{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📖 آکادمی آستریا

📖 آکادمی آستریا
پارت ششم | «اولین همکاری»
صبح روز بعد...
آکادمی دیگر شبیه روزهای قبل نبود.
روی دیوارهای سنگی، نشانه‌های سیاه ظاهر شده بود.
نشانه‌هایی که هیچ‌کس نمی‌دانست چطور پاکشان کند.

───

مدیر آکادمی همه را در سالن اصلی جمع کرد.
«از امروز، تمرین‌ها تغییر می‌کنند.»
همهمه بین دانش‌آموزان افتاد.
«به جای مبارزه‌ی انفرادی...»
«گروهی تمرین می‌کنید.»

───

گریس آرام گفت:
«گروهی؟»
ویلیام لبخند زد.
«خوبه.»
بعد به کارل نگاه کرد.
«فقط یه مشکل کوچیک داریم.»
کارل اخم کرد.
«چی؟»
ویلیام به جولیت اشاره کرد.
«شما دو نفر.»

───

جولیت و کارل همزمان گفتند:
«چی؟»
😂

───

مدیر ادامه داد:
«گروه اول: جولیت، کارل، گریس، ویلیام و جنا.»
همه به هم نگاه کردند.
جولیت آه کشید.
کارل دست به سینه ایستاد.
«عالی.»
لحنش کاملاً می‌گفت که منظورش عالی نیست. 😂

───

در محوطه‌ی تمرین...
یک موجود جادویی از زمین بیرون آمد.
نه خیلی بزرگ...
اما سریع و خطرناک.
گریس دستش را بالا برد.
ریشه‌ها از زمین بیرون آمدند.
«گرفتمش!»
اما موجود خودش را آزاد کرد.

───

ویلیام برق را جمع کرد.
«پس نوبت منه.»
صاعقه‌ای کوچک به زمین خورد.
اما موجود جاخالی داد.

───

جولیت آب اطرافش را جمع کرد.
«همه با هم حمله کنیم.»
کارل نگاهش کرد.
«تو دستور می‌دی؟»
جولیت جواب داد:
«اگه تو ایده‌ی بهتری داری، بگو.»
سکوت.
کارل چیزی نگفت.
ویلیام زیر لب خندید.
«بردی.» 😂

───

برای اولین بار...
آتش و یخ کنار هم حرکت کردند.
جولیت دیواری از یخ ساخت.
کارل شعله‌هایش را از کنار آن فرستاد.
بخار زیادی ایجاد شد.
و موجود برای چند لحظه کور شد.

───

گریس با گیاهانش آن را گرفت.
ویلیام با رعد و برق راهش را بست.
و جنا...
فقط به موجود نگاه کرد.
چشم‌هایش کمی درخشید.
«اون می‌ترسه.»
همه نگاهش کردند.
«چی؟»
جنا آرام گفت:
«هیولا نیست.»
«فقط گم شده.»

───

همه سکوت کردند.
حتی کارل.

───

جولیت آرام نزدیک شد.
قدرتش را پایین آورد.
و موجود آرام شد.

───

بعد از پایان تمرین...
ویلیام لبخند زد.
«خب... اعتراف می‌کنم.»
«بد نبودیم.»
گریس گفت:
«ما عالی بودیم.»
کارل گفت:
«زیادی ذوق نکن.»
جولیت خندید.
«تو هیچ‌وقت تعریف نمی‌کنی؟»
کارل نگاهش کرد.
«شاید.»

───

از دور...
جک همه چیز را دیده بود.
اما این بار لبخندش کمتر شد.
چون فهمیده بود...
این گروه اگر کنار هم بمانند...
خطرناک‌تر از چیزی هستند که فکر می‌کرد.
📚 پایان پارت ششم 🌸
دیدگاه ها (۲)

📖 آکادمی آستریاپارت پنجم | «دختری که خواب‌ها را می‌دید»بعد ا...

ارزو جونم فالوشه🤗@wiwish.a

📖 آکادمی آستریاپارت سوم | «اولین هشدار»بعد از آزمون...همه در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط