پارت
#پارت_7
حوصله نداشت .
که میان جمعشان باشد .
پدر و مادرش بیشتر وقتشان به کارشان می گذشت .
وقت هایی هم که در خانه بودنند.
باید به مهمانی و دورهمی می گذشت.
چاره ای دیگر نداشتند .
صله ی رحم یکی از اصول خانودگی اشان بود .
امروز هم به خانه ی آقا بزرگ دعوت شده بودند
عمو هایش . عمه هایش و بچه هایشان بودنند.
سر درگم و کلافه روی تختش نشست .
همیشه برای حضورش در بین جمعِ فامیل .
دچار مشکل می شد .
انتخاب لباس .
البته ک تنها مشکلش این نبود.
مهرزاد ، پسر عمه اش ، و الناز خواهرش .
این دو نفر هم جزئی از مشکلاتش بودنند .
اصلا نمی رفت .
به این دورهمی نمی رفت .
بهترین راه همین بود ، تا کی باید خودش را خسته می کرد ؟؟
در اتاقش زده شد ...
و مادرش وارد اتاق شد .
+سلام دختر گلم .
-سلام
+چرا نشستی مامان ؟!
-من نمیام !!!
به ثانیه نکشیده ، اخم های مادرش در هم رفت
+همین الان پا میشی حاظر میشی ، نیم ساعت بیشتر وقت نداری .
-مامان ؟
+همین ک گفتم
-مامان من خستم ، نمی تونم بیام خواهش میکنم .
+نیای با آقا بزرگ و خانوم جان طرفی ، دیگ خود دانی
-مامانی ، تو می تونی یه بهونه واسه نیومدنم جور کنی .
مادرش که میدانست درد مهری چیست ؟
کمی نرم تر شد ، دستی به موهای مهرنوش کشید و ادامه داد:
عزیزم ، پاشو آماده شو
+ مامان ، خواهش میکنم.
-خوب گوش دخترم .
هیچ وقت از مشکلات فرار نکن .
سعی کن باهاشون روبرو بشی ، فرار کردن از مشکلات فقط ضعف تو رو نشون میده .
با تعجب به مادرش نگاه کرد .
او میدانست؟!
فرنوش خانم گونه اش را بوسید و درحالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : منتظرتم گلم .
و دروغ چرا ؟؟
حالش خوب شده بود .
حرفای مادرش بوی حمایت میداد.
و بوسه اش ، به کل
مهری را قانع کرده بود برای حضورش در مهمانیه کسل کننده ی خاندانِ هدایت .
...
حوصله نداشت .
که میان جمعشان باشد .
پدر و مادرش بیشتر وقتشان به کارشان می گذشت .
وقت هایی هم که در خانه بودنند.
باید به مهمانی و دورهمی می گذشت.
چاره ای دیگر نداشتند .
صله ی رحم یکی از اصول خانودگی اشان بود .
امروز هم به خانه ی آقا بزرگ دعوت شده بودند
عمو هایش . عمه هایش و بچه هایشان بودنند.
سر درگم و کلافه روی تختش نشست .
همیشه برای حضورش در بین جمعِ فامیل .
دچار مشکل می شد .
انتخاب لباس .
البته ک تنها مشکلش این نبود.
مهرزاد ، پسر عمه اش ، و الناز خواهرش .
این دو نفر هم جزئی از مشکلاتش بودنند .
اصلا نمی رفت .
به این دورهمی نمی رفت .
بهترین راه همین بود ، تا کی باید خودش را خسته می کرد ؟؟
در اتاقش زده شد ...
و مادرش وارد اتاق شد .
+سلام دختر گلم .
-سلام
+چرا نشستی مامان ؟!
-من نمیام !!!
به ثانیه نکشیده ، اخم های مادرش در هم رفت
+همین الان پا میشی حاظر میشی ، نیم ساعت بیشتر وقت نداری .
-مامان ؟
+همین ک گفتم
-مامان من خستم ، نمی تونم بیام خواهش میکنم .
+نیای با آقا بزرگ و خانوم جان طرفی ، دیگ خود دانی
-مامانی ، تو می تونی یه بهونه واسه نیومدنم جور کنی .
مادرش که میدانست درد مهری چیست ؟
کمی نرم تر شد ، دستی به موهای مهرنوش کشید و ادامه داد:
عزیزم ، پاشو آماده شو
+ مامان ، خواهش میکنم.
-خوب گوش دخترم .
هیچ وقت از مشکلات فرار نکن .
سعی کن باهاشون روبرو بشی ، فرار کردن از مشکلات فقط ضعف تو رو نشون میده .
با تعجب به مادرش نگاه کرد .
او میدانست؟!
فرنوش خانم گونه اش را بوسید و درحالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : منتظرتم گلم .
و دروغ چرا ؟؟
حالش خوب شده بود .
حرفای مادرش بوی حمایت میداد.
و بوسه اش ، به کل
مهری را قانع کرده بود برای حضورش در مهمانیه کسل کننده ی خاندانِ هدایت .
...
- ۲.۶k
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط