{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

bear town

bear town
part 15
*
ا/ت: دستت درد نکنه
الکساندر: بچها امشب با مایا یک پارتی گرفتیم خوشحال میشیم بیاین
بنی: رفیق خودتم میدونی بخاطر ا/ت نمیتونیم بیایم
ا/ت: چه اشکالی داره؟!.. من که قرار نیست بنوشم
بنی: آخه خسته ای
ا/ت: تو چیکار من داری..عشق و حالت رو بکن *بنی عاشق پارتیع* ولی بدون ماریجوانا!
بنی: قبول
آنا: من لباستو انتخاب میکنمم
ا/ت:چرا مثلا؟
آنا: تا با نینیت خوشگل دیده بشه
ا/ت: چشم چرخوندن* خدایاا..نمیخواد خودم میدونم چی بپوشم
انا: من بهت میگم
ا/ت: تو جشن میبینی
آنا: ایشش لیاقتمو نداری *سر کشیدن آبجو*
بوبو: بیاین بریم دیگه..بنیامین و ا/ت هم استراحت کنن
مایا: موافقم
ا/ت: بابت غذا ممنونم..طبق معمول عالی بود
تس:*بغل کردن ا/ت* همیشع!
بنی:*دستمو انداختم دور کمرش و بدرقه اشون کردیم*
ا/ت: امروز خیلی خسته شدید
بنی: نه نشدیم..چطور؟
ا/ت: میخوام ظرفا رو بشورم
بنی: عاعا..شما دست به هیچی نمیزنید..من تورو میشناسم تا خودتو نکشی دست از کار کشیدن از خودت برنمیداری
ا/ت: کی گفته؟
بنی: همه میدونن..درضمن خدمتکار داریم که چی...بیا بریم یکم استراحت کن باشع؟
ا/ت: باشع (طبق معمول از رگ خوابم استفاده کرد و تو بغلش خوابم برد اونم دستشو رو شکمم میکشبد*

*عصری*

یک دوش ده مینی گرفتم دودل بودم که بین لباسی که بنی تازگیا خریده و لباسی که دوست داره کدومو بپوشم
آخر سر هم اونیکی تازگیا خریده رو انتخاب کردم ولی دو ساعت جلوی آینه رژه میرفتم و طوری لباسم رو مرتب میکردمم که با شکمم بد دیده نشه

بنی: نکن..مثل همیشع میدرخشی
ا/ت: اخه نگاه کن تروخداا
بنی: اتفاقا بامزع دیده میشی
ا/ت: اینطور فکر میکنی؟ *پشت گردنمو بوسید*
بنی: تو زیبا ترین زنی هستی که تو عمرم دیدم *شکمشو نوازش کردم* بریم؟
ا/ت: بریم
دیدگاه ها (۰)

bear town part 16*پارتی*ا/تاین پارتی با پارتی های سال های قب...

وقتی این فیک تموم شد قبل از این رماندرخواستی هاتونو میزارمبع...

#beartown

وقتی رسیدم به رمانش کلی ازش میفعالم

bear town part 14*چهار ماه بعد**صبح*ا/تالان شش ماهه که حاملع...

bear town part 12ا/ت: بنی؟بنی: بله؟ا/ت: خوبی؟.. رنگت پریدعمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط