𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟒
ا.ت دست لیا رو محکمتر گرفت...درد های گذشته تو اون لحظه بی اهمیت شدن..تنها چیزی که اهمیت داشت..حضور لیا بود..حتی اگه این حضور کوتاه و دردناک باشه...
لیا با تموم ضعفش هنوز هم همون لیای مهربون بود که ا.ت رو میشناخت و میتونست اعماق روحش رو ببینه..
____________
یهو صدای بوق دستگاه های کنار تخت سکوت اتاق رو شکست...صدای مانیتور قلب،از ضربان های نامنظم به یه خط صاف و وحشتناک تغییر کرد...
پرستار با عجله وارد اتاق شد و با چشمای نگران به لیا نگاه کرد...پزشکها هم سریع وارد اتاق شدن و شروع به معاینه لیا کردن....
_فشارش داره میفته!
یکی دیگه فریاد زد...
کد احیا...
ا.ت با وحشت به این صحنه نگاه میکرد...جونگکوک برای اینکه اون رو از این واقعیت تلخ دور کنه بغلش کرد...اما ا.ت نمیتونست چشم از لیا برداره...
ا.ت با فریاد گفت...
ا.ت: مامان....نه..خواهش میکنم...
صداش تو همهمه دستگاه ها و حرفای پزشکها گم شد...از بغل جونگکوک بیرون اومد و به سمت تخت هجوم برد...ولی پرستارها مانع ا.ت شدن...
تو لحظه ای که پزشکها داشتن بی نتیجه تلاش میکردن،چشمای لیا برای آخرین بار به سمت ا.ت چرخید..لب هاش رو به سختی باز کرد...انگار میخواست چیزی بگه..
ا.ت خم شد،گوشش رو نزدیک دهن لیا برد...
لیا زمزمه کرد...
لیا: ا.ت...مادرت...زندهست...برو اتاقم...تو کمد...یه نامه هست...
ا.ت دست لیا رو محکم گرفت... با چشمای خیسش به لیا نگاه کرد و با داد گفت..
ا.ت: نه..نه..لطفا نرو...
لیا: همیشه..دوستت داشتم..دخترم...
یهو چشماش بسته شد و مرگ اون رو به آغوش گرفت...
دستگاه ها به بوق پیدرپی خود ادامه میدادن...اما دیگه هیچ واکنشی از لیا دیده نمیشد.. پزشک سرش رو به علامت تاسف تکون داد..و روپوش رو روی صورت لیا کشید...
دنیا برای ا.ت متوقف شد...دستی که تو دستش بود..حالا بی جون شده بود...صدای قلبش مثل دستگاه ها از حرکت ایستاد...تموم وجودش پر از درد شد...لیا برای همیشه رفته بود..بدون خداحافظی، بدون فرصت برای پرسیدن تموم سوال های نگفته.
تنها چیزی که باقی موند،خاطرات کمرنگ و حسرت ابدی بود،حسرت سال هایی که میتونستن کنار هم باشن.
ا.ت پاهاش سست شد...سرش گیج رفت..نزدیک بود بیفته که جونگکوک سریع به سمتش رفت و ا.تِ بی جون رو تو آغوشش گرفت...
فریاد های ا.ت کم کم به هق هق های دردناکی تبدیل شد..
پزشک ها و پرستار ها با احترام از اتاق بیرون رفتن...
جونگکوک میدونست که تو این لحظه، هیچ حرفی نمیتونه درد ا.ت رو کم یا آرومش کنه...
فقط باید کنارش باشه،محکم و استوار،
تکیه گاه ا.تی که دنیاش دوباره فرو ریخته بود...
____________
شرط نداریم ولی لطفا حمایت کنید.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟒
ا.ت دست لیا رو محکمتر گرفت...درد های گذشته تو اون لحظه بی اهمیت شدن..تنها چیزی که اهمیت داشت..حضور لیا بود..حتی اگه این حضور کوتاه و دردناک باشه...
لیا با تموم ضعفش هنوز هم همون لیای مهربون بود که ا.ت رو میشناخت و میتونست اعماق روحش رو ببینه..
____________
یهو صدای بوق دستگاه های کنار تخت سکوت اتاق رو شکست...صدای مانیتور قلب،از ضربان های نامنظم به یه خط صاف و وحشتناک تغییر کرد...
پرستار با عجله وارد اتاق شد و با چشمای نگران به لیا نگاه کرد...پزشکها هم سریع وارد اتاق شدن و شروع به معاینه لیا کردن....
_فشارش داره میفته!
یکی دیگه فریاد زد...
کد احیا...
ا.ت با وحشت به این صحنه نگاه میکرد...جونگکوک برای اینکه اون رو از این واقعیت تلخ دور کنه بغلش کرد...اما ا.ت نمیتونست چشم از لیا برداره...
ا.ت با فریاد گفت...
ا.ت: مامان....نه..خواهش میکنم...
صداش تو همهمه دستگاه ها و حرفای پزشکها گم شد...از بغل جونگکوک بیرون اومد و به سمت تخت هجوم برد...ولی پرستارها مانع ا.ت شدن...
تو لحظه ای که پزشکها داشتن بی نتیجه تلاش میکردن،چشمای لیا برای آخرین بار به سمت ا.ت چرخید..لب هاش رو به سختی باز کرد...انگار میخواست چیزی بگه..
ا.ت خم شد،گوشش رو نزدیک دهن لیا برد...
لیا زمزمه کرد...
لیا: ا.ت...مادرت...زندهست...برو اتاقم...تو کمد...یه نامه هست...
ا.ت دست لیا رو محکم گرفت... با چشمای خیسش به لیا نگاه کرد و با داد گفت..
ا.ت: نه..نه..لطفا نرو...
لیا: همیشه..دوستت داشتم..دخترم...
یهو چشماش بسته شد و مرگ اون رو به آغوش گرفت...
دستگاه ها به بوق پیدرپی خود ادامه میدادن...اما دیگه هیچ واکنشی از لیا دیده نمیشد.. پزشک سرش رو به علامت تاسف تکون داد..و روپوش رو روی صورت لیا کشید...
دنیا برای ا.ت متوقف شد...دستی که تو دستش بود..حالا بی جون شده بود...صدای قلبش مثل دستگاه ها از حرکت ایستاد...تموم وجودش پر از درد شد...لیا برای همیشه رفته بود..بدون خداحافظی، بدون فرصت برای پرسیدن تموم سوال های نگفته.
تنها چیزی که باقی موند،خاطرات کمرنگ و حسرت ابدی بود،حسرت سال هایی که میتونستن کنار هم باشن.
ا.ت پاهاش سست شد...سرش گیج رفت..نزدیک بود بیفته که جونگکوک سریع به سمتش رفت و ا.تِ بی جون رو تو آغوشش گرفت...
فریاد های ا.ت کم کم به هق هق های دردناکی تبدیل شد..
پزشک ها و پرستار ها با احترام از اتاق بیرون رفتن...
جونگکوک میدونست که تو این لحظه، هیچ حرفی نمیتونه درد ا.ت رو کم یا آرومش کنه...
فقط باید کنارش باشه،محکم و استوار،
تکیه گاه ا.تی که دنیاش دوباره فرو ریخته بود...
____________
شرط نداریم ولی لطفا حمایت کنید.
- ۹۸.۵k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط