{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت²

پارت²


با نور آفتاب چشمام و باز کردم
بوی املت کل خونه‌رو برداشته بودم
لبخندی زدم و بعد مرتب کردن تختم

به سمت حموم رفتم
بعد یه دوش کوتاه از حموم در اومدم

یه پیرهن سفید،یه شورتک لی
موهامم بالا گوجه‌ای بستم

و از اتاق اومدم بیرون همه دور میز نشسته بودن و منتظر املت خوشمزه مامان بودن
منظورم از همه بابا،نیک،مایکل،آنجلا

ما چهارتا بچه بودیم نیک داداش بزرگه
مایکل بعد نیک بود بعدش من و آنجلا که شش سال داشت

بعد بوس کردن بابا کنار آنجلا نشستم
مامانم همون لحضه املت و آورد

بعد اتمام صبحونه همه از مامان تشکر کردن
و رفتن دنبال کاراشون
منم همراه مامان و آنجلا میز و جمع کردیم

مامان میخواست بره خونه‌ی همسایه پس آنجلا هم باهاش رفت

و من
من طبق هرروز پشت میز نشستم و شروع کردم طراحی کردن
یه لوگو که از بچگی تا الان می‌کشیدم
اتاق و خونه پر بود از لوگوی من
با رنگ ها و درجه های مختلف

نمیدونم این لوگو معنی داشت یا نه
ولی زیاد راجبش تحقیق کرده بودم
ولی متاسفانه یا خوشبختانه چیزی ازش دستگیرم نشده بود

بعد اتمام طرح‌ سرم و آوردم بالا و درست جلوی چشام سایه‌ای از کنار درخت های آلو رد شد
و اینسری مطمئن بودم توهم نیست
دیدگاه ها (۳)

پارت³نمیدونم چی تو ذهنم میگذشت ولی با نهایت سرعت از خونه خار...

پارت⁴که یهو آنجلا وارد اتاق شدو گفت:+آبجی..آبجی بیدا..عه بید...

پارت¹طبق عادت هرشب وقتی از خواب بودن خوانوادم ‌مطمئن شدم آرو...

نام رمان:آساژانر:عاشقانه،فانتزی،روانشناسی،رشدخلاصه:وقتی آسا ...

Part:31. #ریاست.عشق+خوب درستش کنی...

part ۲۱ویو تهیونگ ا/ت رو بغل کردم راهی خونه شدم رفتم به طرف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط