{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 آکادمی آستریا

📖 آکادمی آستریا
پارت شانزدهم | «طوفان یخی»
برف آرام‌آرام روی زمین می‌نشست.
اما...
هیچ‌کس سرمایی احساس نمی‌کرد.
تمام نگاه‌ها به جولیت دوخته شده بود.

───

جولیت با نگرانی به دستانش خیره شد.
رگه‌های آبی‌رنگی زیر پوستش می‌درخشیدند.
«من... نمی‌تونم کنترلش کنم...»

───

موجود سایه‌ای غرش کرد.
با سرعتی باورنکردنی به سمت او حمله برد.
در همان لحظه...
کارل خودش را جلوی جولیت انداخت.
«مواظب باش!»
ضربه‌ی موجود به سپر آتشین کارل برخورد کرد.
سپر چند ثانیه مقاومت کرد...
و بعد شکست.
کارل دوباره به عقب پرتاب شد.

───

«کارل!»
این بار جولیت دیگر نتوانست آرام بماند.
احساس ترس...
خشم...
و ناامیدی...
همه با هم در وجودش پیچیدند.

───

ناگهان...
زمین زیر پای موجود یخ زد.
یخ با سرعتی عجیب گسترش پیدا کرد.
شاخه‌های بلورین از دل زمین بیرون آمدند و پاهای موجود را در خود گرفتند.
موجود با تمام قدرت تقلا کرد...
اما نتوانست آزاد شود.

───

سکوت.
همه با ناباوری به جولیت نگاه می‌کردند.
او نفس‌نفس می‌زد.
چشم‌هایش برای لحظه‌ای...
از آبی اقیانوسی به آبیِ درخشان تبدیل شده بود.

───

مارگارت زیر لب گفت:
«قدرت نگهبان...»
آلدن حرفش را کامل کرد.
«بیدار شده.»

───

اما...
قدرت هنوز متوقف نشده بود.
یخ به سمت دیوارهای سالن هم پیش می‌رفت.
پنجره‌ها یخ زدند.
ستون‌های سنگی ترک برداشتند.

───

گریس با نگرانی فریاد زد:
«جولیت! کافیه!»
اما انگار او صدایش را نمی‌شنید.

───

کارل با وجود درد، از روی زمین بلند شد.
به سختی خودش را به جولیت رساند.
دستش را روی شانه‌ی او گذاشت.
«جولیت...»
هیچ جوابی نشنید.
یک قدم جلوتر رفت.
این بار محکم‌تر گفت:
«جولیت! به من نگاه کن!»

───

جولیت آرام سرش را بالا آورد.
نگاهش هنوز غرق آن نور آبی بود.
اما با دیدن چهره‌ی کارل...
نور کم‌کم محو شد.
برف بند آمد.
یخ‌ها ترک خوردند و از بین رفتند.

───

جولیت نفس عمیقی کشید...
و تعادلش را از دست داد.
اگر کارل او را نگرفته بود...
روی زمین می‌افتاد.

───

چند لحظه...
هیچ‌کدام حرفی نزدند.
جولیت تازه متوجه شد که در آغوش کارل است.
با دستپاچگی یک قدم عقب رفت.
«م... ممنون.»
کارل نگاهش را از او دزدید.
«کاری نکردم.»
ویلیام لبخند ریزی زد.
گریس هم چیزی نگفت...
فقط نگاه معنی‌داری بین آن دو انداخت.

───

آلدن به موجود یخ‌زده نزدیک شد.
دستش را روی یخ گذاشت.
چند ثانیه بعد...
بدن موجود به غباری سیاه تبدیل شد و در هوا ناپدید شد.

───

آلدن برگشت و رو به جولیت گفت:
«از امروز...»
«تمرین‌های واقعی تو شروع می‌شه.»
«چون دشمنی که باهاش روبه‌رو هستی...»
«فقط دنبال قدرتت نیست.»
نگاهش جدی‌تر شد.
«دنبال خود توئه.»

───

دورتر از آکادمی...
بر فراز صخره‌ای بلند...
مردی با شنلی سیاه تمام ماجرا را تماشا می‌کرد.
لبخند محوی زد.
«بالاخره بیدار شدی...»
چشم‌های سرخش در تاریکی درخشید.
«حالا بازی واقعاً شروع می‌شه.»
📚 پایان پارت شانزدهم
______________________
شرط :
۶ لایک
۸ کامنت
۳ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

بچه ها از وقتی ویدیو شورت جدید چنل Aemia رو دیدم تو کونم عرو...

📖 آکادمی آستریاپارت پانزدهم | «اولین نبرد»صدای شکستن شیشه‌ها...

📖 آکادمی آستریاپارت ششم | «اولین همکاری»صبح روز بعد...آکادمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط