Chapter Seven, S², Part ⁶
Chapter Seven, S², Part ⁶
اواسط روز بود و خورشید با افتخار پرتو های چشمگیرش رو به سقف های خونه ها نشون میداد.
جیمین حالا با استرسی که تمام وجودش رو فرا گرفته بود، رو به روی یونگی ایستاده بود. ترسش به قدری قوی بود که باعث لرزش دستاش میشد.
قرار بود چیزی رو که خیلی قبل دیده بود رو به یونگی بگه و این وحشت زده اش میکرد چون نمیدونست قراره چی بشه...
+ سرو-
با گرفتن اون نگاه کلا جمله رو عوض کرد.
+ مدتی پیش، درست روزی که در حال نجات دادن جون شما بودم.. ناخواسته متوجه چیزی شدم که از اون روز به بعد همه چیز عوض شد..
میدونم که گفتنش بهتون نمیتونه کاری کنه که شما باور پیدا کنید بهم پس مجبورم با همون قدرتی که دیدمش، با همون قدرت هم به خودتون نشونش بدم..
دست لرزونش رو سمت یونگی گرفت. یونگی اول نگاهی به لرزش پسرک کرد ولی بعد بی تردید دستش رو تو دستش گذاشت...
همین جرقه باعث تپیدن هر دو قلبی شد که تو صحنه حضور داشت.
با بسته شدن چشمای جیمین همه چیز... شروع شد!...
.
.
.
در این دیوان نوشته خواهد شد هر آنچه گذشت و هر آنچه خواهد آمد بر سر این سرزمین...
اینجانب خواهم نوشت بر صفحات این گنجینه ای اسرارآمیز، که آیندگان بدانند هرآنچه که باید بدانند.
در گذشته ای دور روایتی بود که آیندگان کم و بیش از آن با خبر اند.
امپراطور این دیار ۵ فرزند پسر و ۲ فرزند دختر داشت.
اولین همسر امپراطور دچار بیماری ای بی درمان بود چرا که نمیتوانست هرگز مادر شود.
بعد او، وقتی که همسران دیگری وارد ماجرا شدند، یکی پس از دیگری دارای فرزند شدند.
چرخش ماه و فلک ادامه داشت تا زمانی که روزی فرا رسید که باید از بین فرزندان پسر امپراطور، یکی برای تاج گذاری و دادن کشور دست او، برگزیده میشد.
اما، درست قبل از این مراسم خبری بسیار مهم به گوش امپراطور رسید.
همسر اول ایشان با لطف پروردگار بیماری اش شفا پیدا کرده بود و ایشان باردار بود.
بعد از شنیده شدن این خبر هیاهویی در قصر برپا شد. به دستور پادشاه مراسم لغو و به تعویق افتاد. ایشان دستور دادند که باید تا به دنیا آمدن فرزندش صبر کنند چرا که او فرزند همسر اولش است پس بدین گونه او برای اداره ی این کشور برگزیده خواهد شد.
بعد از شنیده شدن این امر امپراطور، همسران دیگر ایشان، از این مسئله خشمگین شدند. آن ها ادعا داشتند که این درست نیست تا زمانی که فرزندان ارشد دیگری هستند. بر این حرف و باور حتی تا پای جانشان هم رفتند. اما نظر پادشاه ذره ای عوض نمیشد.
پس از گذشت مدت زمانی، همگیه همسران ایشان این امر را پذیرفتند و اجازه دادند که پسرانشان کنار بکشند تا کوچکترین پسر برگزیده شود.
اما معلوم شد که دوز و کلکی در میان است.
همسر دوم که قرار بود پسرش ولیعهد آینده شود به پیش شمنی رفته و درخواست طلسمی بسیار قوی کرده است!
این طلسم از این قرار بود که مراسمات آینده ولیعهدی به نحو احسنتی برگزار شود. اما.. هر ولیعهدی که به سنی مشخص بعد از پادشاهی اش میرسید، دچار حالاتی دردناک و کشنده شود که به مرور زمان با عذابی وحشتناک به آغوش مرگ برن.
شمن به او هشدار داده بود که این طلسم بسیار خطرناک است و در مرور زمان حتی خطرناک تر هم میشود، به طوری که سن مشخصی دیگر نخواهد بود و حتی ممکن است به نوزادی هم حمله کند.
اما این هشدار دل ملکه دوم را شاد تر ساخت و بی اعتنا طلسم را جایی امن که گفته شده بود قرار داد...
.
.
بعد از اینکه نمایش تموم شد هر دو چشم باز کردن. یونگی اطلاعاتی که تازه وارد مغزش شده بودن رو نمیتونست هضم کنه. مثل اکسیژن که تمام محیط رو در بر میگیره، جملات و کلمات تمام مغزش رو در بر گرفته بودن.
نمایش تموم شده بود ولی یونگی ای که سرگردان بود و جیمینی که نگران به نظر میرسید باعث نمیشد اتصال دست ها از بین بره...
+ سرورم... چیزی که الآن دیدید.. جملات کتابیه که توسط شخصی که هویتش معلوم نیست نوشته شده... درست ۷ پادشاهی قبل... من تونستم بفهمم این کتاب جایی دفن شده... تمامیه این اتفاقات و حالات.. از پیش تعیین شده اس.. و خواهان خون شماس...
چشم های یونگی به چشم های جیمین برخورد و جیمین نگاهی متفاوت، برای اولین بار از اون چشم ها دریافت کرد. ترس... تو نگاه مرد رو به روش چیزی جز ترس و نگرانی دیده نمیشد.. مردی که جز غرور و قدرت چیزی درونش دیده نمیشد حالا ترسیده بود.
بایدم میترسید... حالا که معشوقه ای پیدا کرده باید سرنوشتش این باشه؟... نه.. نباید اینجوری بشه.. نباید.. نمیتونه پسرک رویاییش رو رها کنه...
دوخته شدن نگاه ها باعث شد جیمین نفهمه که دست یونگی که تو دستاشه داره شل میشه.
دوباره... چند قطره داغ خون از گوشش روی لباسش فرود اومد و چشم هاش به عقب رفت و افتاد تو آغوش پسرکی که اول برای نجات جونش با مادرش مخالفت میکرد اما حالا تبدیل به معبودش شده بود...
اواسط روز بود و خورشید با افتخار پرتو های چشمگیرش رو به سقف های خونه ها نشون میداد.
جیمین حالا با استرسی که تمام وجودش رو فرا گرفته بود، رو به روی یونگی ایستاده بود. ترسش به قدری قوی بود که باعث لرزش دستاش میشد.
قرار بود چیزی رو که خیلی قبل دیده بود رو به یونگی بگه و این وحشت زده اش میکرد چون نمیدونست قراره چی بشه...
+ سرو-
با گرفتن اون نگاه کلا جمله رو عوض کرد.
+ مدتی پیش، درست روزی که در حال نجات دادن جون شما بودم.. ناخواسته متوجه چیزی شدم که از اون روز به بعد همه چیز عوض شد..
میدونم که گفتنش بهتون نمیتونه کاری کنه که شما باور پیدا کنید بهم پس مجبورم با همون قدرتی که دیدمش، با همون قدرت هم به خودتون نشونش بدم..
دست لرزونش رو سمت یونگی گرفت. یونگی اول نگاهی به لرزش پسرک کرد ولی بعد بی تردید دستش رو تو دستش گذاشت...
همین جرقه باعث تپیدن هر دو قلبی شد که تو صحنه حضور داشت.
با بسته شدن چشمای جیمین همه چیز... شروع شد!...
.
.
.
در این دیوان نوشته خواهد شد هر آنچه گذشت و هر آنچه خواهد آمد بر سر این سرزمین...
اینجانب خواهم نوشت بر صفحات این گنجینه ای اسرارآمیز، که آیندگان بدانند هرآنچه که باید بدانند.
در گذشته ای دور روایتی بود که آیندگان کم و بیش از آن با خبر اند.
امپراطور این دیار ۵ فرزند پسر و ۲ فرزند دختر داشت.
اولین همسر امپراطور دچار بیماری ای بی درمان بود چرا که نمیتوانست هرگز مادر شود.
بعد او، وقتی که همسران دیگری وارد ماجرا شدند، یکی پس از دیگری دارای فرزند شدند.
چرخش ماه و فلک ادامه داشت تا زمانی که روزی فرا رسید که باید از بین فرزندان پسر امپراطور، یکی برای تاج گذاری و دادن کشور دست او، برگزیده میشد.
اما، درست قبل از این مراسم خبری بسیار مهم به گوش امپراطور رسید.
همسر اول ایشان با لطف پروردگار بیماری اش شفا پیدا کرده بود و ایشان باردار بود.
بعد از شنیده شدن این خبر هیاهویی در قصر برپا شد. به دستور پادشاه مراسم لغو و به تعویق افتاد. ایشان دستور دادند که باید تا به دنیا آمدن فرزندش صبر کنند چرا که او فرزند همسر اولش است پس بدین گونه او برای اداره ی این کشور برگزیده خواهد شد.
بعد از شنیده شدن این امر امپراطور، همسران دیگر ایشان، از این مسئله خشمگین شدند. آن ها ادعا داشتند که این درست نیست تا زمانی که فرزندان ارشد دیگری هستند. بر این حرف و باور حتی تا پای جانشان هم رفتند. اما نظر پادشاه ذره ای عوض نمیشد.
پس از گذشت مدت زمانی، همگیه همسران ایشان این امر را پذیرفتند و اجازه دادند که پسرانشان کنار بکشند تا کوچکترین پسر برگزیده شود.
اما معلوم شد که دوز و کلکی در میان است.
همسر دوم که قرار بود پسرش ولیعهد آینده شود به پیش شمنی رفته و درخواست طلسمی بسیار قوی کرده است!
این طلسم از این قرار بود که مراسمات آینده ولیعهدی به نحو احسنتی برگزار شود. اما.. هر ولیعهدی که به سنی مشخص بعد از پادشاهی اش میرسید، دچار حالاتی دردناک و کشنده شود که به مرور زمان با عذابی وحشتناک به آغوش مرگ برن.
شمن به او هشدار داده بود که این طلسم بسیار خطرناک است و در مرور زمان حتی خطرناک تر هم میشود، به طوری که سن مشخصی دیگر نخواهد بود و حتی ممکن است به نوزادی هم حمله کند.
اما این هشدار دل ملکه دوم را شاد تر ساخت و بی اعتنا طلسم را جایی امن که گفته شده بود قرار داد...
.
.
بعد از اینکه نمایش تموم شد هر دو چشم باز کردن. یونگی اطلاعاتی که تازه وارد مغزش شده بودن رو نمیتونست هضم کنه. مثل اکسیژن که تمام محیط رو در بر میگیره، جملات و کلمات تمام مغزش رو در بر گرفته بودن.
نمایش تموم شده بود ولی یونگی ای که سرگردان بود و جیمینی که نگران به نظر میرسید باعث نمیشد اتصال دست ها از بین بره...
+ سرورم... چیزی که الآن دیدید.. جملات کتابیه که توسط شخصی که هویتش معلوم نیست نوشته شده... درست ۷ پادشاهی قبل... من تونستم بفهمم این کتاب جایی دفن شده... تمامیه این اتفاقات و حالات.. از پیش تعیین شده اس.. و خواهان خون شماس...
چشم های یونگی به چشم های جیمین برخورد و جیمین نگاهی متفاوت، برای اولین بار از اون چشم ها دریافت کرد. ترس... تو نگاه مرد رو به روش چیزی جز ترس و نگرانی دیده نمیشد.. مردی که جز غرور و قدرت چیزی درونش دیده نمیشد حالا ترسیده بود.
بایدم میترسید... حالا که معشوقه ای پیدا کرده باید سرنوشتش این باشه؟... نه.. نباید اینجوری بشه.. نباید.. نمیتونه پسرک رویاییش رو رها کنه...
دوخته شدن نگاه ها باعث شد جیمین نفهمه که دست یونگی که تو دستاشه داره شل میشه.
دوباره... چند قطره داغ خون از گوشش روی لباسش فرود اومد و چشم هاش به عقب رفت و افتاد تو آغوش پسرکی که اول برای نجات جونش با مادرش مخالفت میکرد اما حالا تبدیل به معبودش شده بود...
- ۱۴۵
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط