قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ¹²
تقریبا هوا روشن شده بود...احساس میکردم اگه یکم دیگه تو این اتاق بمونم از گرما و نفس تنگیم به رحمت خدا میرم.
دستم رو از توی دست مامانم که روی زمین نشسته بود و سرش روی تخت بود و خوابیده بود بیرون کشیدم
از روی تخت بلند شدم و در اتاق رو باز کردم و با صحنه ای که مواجه شدم چشمام گرد شد.
با پا آروم به جونگکوک زدم که دم در اتاقم نشسته بود و تو خواب بود.
چندبار صداش زدم که چشماش رو باز کرد...تو این حالت خیلی گوگولی بود مثل بچه ۳ ساله ها.
با صدای خوابالودی گفت:
جونگکوک : بیدار شدی؟هنوز ساعت ۵ صبح هم نشده...تو مریضی برو بخواب.
ا.ت : خیلی گرمم بود خواستم یه هوایی بخورم
از روی زمین بلند شد و دستم رو توی دستش گرفت:
جونگکوک : پس منم باهات میام
ا.ت : لازم نیست
سعی کردم دستم رو از توی دستش بکشم ولی لبشو اورد کنار گوشم و زمزمه کرد :
جونگکوک : هیس...گفتم باهات میام.
دست از تقلا کردن برداشتم و گذاشتم محکمتر دستم رو بگیره
از روی پله ها اروم و بدون اینکه کسی بفهمه پایین رفتیم.
جونگکوک در ورودی رو اروم باز کردم و رفتیم توی حیاط...تا پامو گذاشتم بیرون ازم پرسیدم:
جونگکوک: سردت نیست؟
ا.ت : نه..گفتم که گرممه
جونگکوک : اما تب داری اینطور بدتر مریض میشی
سویشرت نازکی که تنش بود رو در اورد و انداخت روی شونه هام
جونگکوک : اینطوری بهتره
لبخند ریزی ناخوداگاه اومد روی لبم
ا.ت : ممنونم
و به طرف حیاط قدم برداشتیم
مطمئنم اگه خودم تنها کل این مسیر رو میومدم تا الان گم شده بودم...چجوری تونستن کل مسیر رفت و امد این خونه رو یاد بگیرن
...
کامنت نباشه حساب نیستا
تقریبا هوا روشن شده بود...احساس میکردم اگه یکم دیگه تو این اتاق بمونم از گرما و نفس تنگیم به رحمت خدا میرم.
دستم رو از توی دست مامانم که روی زمین نشسته بود و سرش روی تخت بود و خوابیده بود بیرون کشیدم
از روی تخت بلند شدم و در اتاق رو باز کردم و با صحنه ای که مواجه شدم چشمام گرد شد.
با پا آروم به جونگکوک زدم که دم در اتاقم نشسته بود و تو خواب بود.
چندبار صداش زدم که چشماش رو باز کرد...تو این حالت خیلی گوگولی بود مثل بچه ۳ ساله ها.
با صدای خوابالودی گفت:
جونگکوک : بیدار شدی؟هنوز ساعت ۵ صبح هم نشده...تو مریضی برو بخواب.
ا.ت : خیلی گرمم بود خواستم یه هوایی بخورم
از روی زمین بلند شد و دستم رو توی دستش گرفت:
جونگکوک : پس منم باهات میام
ا.ت : لازم نیست
سعی کردم دستم رو از توی دستش بکشم ولی لبشو اورد کنار گوشم و زمزمه کرد :
جونگکوک : هیس...گفتم باهات میام.
دست از تقلا کردن برداشتم و گذاشتم محکمتر دستم رو بگیره
از روی پله ها اروم و بدون اینکه کسی بفهمه پایین رفتیم.
جونگکوک در ورودی رو اروم باز کردم و رفتیم توی حیاط...تا پامو گذاشتم بیرون ازم پرسیدم:
جونگکوک: سردت نیست؟
ا.ت : نه..گفتم که گرممه
جونگکوک : اما تب داری اینطور بدتر مریض میشی
سویشرت نازکی که تنش بود رو در اورد و انداخت روی شونه هام
جونگکوک : اینطوری بهتره
لبخند ریزی ناخوداگاه اومد روی لبم
ا.ت : ممنونم
و به طرف حیاط قدم برداشتیم
مطمئنم اگه خودم تنها کل این مسیر رو میومدم تا الان گم شده بودم...چجوری تونستن کل مسیر رفت و امد این خونه رو یاد بگیرن
...
کامنت نباشه حساب نیستا
- ۱.۰k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط