تقريبا آخرِ شب بود و بعد از چندين ساعت كارِ بى وقفه، بالا
تقريبا آخرِ شب بود و بعد از چندين ساعت كارِ بى وقفه، بالاخره پروژه ات رو تموم كردى.
كش و قوسى به بدنت دادى و از پشتِ ميز بلند شدى.
اونقدر خوش حال بودى كه شروع به رقصيدن، تو سالنِ خاليه شركت كردى.
ميرقصيدى، ميخنديدى و به بدنت پيچ و تاب ميدادى.
فارق از اينكه رئيست كه جفتتون از هم متنفر بوديد، پشتِ ميزش نشسته بود و نميتونست از تماشاىِ رقصيدنت، از دوربين هاىِ امنيتى دست برداره:
هنوز هم با خيالِ راحت از اينكه هيچكس تو شركت نيست، داشتى براىِ خودت ميرقصيدى.
زيرِ لب آهنگِ مورد علاقه ات رو زمزمه ميكردى و به بدنت، همراه با ريتمِ موزيك پيچ و تاب ميدادى.
چرخى دورِ خودت زدى كه، با ديدنِ مردى كه به چهارچوبِ در تكيه داده بود و با جديتى عجيب، دست به سينه بهت زل زده بود ترسيده تو جات پريدى و چند قدم به سمتِ عقب برداشتى.
"ترسيدم!"
مردِ مقابلت، ابرويى بالا انداخت و تكيه اش رو از چهارچوبِ در گرفت.
به آرومى و با قدم هايىِ شمرده، بهت نزديك شد و اشاره اى به دستت كه روىِ قفسه سينه ات قرار داشت زد:
"اون ضربانِ قلب، بخاطرِ ترس نيست خانومِ لی!"
كش و قوسى به بدنت دادى و از پشتِ ميز بلند شدى.
اونقدر خوش حال بودى كه شروع به رقصيدن، تو سالنِ خاليه شركت كردى.
ميرقصيدى، ميخنديدى و به بدنت پيچ و تاب ميدادى.
فارق از اينكه رئيست كه جفتتون از هم متنفر بوديد، پشتِ ميزش نشسته بود و نميتونست از تماشاىِ رقصيدنت، از دوربين هاىِ امنيتى دست برداره:
هنوز هم با خيالِ راحت از اينكه هيچكس تو شركت نيست، داشتى براىِ خودت ميرقصيدى.
زيرِ لب آهنگِ مورد علاقه ات رو زمزمه ميكردى و به بدنت، همراه با ريتمِ موزيك پيچ و تاب ميدادى.
چرخى دورِ خودت زدى كه، با ديدنِ مردى كه به چهارچوبِ در تكيه داده بود و با جديتى عجيب، دست به سينه بهت زل زده بود ترسيده تو جات پريدى و چند قدم به سمتِ عقب برداشتى.
"ترسيدم!"
مردِ مقابلت، ابرويى بالا انداخت و تكيه اش رو از چهارچوبِ در گرفت.
به آرومى و با قدم هايىِ شمرده، بهت نزديك شد و اشاره اى به دستت كه روىِ قفسه سينه ات قرار داشت زد:
"اون ضربانِ قلب، بخاطرِ ترس نيست خانومِ لی!"
- ۷.۵k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط