قفل فروشی تعریف میکرد:
قفل فروشی تعریف میکرد:
یه روز یه جوان روستایی ظاهرالصلاح با ریش آنکارد و تسبیح و یقه آخوندی اومد و ۶۰ تا قفل کوچک که اصولا فروش خوبی هم نداره در رنگها و اندازه های مختلف خرید .
منم خوشحال.
هفته بعد اومد ۱۲۰ تا خرید.
هفته بعد ۲۰۰ تا
هفته بعد ۳۶۰ تا
بنده هم خوشحال و هم حیرتزده،
هرچی هم
می پرسیدم: اینارو برای چی میخوای؟ چیزی نمیگفت.
می پرسیدم: اینا رو میفروشی؟ جواب نمیداد.
کم کم رسیدیم به ۵۰۰ عدد
معامله خوبی بود و هر دو طرف راضی.
یه روز گفتم:
اگه ماجرای این قفلها رو بهم بگی ۶۰ تا قفل مجانی میدم برا خودت.
زبانش باز شد و تعربف کرد،
اهل و ساکن یکی از روستاها بود. پدر و عمویش دعانویس بودند.
میگفت:
از همه روستاها و شهر خودمون و شهرهای اطراف و راههای دور و نزدیک میان پیش پدر و عمو، واسه دعا.
زنها بیشتر میان، مرد هم میاد، اکثرا با خانواده و روزی بین ۵۰ الی ۱۰۰ دعا نوشته میشه!
واسه هر دعا، یه قفل استفاده میشه و بخت دشمن رو قفل میکنن و فلان و بهمان....
هر قفل رو همراه با دعا، بین ۱۰۰ الی ۲۰۰ هزار تومن پول میگیریم
( سال ۹۲ بود )
وا ماندم.
طبق قرار قبلی، ۶۰ عدد قفل زرد نمره ۳۲ را با احترام بهش دادم و گفتم: باریکلا، ایوالله، تو دیگه کی هستی؟ باید اسم بازاری رو از روی ما بردارن و بزارن رو شماها..
ما رو هر قفل ۵۰ تا ۱۰۰ تومن استفاده میکنیم. ولی شما از روی هر قفل ۱۰۰ هزار تومن،
اونم قفل ضعیف و ارزون قیمت ساخت چین کافر! برای دعای مسلمین مومن!
گفتمش! بخدا تو شایسته احترامی، تو خودت یه پا بیل گیتس هستی!
مدتی بعد خانمم در حالی که دعا میخواند دستمالی را با احترام بسیار باز کرد و یک قفل زرد نمره ۳۲ را به من نشان داد و گفت آن را به مبلغ یک میلیون تومان برای باز شدن بخت دخترمخریده است،
هیچ نگفتم و سکوت کردم،
بعد از مدتی آن جوان دو باره برای خریدن قفل به مغازه من آمد و با گله ماجرا را برای او بازگو کردم، خندید و گفت:
ما چه کنیم؟ وقتی مردم خودشون میان و صف میبندند و با التماس از ما دعا میخواهند، چکار باید بکنیم؟
سکوت کردم، و متحیر از جهل و نادانی خود و همنوعانم شدم که پایان ندارد....
..تا ابله در جهان است
مُفلس در نمی ماند
یه روز یه جوان روستایی ظاهرالصلاح با ریش آنکارد و تسبیح و یقه آخوندی اومد و ۶۰ تا قفل کوچک که اصولا فروش خوبی هم نداره در رنگها و اندازه های مختلف خرید .
منم خوشحال.
هفته بعد اومد ۱۲۰ تا خرید.
هفته بعد ۲۰۰ تا
هفته بعد ۳۶۰ تا
بنده هم خوشحال و هم حیرتزده،
هرچی هم
می پرسیدم: اینارو برای چی میخوای؟ چیزی نمیگفت.
می پرسیدم: اینا رو میفروشی؟ جواب نمیداد.
کم کم رسیدیم به ۵۰۰ عدد
معامله خوبی بود و هر دو طرف راضی.
یه روز گفتم:
اگه ماجرای این قفلها رو بهم بگی ۶۰ تا قفل مجانی میدم برا خودت.
زبانش باز شد و تعربف کرد،
اهل و ساکن یکی از روستاها بود. پدر و عمویش دعانویس بودند.
میگفت:
از همه روستاها و شهر خودمون و شهرهای اطراف و راههای دور و نزدیک میان پیش پدر و عمو، واسه دعا.
زنها بیشتر میان، مرد هم میاد، اکثرا با خانواده و روزی بین ۵۰ الی ۱۰۰ دعا نوشته میشه!
واسه هر دعا، یه قفل استفاده میشه و بخت دشمن رو قفل میکنن و فلان و بهمان....
هر قفل رو همراه با دعا، بین ۱۰۰ الی ۲۰۰ هزار تومن پول میگیریم
( سال ۹۲ بود )
وا ماندم.
طبق قرار قبلی، ۶۰ عدد قفل زرد نمره ۳۲ را با احترام بهش دادم و گفتم: باریکلا، ایوالله، تو دیگه کی هستی؟ باید اسم بازاری رو از روی ما بردارن و بزارن رو شماها..
ما رو هر قفل ۵۰ تا ۱۰۰ تومن استفاده میکنیم. ولی شما از روی هر قفل ۱۰۰ هزار تومن،
اونم قفل ضعیف و ارزون قیمت ساخت چین کافر! برای دعای مسلمین مومن!
گفتمش! بخدا تو شایسته احترامی، تو خودت یه پا بیل گیتس هستی!
مدتی بعد خانمم در حالی که دعا میخواند دستمالی را با احترام بسیار باز کرد و یک قفل زرد نمره ۳۲ را به من نشان داد و گفت آن را به مبلغ یک میلیون تومان برای باز شدن بخت دخترمخریده است،
هیچ نگفتم و سکوت کردم،
بعد از مدتی آن جوان دو باره برای خریدن قفل به مغازه من آمد و با گله ماجرا را برای او بازگو کردم، خندید و گفت:
ما چه کنیم؟ وقتی مردم خودشون میان و صف میبندند و با التماس از ما دعا میخواهند، چکار باید بکنیم؟
سکوت کردم، و متحیر از جهل و نادانی خود و همنوعانم شدم که پایان ندارد....
..تا ابله در جهان است
مُفلس در نمی ماند
۶.۸k
۱۳ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.