هانتر
#هانتر
پارت ۵۶
جونگکوک لبخند آرومی زد و لب پایینش رو به دندون گرفت..
+ یعنی..به خودت حسودی میکنی؟
ههرا : چ..چی؟
+ تو تنها دختری هستی که پیششم ..و تو تنها کسی هستی که اون خوبی هایی که میگی رو دیده
ههرا : ولی من منظورم این بود که دوست دخترت...
+ ههرا..من..من..خب..میشه یکم فراتر از چیزی که هستیم باشیم؟
ههرا : میتونم جمله ات رو تصحیح کنم؟!
+هوم..
ههرا : میشه از این به بعد دوست پسرم باشی؟؟
جونگکوک خنده ای کرد و سرش رو با باال سوق داد
ههرا : این یعنی آره؟
جونگکوک چشماش رو درشت کرد و گفت : دختر من خودم بهت غیر مستقیم پیشنهاد دادم
ههرا : خوبه پیشرفت کردی
جونگکوک از شیطنت دختر خندش گرفت و گفت : آماده شو میام دنبالت
|پایان فلش بک|
زمان حال
اولین شبی بود که قرار بود روی تختی غیر از تخت خودش بخوابکمی توی جاش وول خورد که صورتش مقابل پنجره قرار گرفت و درخشش های کوچیک
کوچیک آسمون سیاه رنگ رو نگاه کرد،حس دلتنگی ای که در لحظه توی سینش حس میکرد
رو نمیتونست نادیده بگیره..
دلتنگی نسبت به اتاقش..صدا زدن های مادرش..
اما باید اون حس رو میکشت..
خیلی وقت بود که تصمیم گرفت تمام قوای احساسی بدنش رو بکشه..!
چشمهاش رو بست و سعی در بخواب رفتن کرد..
اجوما : آقا؟!
+ بله؟
اجوما : چندتا دختر جوان گفتن برای پذیرش اومدن
+ بفرستش پیشه الرا
اجوما : چشم
"اتاق الرا" میرفتن
به دخترایی که تک تک از جلوش رد میشدن و سمت پله های طبقه سوم یعنی
خیره شد
+جانگ!
جانگ : بله آقا
+ ماشین و آماده کن..تا دو ساعت دیگه میریم خونه ی جک
جانگ:چشم
اجوما اروم به در ضربه ای زد : دخترم؟ میتونم بیام داخل
بقیه بمونه بعد از ظهر
پارت ۵۶
جونگکوک لبخند آرومی زد و لب پایینش رو به دندون گرفت..
+ یعنی..به خودت حسودی میکنی؟
ههرا : چ..چی؟
+ تو تنها دختری هستی که پیششم ..و تو تنها کسی هستی که اون خوبی هایی که میگی رو دیده
ههرا : ولی من منظورم این بود که دوست دخترت...
+ ههرا..من..من..خب..میشه یکم فراتر از چیزی که هستیم باشیم؟
ههرا : میتونم جمله ات رو تصحیح کنم؟!
+هوم..
ههرا : میشه از این به بعد دوست پسرم باشی؟؟
جونگکوک خنده ای کرد و سرش رو با باال سوق داد
ههرا : این یعنی آره؟
جونگکوک چشماش رو درشت کرد و گفت : دختر من خودم بهت غیر مستقیم پیشنهاد دادم
ههرا : خوبه پیشرفت کردی
جونگکوک از شیطنت دختر خندش گرفت و گفت : آماده شو میام دنبالت
|پایان فلش بک|
زمان حال
اولین شبی بود که قرار بود روی تختی غیر از تخت خودش بخوابکمی توی جاش وول خورد که صورتش مقابل پنجره قرار گرفت و درخشش های کوچیک
کوچیک آسمون سیاه رنگ رو نگاه کرد،حس دلتنگی ای که در لحظه توی سینش حس میکرد
رو نمیتونست نادیده بگیره..
دلتنگی نسبت به اتاقش..صدا زدن های مادرش..
اما باید اون حس رو میکشت..
خیلی وقت بود که تصمیم گرفت تمام قوای احساسی بدنش رو بکشه..!
چشمهاش رو بست و سعی در بخواب رفتن کرد..
اجوما : آقا؟!
+ بله؟
اجوما : چندتا دختر جوان گفتن برای پذیرش اومدن
+ بفرستش پیشه الرا
اجوما : چشم
"اتاق الرا" میرفتن
به دخترایی که تک تک از جلوش رد میشدن و سمت پله های طبقه سوم یعنی
خیره شد
+جانگ!
جانگ : بله آقا
+ ماشین و آماده کن..تا دو ساعت دیگه میریم خونه ی جک
جانگ:چشم
اجوما اروم به در ضربه ای زد : دخترم؟ میتونم بیام داخل
بقیه بمونه بعد از ظهر
- ۵.۱k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط