سمت کایرا..
ورا: خوبی..؟!
کایرا یه نگاه بدی به مایا کرد و آروم از رو زمین بلند شد
ـ آره خوبم
مایا یه نگاه کثیفی به کایرا کرد و در حالی آدامس داخل دهنش رو میجویید گفت:
ـ بوی گندی میدی...ببینم تو اصلا حموم میری؟!
چی داره میگه با خودش ...؟!
والا حقشه جونگکوک خفش کنه..
اصلا چرا باید همچین آدمی رو بیدلیل خفه کرد..
قطعا دلیلی داشته..
دلیلشم همین بوده..
کایرا: خودت بوی ماهی میدی..
مایا قیافش مثل اون دخترای سوسول کوچه خیابون قرمز شد و با صدای تیزی که گوش آدم رو کر میکرد گفت:
مایا: جرعت داری دوباره بگو..
کایرا: بوی ماهی گندیده ماهی میدی!
مایا از رو نیمکت بلند شد و سریع از موهای کایرا گرفت
مایا: یه بار دیگه بگو تا کچلت کنم..
مایا هی موهای کایرا رو محکم تر میکشید
همه جمعیت سالن زل زده بودم به اون دوتا..
منم همینطور..
مثل مجسمه وایستادن بودم نگاشون میکردم
اقااااااااا...
نمیشه که تو هر دعوایی دخالت کنم
ولی..
هر چی باشه کایرا تنها دوست منه
بهشون نزدیک شدم
از دست مایا گرفتم و برگردوندمش
که جیغی زد فکر کنم الان گوشام به معاینه نیاز داره
بعدش از موهاش گرفتم
خدایا ..
لطفا این دفعه هم به دردسر میوفتم
دم گوشش گفتم:
ـ حد خودتو بدون مایا...!
بعد هم موهاشو ول کردم هم دستشو که درحال شکستن بود
سپس از دست کایرا که موهاش کلا ریخته بود جلوی صورتش گرفتم و رفتم بشقابمو از روی میزی که گذاشته بودم برداشتم
به طرف میزی که خالی بود نشستم
کایرا هم روبروم نشست
اما من فقط یه قاشق داشتم
بلند شدم و رفتم یه قاشق دیگه برای کایرا برداشتم و دادم بهش:
ـ احتمالا این غذا برامون کم باشه اما بیا اداره کنیم
یه لبخندی زد که معلوم نبود راسته یا فیک
اما من حدس میزنم که واقعیه
بعد قاشق رو از دستم گرفت
هنوز همه کارآموزا در سالن چپ چپ نگام میکردن
حتی مایا..
ولی من بیخیال اونا مشغول خوردن ناهار شدم
ادامه دارد...
اسلاید دو : لباس ورا
- ۴۱۴
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط