{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی با پاهای برهنه بر روی برف ها ایستاده بود و به ویتری

کودکی با پاهای برهنه بر روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه میکرد. زنی در حال عبور او را دید. او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:"عزیزم مواظب خودت باش" کودک پرسید:"ببخشید خانم شما خدا هستید؟" زن لبخند زد و گفت : نه من فقط بنده ی خدا هستم. کودک گفت: می دانستم نسبتی با خدا داری
دیدگاه ها (۵)

سناریو بلولااااک

وقتی ا ن تو رو به سرپرستی میگیره و...p23 ا.ت . کبودی ؟ کو ک...

رمان رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀پارت:10و...

پارت 19 رمان 🤍عشق مدرسه ای 🤍ات رو برد اتاق. و پرتش کرد رو ت...

دلبر رئیس

Five

پارت ۸Iz:یعنی من همین یه شب و مواظب اینا باشم تا بفهمین با...

★US....در حالی که صدای کفش‌های پاشنه‌بلندش توی پاساژ میپیچید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط