THE SUNFLOWER
-------------------------------
☆THE SUNFLOWER★
-------------------------------
☆تکپارتی،وقتی بین دخترش و پسرش فرق میذاشت...★
__________________________________________________________________
"پژواکِ سکوت"
سول،با چشمانی که وسعت آسمان را در خود داشت،در گوشهای از اتاق نشسته بود. نور کمجان عصرگاهی،روی موهای تیرهاش میلغزید و سایهای از تنهایی بر چهرهاش میانداخت. او سه ساله بود،اما دنیای درونش،هزاران حرف ناگفته داشت. پدرش_جونگکوک_بیشتر وقتش را با یول_برادر بزرگتر دختر_میگذراند. صدای خندههای یول و تشویقهای پدرش،پژواک آشنای خانهشان بود. سول اما،در سکوت بازی میکرد،با عروسکهایش که تنها همدمانش بودند.
جنا_مادرشان_با قلبی فشرده،این صحنهها را نظاره میکرد. او عشق عمیقی به هر دو فرزندش داشت،اما میدانست که جونگکوک،ناخواسته،
سهم سول از توجه را نادیده میگرفت...
"یول پسره، باید قوی باشه"،این جملهای بود که جونگکوک بارها تکرار میکرد،غافل از اینکه سول نیز،با ظرافتی خاص،نیازمند عشق و دیده شدن بود.
یک روز،جنا تصمیم گرفت تغییری ایجاد کند. او میدانست که نباید چشم به راه معجزه باشد،بلکه باید خود دست به کار شود. عصر همان روز،وقتی جونگکوک و یول در حیاط مشغول بازی بودند،جنا سول را به آشپزخانه برد...
"سول عزیزم،امروز میخوایم یه کیک خوشمزه برای بابا و یول درست کنیم. کمک میکنی؟"
چشمان سول برقی زد. بالاخره فرصتی بود تا کاری کند که پدرش ببیند. او با دقت،آرد و شکر را مخلوط میکرد،تخممرغها را میشکست و در نهایت، با کمک مادرش،خمیر کیک را در قالب ریخت. وقتی کیک در فر پخته میشد،عطر شیرینش در فضا پیچید،سول با لباسی که از آرد پوشیده بود،کنار مادرش ایستاده بود و به فر خیره شده بود.
وقتی جونگکوک و یول به داخل آمدند،با بوی کیک و چهرهی شادمان سول روبرو شدند...
"وای! چه بوی خوبی میاد!کیک پختین؟" جونگکوک با تعجب پرسید.
جنا لبخندی زد و سول را جلو فرستاد...
"این کیک رو سول با کمک من درست کرده. کیک مخصوص امروز"
جونگکوک با نگاهی متعجب به سول که با غرور کنار کیک ایستاده بود،گفت:
"واقعا؟سول پخته؟"
سول سرش را به نشانه تایید تکان داد.
جونگکوک خم شد و سول را در آغوش گرفت. "دختر قشنگم،تو فوقالعادهای!این بهترین کیکیه که تا حالا خوردم"و بوسهای بر پیشانی سول زد.
سول در آغوش پدرش،احساسی را تجربه میکرد که تا آن روز فقط در رویاهایش دیده بود. گرمایی که از وجود پدرش ساطع میشد، تمام سکوتهای تلخش را پر میکرد.
آن شب،کنار سفره شام،همه چیز فرق کرده بود. جونگکوک بیشتر از همیشه به سول توجه میکرد. وقتی سول حرف میزد،با دقت گوش میداد و با او همصحبت میشد. یول هم که انگار متوجه تغییر شده بود،گاهی سول را به بازی دعوت میکرد.
سول،دیگر آن دختر ساکت و تنها نبود. لبخندش،که مانند گل آفتابگردان،نور امید را در دلها میپاشید،حالا بیشتر از همیشه میدرخشید. او فهمیده بود که عشق،گاهی در سکوت اتفاق میافتد،اما پژواکش،دنیایی را دگرگون میکند،و او،در دنیای جدیدش،دیگر تنها نبود.
-END-
------------------------------------------------------------------------------------------
=چطور بود؟=
------------------------------------------------------------------------------------------
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆THE SUNFLOWER★
-------------------------------
☆تکپارتی،وقتی بین دخترش و پسرش فرق میذاشت...★
__________________________________________________________________
"پژواکِ سکوت"
سول،با چشمانی که وسعت آسمان را در خود داشت،در گوشهای از اتاق نشسته بود. نور کمجان عصرگاهی،روی موهای تیرهاش میلغزید و سایهای از تنهایی بر چهرهاش میانداخت. او سه ساله بود،اما دنیای درونش،هزاران حرف ناگفته داشت. پدرش_جونگکوک_بیشتر وقتش را با یول_برادر بزرگتر دختر_میگذراند. صدای خندههای یول و تشویقهای پدرش،پژواک آشنای خانهشان بود. سول اما،در سکوت بازی میکرد،با عروسکهایش که تنها همدمانش بودند.
جنا_مادرشان_با قلبی فشرده،این صحنهها را نظاره میکرد. او عشق عمیقی به هر دو فرزندش داشت،اما میدانست که جونگکوک،ناخواسته،
سهم سول از توجه را نادیده میگرفت...
"یول پسره، باید قوی باشه"،این جملهای بود که جونگکوک بارها تکرار میکرد،غافل از اینکه سول نیز،با ظرافتی خاص،نیازمند عشق و دیده شدن بود.
یک روز،جنا تصمیم گرفت تغییری ایجاد کند. او میدانست که نباید چشم به راه معجزه باشد،بلکه باید خود دست به کار شود. عصر همان روز،وقتی جونگکوک و یول در حیاط مشغول بازی بودند،جنا سول را به آشپزخانه برد...
"سول عزیزم،امروز میخوایم یه کیک خوشمزه برای بابا و یول درست کنیم. کمک میکنی؟"
چشمان سول برقی زد. بالاخره فرصتی بود تا کاری کند که پدرش ببیند. او با دقت،آرد و شکر را مخلوط میکرد،تخممرغها را میشکست و در نهایت، با کمک مادرش،خمیر کیک را در قالب ریخت. وقتی کیک در فر پخته میشد،عطر شیرینش در فضا پیچید،سول با لباسی که از آرد پوشیده بود،کنار مادرش ایستاده بود و به فر خیره شده بود.
وقتی جونگکوک و یول به داخل آمدند،با بوی کیک و چهرهی شادمان سول روبرو شدند...
"وای! چه بوی خوبی میاد!کیک پختین؟" جونگکوک با تعجب پرسید.
جنا لبخندی زد و سول را جلو فرستاد...
"این کیک رو سول با کمک من درست کرده. کیک مخصوص امروز"
جونگکوک با نگاهی متعجب به سول که با غرور کنار کیک ایستاده بود،گفت:
"واقعا؟سول پخته؟"
سول سرش را به نشانه تایید تکان داد.
جونگکوک خم شد و سول را در آغوش گرفت. "دختر قشنگم،تو فوقالعادهای!این بهترین کیکیه که تا حالا خوردم"و بوسهای بر پیشانی سول زد.
سول در آغوش پدرش،احساسی را تجربه میکرد که تا آن روز فقط در رویاهایش دیده بود. گرمایی که از وجود پدرش ساطع میشد، تمام سکوتهای تلخش را پر میکرد.
آن شب،کنار سفره شام،همه چیز فرق کرده بود. جونگکوک بیشتر از همیشه به سول توجه میکرد. وقتی سول حرف میزد،با دقت گوش میداد و با او همصحبت میشد. یول هم که انگار متوجه تغییر شده بود،گاهی سول را به بازی دعوت میکرد.
سول،دیگر آن دختر ساکت و تنها نبود. لبخندش،که مانند گل آفتابگردان،نور امید را در دلها میپاشید،حالا بیشتر از همیشه میدرخشید. او فهمیده بود که عشق،گاهی در سکوت اتفاق میافتد،اما پژواکش،دنیایی را دگرگون میکند،و او،در دنیای جدیدش،دیگر تنها نبود.
-END-
------------------------------------------------------------------------------------------
=چطور بود؟=
------------------------------------------------------------------------------------------
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۱۵.۹k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط