پارت

#پارت5
با صدای بلندی گفت : اومدم گلی خانوم .
عصبی و بی حوصله پله ها را دوتا یکی پایین رفت.
وارد پذیرایی که شد ، مرجان را دید ، روی مبل نشسته بود و اقدس خانم در حال پذیرایی کردن از او بود .
+کجا بودی دختر جون؟!
صدای تیز و جیغ مانند گلی ترساندش .
- اَه گلی ، ترسیدم ، من که کنارتم ، آرومتر لطفا .
+ شرمنده دختر جان ، مرجان خانوم خیلی منتظر موندن .
مرجان که متوجه ی آمدن عاطی شده بود گفت: فدای سرش گلی خانوم . من که بهم بد نگذشته ، حسابی پذیرایی شدم.
عاطفه گفت:
به درک که منتظر موندی ، میخواستی اول صبحِ جمعه پا نشی بیای وَر دل من .
+ بد عنق شدیا .
- همین ک هست .
گلی میان بحثشان پرید .

+عاطی ، عزیزم مرجان رو ببر بالا توی اتاقت ...

در اتاقش را باز کرد و کنار رفت تا مرجان وارد اتاق شود.
همین ک عاطفه در اتاق را بست ، مرجان شروع به تعریف کرد .
+ عااااطی ، فوق العاده بود ، خیلی عالی بود ، کلی عکس با فرشید گرفتم در زوایای مختلف ...
همچنان داشت پر چونگی می کرد .
اما حواس عاطفه فقط پی یک جمله اش بود .
"کلی عکس با فرشید گرفتم "
این جمله مدام در ذهنش تکرار می شد.
با تکان دست مرجان به خودش آمد .
+هان ؟
-کجایی خب ؟ بیا عکسامو ببین .
+تو که گفتی ساعت 2 پروازشونه ، من ساعت 1 اونجا باشم.
-اوووممم آره خب ولی من گفتم زودتر برم که تو شلوغی جا پیدا کنم تا تو میای نزدیک باشیم.
+ آهان اره .
+ ولی می تونستی بهم زنگ بزنی .
- بهونه گیر شدیا ، عه خب موقع برگشتنشون می برمت دیگ ، نگران نباش ، به فرشید هم سفارش میکنم باهات عکس بندازه.
کاش می دید نفرت درون چشمانِ عاطفه را .
امد که جوابش را بدهد ک گوشی اش زنگ خورد .
رو به مرجان ببخشیدی گفت و تلفن را جواب داد.
+...
-سلام
+.....
-سلام مرسی.
+....
-ببخشید ، صداتون یکمی آشناس ، ولی نه نشناختم.
+...
یادش آمد ، مگر می شد مهربانی آن دختر را فراموش کند.
تند تند گفت :
مهرنووووش ، وای ببخشید نشناختم ، خوبی عزیزم؟
+....
ناراحت بودم ولی با کمک تو بهتر شدم ، مرسی ک پرسیدی حالمو .
+...
صدای خنده اش بلند شد.
مرجان با نگاهی کنجکاو به او خیره شده بود .
تا جایی ک او یادش بود ، عاطفه دوست صمیمی غیر از خودش نداشت.
عاطفه کلا دختر گوشه گیری بود .
وحتی با مرجان هم بعد از ماها صمیمی شد.
با اشاره ی چشم و ابرو از مرجان عذر خواهی کرد و گفت .
-یه لحظه گوشی مهرنوش .
واز اتاق بیرون رفت .
ذهن مرجان به شدت درگیر شد.
مهرنوش چه کسی بود که ، عاطفه تا به حال از او نگفته بود ؟

باید هرچه سریع تر سر از کارش در می آورد .

...
دیدگاه ها (۱)

#پارت6موهایش را پشت گوشش زد .دودل بود ک زنگ بزند یا نه ؟بافک...

#پارت_7حوصله نداشت .که میان جمعشان باشد .پدر و مادرش بیشتر ...

#پارت4در رخت خوابش غلطی زد و بلند گفت : نمیخوام بیدار شممممم...

#پارت3ناراحت و غمگین از سالن فرودگاه بیرون آمد ... بغض سنگین...

My angel (part3)دخترک از حمام خارج شد و با موهای خیس و بدنی ...

me: My many years of lovPart:⑦②ویو یک ماه بعدامروز روز عروسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط