{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p7

p7
بعد از تماس عجیب، جنا تصمیم گرفت به خانه برگردد.

تمام مسیر، حرف‌های آن مرد در ذهنش می‌چرخید.

«گذشته‌ی خانواده‌ات...»

وقتی به خانه رسید، مادرش، لارا، در آشپزخانه مشغول آماده کردن شام بود.

جنا کیفش را روی مبل گذاشت و وارد آشپزخانه شد.

+مامان؟

لارا برگشت و لبخند زد.

مادر جنا: جانم؟

+خاله سویون رو دیدی؟

لارا برای لحظه‌ای مکث کرد.

مادر جنا: نه، چطور؟

+نمی‌دونم... دلم براش تنگ شده. چند وقته ندیدمش.

لارا لبخند کوچکی زد.

مادر جنا: اتفاقاً خاله‌ات امروز اینجاست.

جنا با تعجب به مادرش نگاه کرد.

+اینجاست؟!

مادر جنا: آره. خونه‌ی خودشه.

چشمان جنا برق زد.

+چرا زودتر بهم نگفتی؟

مادر جنا خندید.

مادر جنا: مگه کجا می‌خوای بری؟

+می‌خوام برم پیشش.

مادر جنا: جنا، الان دیگه شبه...

+مامان، خاله سویون خیلی وقته منو ندیده. فقط می‌رم یه سر بهش می‌زنم.

لارا با دیدن ذوق دخترش لبخند زد.

مادر جنا: باشه، ولی زیاد دیر نکن.

+قول می‌دم.

جنا سریع به اتاقش رفت و بعد از چند دقیقه آماده شد.

نیم ساعت بعد...

جنا جلوی خانه‌ی سویون ایستاد.

زنگ در را زد.

چند ثانیه بعد، در باز شد.

سویون با دیدن جنا برای لحظه‌ای شوکه شد.

سویون: جنا؟

جنا با لبخند به سمتش رفت.

+سورپرایز!

سویون با خوشحالی او را در آغوش گرفت.

سویون: وای دخترم! خودتی؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود!

+منم خیلی دلم برات تنگ شده بود، خاله.

سویون او را از خودش جدا کرد و با دقت نگاهش کرد.

سویون: بذار ببینمت... چقدر بزرگ شدی!

جنا خندید.

+خاله، من بیست‌وسه سالمه!

سویون: برای من هنوز همون دختر کوچولویی.

جنا دوباره او را بغل کرد.

+می‌تونم امشب پیشت بمونم؟

سویون بدون لحظه‌ای فکر کردن جواب داد.

سویون: معلومه که می‌تونی! بیا تو، عزیز دلم.

جنا وارد خانه شد.

سویون در را بست و برای لحظه‌ای به جنا نگاه کرد.

لبخند روی صورتش بود...

اما پشت آن لبخند، چیزی پنهان شده بود.

چیزی درباره‌ی گذشته.

چیزی که جنا هنوز از آن خبر نداشت.
حمایت✨️
دیدگاه ها (۰)

p8جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گر...

p6تهیونگ تمام مسیر تا بیمارستان را در سکوت گذراند. حرف‌های آ...

p5تهیونگ با عصبانیت از کافه بیرون آمد.باران شدیدی شروع شده ب...

قسمت اخر پارت ۱۱:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط