{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اخم محو بن ابروهات نشستدستت رو از قفسه سنه ات فاصله

اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست.دستت رو از قفسه سينه ات فاصله و چرخى به چشمهات دادى.
تو از مردِ مقابلت كه رئيست هم بود نفرت داشتى.
اون يه مرد متكبرِ، ديكتاتور، رو مخ و با قوانينِ احمقانه و سفت و سختش بود كه، به هيچ عنوان انعطاف بخرج نميداد!
جَسوِر، بدونِ اينكه تو حالتِ بى حس و جدىِ چهره اش، تغييرى ايجاد بده جوابت رو داد:
"بى تابيه قلبت، بخاطرِ جنب و جوشِ بدنته، خانومِ لی!"
نميتونستى منكرِ اين موضوع بشى كه حق با مردِ مقابلته، براى همين هم چيزى نگفتى.
اما با يادآوريه موضوعى، متقابلا دستهات رو مقابلِ سينه ات بهم گره زدى و پرسيدى:
"شما هيچوقت تا اين موقع از شب تو شركت نميمونديد!"
جَسوِر تك خنده اى كرد.به لبه ميز تكيه داد و سر تا پاىِ دخترِ مقابلش رو از نظر گذروند.
خيلى خوب ميدونست كه، دخترى كه با چهره طلبكار بهش خيره شده، چقدر ازش بدش مياد!
"كارم طول كشيد و موندم!"
كمى تو فكر فرو رفتى و سرت رو تكون دادى:
"اما من مطمئنم كه شما موقعى كه داشتم ميرقصيدم نبوديد!"
دیدگاه ها (۰)

مردِ مقابلت، براىِ چند ثانيه تنها بهت خيره شد و بعد، نگاهش ر...

تو با همكلاسيت كه برات قلدرى ميكرد تو يك پروژه مشترك بايد با...

تقريبا آخرِ شب بود و بعد از چندين ساعت كارِ بى وقفه، بالاخره...

آخرین‌کاری‌که‌میتونست‌انجام‌بده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط