قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ¹³
بعد از نیم ساعت قدم ردن دیگه واقعا داشت سردم میشد...لباس جونگکوک رو اروم کشیدم که بهم نگاه کرد
ا.ت : میشه بریم داخل؟سردمه
دستمو ول کرد و بازوش رو انداخت دور شونه هام
جونگکوک : اینجوری تا برسیم سردت نمیشه
این ادم چرا انقدر خوبههه...چییی دارم میگم...شاید از این میترسه که بدتر مریض بشم و بترسه که مامانم نگه تقصیر جونگکوک بوده
به طرز بدی بهش نگاه کردم
جونگکوک : چیه؟!طلبکار شدم؟
ا.ت : نه خیر...من نیازی به مواظب بودنای تو ندارم
بعدش از زیر بازوهاش اومدم بیرون و به سمت در عمارت دویدم.
بازم میگم از خود راضیه و فکر میکنه خیلی خوشتیپ و دختر کُشه...(خیلییییییییی درستتتت فکر میکننننه)
رفتم تو اتاقم که دیدم مامانم بیدار شده بود و نگران به سمت من اومد:
مامان ا.ت : کجا بودی ا.ت؟! داتصم از نگرانی میمردم
ا.ت : چیزی نیست فقط رفتم یکم هوا بخورم
مامان ا.ت : تو مریضی چرا رفتی بیرون؟؟؟
ا.ت : مامان...زیاد بزرگش نکن چیزیم نیست، میبینی؟ خوبِ خوبم
ا.ت : راستی تهیونگ کجاست؟از دیشب تا حالا ندیدمش اخه همیشه ساعت ۶ بلند میشه و کارای خیلی عجیبی انجام میده...درست مثل دلقکا!
مامان ا.ت: هیسس عه اینجوری راجبش حرف نزن...اتفاقا خیلی هم پسر خوشتیپیه
جونگکوک : درسته
سرم رو برگردوندم سمت چهارچوب در و جونگکوک رو دیدم که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود.
مامان ا.ت: میبینی ا.ت؟ حتی جونگکوک هم تاییدش میکنه
ا.ت: به هر حال من ازش متنفرم!!!
همشون ساکت شدن...اینا همش دروغه...من از اون روز اول چشماشو به خاطرم سپردم. نمیدونم این چه حسیه ولی کاملا از اینکه عاشقش چشماش شدم مطمئنم
بعد از چند دقیقه مامانم سکوت رو شکست:
مامان ا.ت : میدونم...میدونم سخته که بهش عادت کنی...حتی جونگکوک هم
جونگکوک؟ هه به اون یه حسی بیشتر از تنفر دارم...
نظرتون راجب شرط چیه💔😍
اصلا تا لایکا اندازه فالورا نشه نمیزارمم(شوخی کردم)
بعد از نیم ساعت قدم ردن دیگه واقعا داشت سردم میشد...لباس جونگکوک رو اروم کشیدم که بهم نگاه کرد
ا.ت : میشه بریم داخل؟سردمه
دستمو ول کرد و بازوش رو انداخت دور شونه هام
جونگکوک : اینجوری تا برسیم سردت نمیشه
این ادم چرا انقدر خوبههه...چییی دارم میگم...شاید از این میترسه که بدتر مریض بشم و بترسه که مامانم نگه تقصیر جونگکوک بوده
به طرز بدی بهش نگاه کردم
جونگکوک : چیه؟!طلبکار شدم؟
ا.ت : نه خیر...من نیازی به مواظب بودنای تو ندارم
بعدش از زیر بازوهاش اومدم بیرون و به سمت در عمارت دویدم.
بازم میگم از خود راضیه و فکر میکنه خیلی خوشتیپ و دختر کُشه...(خیلییییییییی درستتتت فکر میکننننه)
رفتم تو اتاقم که دیدم مامانم بیدار شده بود و نگران به سمت من اومد:
مامان ا.ت : کجا بودی ا.ت؟! داتصم از نگرانی میمردم
ا.ت : چیزی نیست فقط رفتم یکم هوا بخورم
مامان ا.ت : تو مریضی چرا رفتی بیرون؟؟؟
ا.ت : مامان...زیاد بزرگش نکن چیزیم نیست، میبینی؟ خوبِ خوبم
ا.ت : راستی تهیونگ کجاست؟از دیشب تا حالا ندیدمش اخه همیشه ساعت ۶ بلند میشه و کارای خیلی عجیبی انجام میده...درست مثل دلقکا!
مامان ا.ت: هیسس عه اینجوری راجبش حرف نزن...اتفاقا خیلی هم پسر خوشتیپیه
جونگکوک : درسته
سرم رو برگردوندم سمت چهارچوب در و جونگکوک رو دیدم که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود.
مامان ا.ت: میبینی ا.ت؟ حتی جونگکوک هم تاییدش میکنه
ا.ت: به هر حال من ازش متنفرم!!!
همشون ساکت شدن...اینا همش دروغه...من از اون روز اول چشماشو به خاطرم سپردم. نمیدونم این چه حسیه ولی کاملا از اینکه عاشقش چشماش شدم مطمئنم
بعد از چند دقیقه مامانم سکوت رو شکست:
مامان ا.ت : میدونم...میدونم سخته که بهش عادت کنی...حتی جونگکوک هم
جونگکوک؟ هه به اون یه حسی بیشتر از تنفر دارم...
نظرتون راجب شرط چیه💔😍
اصلا تا لایکا اندازه فالورا نشه نمیزارمم(شوخی کردم)
- ۴۱۴
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط