پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل 1
p18
جیسو، با چشمانی باز، خود را روی کاناپه آپارتمان دید. نور صبحگاهی از پنجره به داخل میتابید.
نفسی عمیق کشید. انگار که از خوابی کابوسوار بیدار شده بود.
چند لحظه بعد، صدای آشنایی شنید: «جیسو! بالاخره برگشتی!»
لیسا، با صورتی خسته اما با لبخندی از سر آسودگی، وارد اتاق شد.
«وای خدای من! فکر کردم دیگه هیچ وقت همدیگه رو نمیبینیم!»
جیسو با ناباوری به لیسا نگاه کرد. «لیسا؟ تو... تو هم برگشتی؟ چطور ممکنه؟»
لیسا لبخندی زد و به سمت پنجره رفت. «یه جایی در اون مه... یه اتفاقی افتاد. انگار که یه راهی باز شد... ولی...»
نگاهش غمگین شد. «ولی رزی...»
در همین لحظه، صدای گریهی رزی از داخل اتاق جیسو به گوش رسید.
جنی، با چهرهای پر از اشک، کنار تخت ایستاده بود.
«رزی...» جیسو و لیسا با عجله به سمتش رفتند.
رزی، با چشمانی قرمز از گریه، به آنها نگاه کرد.
«من... من نتونستم. راه داشت بسته میشد. لیسا، تو رو دیدم که داشتی رد میشدی... ولی من... من نتونستم بیام. سیستم... سیستم دوباره من رو عقب کشید.»
صدایش میلرزید. «من... من تنها کسی هستم که گیر افتادم.»
فلش بک
رزی، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود، آخرین نگاه را به دروازه نور انداخت.
جیسو و لیسا را میدید که در حال عبور بودند.
صدای سیستم، این بار با لحنی پیروزمندانه، در گوشش پیچید: **«انتخاب شما کامل شد. یک نفر باید بماند. حافظه پاک خواهد شد. خوش آمدید به دنیای ابدیِ کانال هفت.»**
رزی، با تمام قدرت، فریاد کشید: «نه!»
اما همه چیز در تاریکی فرو رفت.
پایان فلش بک
جنی، با دیدن حال رزی، او را در آغوش گرفت.
«رزی... حق با تو بود. نقاشی من... اون یه راهی بود که تونست یکی از شما رو نجات بده. تونست جیسو و لیسا رو بیرون بکشه. اما... فقط همینقدر قدرت داشت.»
جنی با حسرت به دفتر نقاشی نگاه کرد. «من نتونستم راهی برای همه پیدا کنم.»
لیسا، که هنوز شوکه بود، گفت: «پس... رزی... واقعا...؟»
جیسو، با بغضی در گلو، سرش را تکان داد. «به نظر میاد... آره.»
سکوت سنگینی بر آپارتمان حاکم شد.
ناگهان، صفحه لپتاپ جنی، که هنوز روشن بود، شروع به چشمک زدن کرد.
روی صفحه، پیامی ظاهر شد: **«مرحله اول تکمیل شد. سیستم کانال هفت، اکنون در مرحلهی بازسازی قرار دارد. کاربران جدید به زودی اضافه خواهند شد.»**
چشمهای هر چهار نفر، از دیدن این پیام، گرد شد.
«بازسازی؟ یعنی... تموم نشده؟» جیسو با وحشت پرسید.
لیسا، با نگاهی مصمم، گفت: «یعنی هنوز راهی هست. ما نباید تسلیم بشیم. ما باید راهی برای متوقف کردن کامل این سیستم پیدا کنیم. برای رزی... و برای همه کسانی که ممکنه بعد از ما بیان.»
جنی، در حالی که به رزی که هنوز در آغوشش بود نگاه میکرد، گفت: «حق با توئه. این تازه شروعشه.»
و این داستان ادامه دارد...
فصل 1
p18
جیسو، با چشمانی باز، خود را روی کاناپه آپارتمان دید. نور صبحگاهی از پنجره به داخل میتابید.
نفسی عمیق کشید. انگار که از خوابی کابوسوار بیدار شده بود.
چند لحظه بعد، صدای آشنایی شنید: «جیسو! بالاخره برگشتی!»
لیسا، با صورتی خسته اما با لبخندی از سر آسودگی، وارد اتاق شد.
«وای خدای من! فکر کردم دیگه هیچ وقت همدیگه رو نمیبینیم!»
جیسو با ناباوری به لیسا نگاه کرد. «لیسا؟ تو... تو هم برگشتی؟ چطور ممکنه؟»
لیسا لبخندی زد و به سمت پنجره رفت. «یه جایی در اون مه... یه اتفاقی افتاد. انگار که یه راهی باز شد... ولی...»
نگاهش غمگین شد. «ولی رزی...»
در همین لحظه، صدای گریهی رزی از داخل اتاق جیسو به گوش رسید.
جنی، با چهرهای پر از اشک، کنار تخت ایستاده بود.
«رزی...» جیسو و لیسا با عجله به سمتش رفتند.
رزی، با چشمانی قرمز از گریه، به آنها نگاه کرد.
«من... من نتونستم. راه داشت بسته میشد. لیسا، تو رو دیدم که داشتی رد میشدی... ولی من... من نتونستم بیام. سیستم... سیستم دوباره من رو عقب کشید.»
صدایش میلرزید. «من... من تنها کسی هستم که گیر افتادم.»
فلش بک
رزی، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود، آخرین نگاه را به دروازه نور انداخت.
جیسو و لیسا را میدید که در حال عبور بودند.
صدای سیستم، این بار با لحنی پیروزمندانه، در گوشش پیچید: **«انتخاب شما کامل شد. یک نفر باید بماند. حافظه پاک خواهد شد. خوش آمدید به دنیای ابدیِ کانال هفت.»**
رزی، با تمام قدرت، فریاد کشید: «نه!»
اما همه چیز در تاریکی فرو رفت.
پایان فلش بک
جنی، با دیدن حال رزی، او را در آغوش گرفت.
«رزی... حق با تو بود. نقاشی من... اون یه راهی بود که تونست یکی از شما رو نجات بده. تونست جیسو و لیسا رو بیرون بکشه. اما... فقط همینقدر قدرت داشت.»
جنی با حسرت به دفتر نقاشی نگاه کرد. «من نتونستم راهی برای همه پیدا کنم.»
لیسا، که هنوز شوکه بود، گفت: «پس... رزی... واقعا...؟»
جیسو، با بغضی در گلو، سرش را تکان داد. «به نظر میاد... آره.»
سکوت سنگینی بر آپارتمان حاکم شد.
ناگهان، صفحه لپتاپ جنی، که هنوز روشن بود، شروع به چشمک زدن کرد.
روی صفحه، پیامی ظاهر شد: **«مرحله اول تکمیل شد. سیستم کانال هفت، اکنون در مرحلهی بازسازی قرار دارد. کاربران جدید به زودی اضافه خواهند شد.»**
چشمهای هر چهار نفر، از دیدن این پیام، گرد شد.
«بازسازی؟ یعنی... تموم نشده؟» جیسو با وحشت پرسید.
لیسا، با نگاهی مصمم، گفت: «یعنی هنوز راهی هست. ما نباید تسلیم بشیم. ما باید راهی برای متوقف کردن کامل این سیستم پیدا کنیم. برای رزی... و برای همه کسانی که ممکنه بعد از ما بیان.»
جنی، در حالی که به رزی که هنوز در آغوشش بود نگاه میکرد، گفت: «حق با توئه. این تازه شروعشه.»
و این داستان ادامه دارد...
- ۱۲۳
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط