وقتی بچه هاتون ...
وقتی بچه هاتون ...
سول جیغی کشید و سمتم دوید
_مامااان
برگشتم سمتش لبخندی زدم
_جونه دلم دختر خوشگلم؟!
ذوق زده لب زد .
_منم کمک تونم؟! (منم کمک کنم)
سری تکون دادم که کنارم وایستاد به یول که رو مبل خوابیده بود نگاه کرد
_ بلم اذیتش کنم؟!!(برم اذیتش کنم)
پوکر برگشتم سمتش
_سول باز میخواد دعواشه؟!
لبخند شیطونی زد لیوان آبی برداشت و سمت یول رفت .
_یک . دو .سه
آب رو روش خالی کرد یول با شدت عربده ای کشید و بلند شد با دیدن سول عصبی داد زد .
_روانیییی
سول خنده ای کرد که صدای در اومد . سمت در برگشتم کوک بود.
موهاش خیس بود . سمتش رفتم
_سلام خسته نباشی عزیزم
لبخندی زد و شیطون بهم خیره شد
_شما هم همینطور خوشگلم.
لبخندم کش اومد سول و یول سمت کوک دویدن .
_بابااا
+بابااا
کت کوک رو گرفتم که بچه ها پریدن بغلش .
_آیی. کمر برام نموند .
بچه ها رو از بغلش گرفتم و رو بهش گفتم
_تا دوش بگیری غذا حاضره .
باشه ای گفت و از پله ها بالا رفت .
برا سول و یول برنامه کودک گذاشتم
سر خوراکی با هم دعوا میکردن پوفی کشیدم و براشون جدا کردم .
_ماماان یول چیپسم و خورد .
یول زبونش و در آورد که سول با کوسن محکم به سرش ضربه زد .
_آییی.
فکر کردم مثل همیشه بازی میکنن بیخیال برگشتم ولی بادیدن خون که از بینی یول جاری شده بود ترسیده سمتش دویدم .
_ماماان ..آییی... میسوزه
بغلش کردم و رو صندلی گذاشتم همون لحظه صدای کوک اومد
_میرا ؟! عزیزم؟! چیشده؟!
از بالا ی پله بهمون نگاه کرد با دیدن نگاه نگرانم با سرعت از پله پایین اومد .
_چیشده؟!
سول هق میزد و یول بدتر .
_ببشید ..داداشی ..ببشید!
یول سعی کرد ،حالش و خوب جلوه بده .
_توبم!(خوبم)
کوک یول رو بغل کرد خون بینیش رو پاک کرد . یول سمت سول دوید .
_آجییی...گریه نکن دیگه..منم گریه میتونما .
سول با اون مشتای کوچولوش اشکش رو پاک کرد .
_باسه!
سول جیغی کشید و سمتم دوید
_مامااان
برگشتم سمتش لبخندی زدم
_جونه دلم دختر خوشگلم؟!
ذوق زده لب زد .
_منم کمک تونم؟! (منم کمک کنم)
سری تکون دادم که کنارم وایستاد به یول که رو مبل خوابیده بود نگاه کرد
_ بلم اذیتش کنم؟!!(برم اذیتش کنم)
پوکر برگشتم سمتش
_سول باز میخواد دعواشه؟!
لبخند شیطونی زد لیوان آبی برداشت و سمت یول رفت .
_یک . دو .سه
آب رو روش خالی کرد یول با شدت عربده ای کشید و بلند شد با دیدن سول عصبی داد زد .
_روانیییی
سول خنده ای کرد که صدای در اومد . سمت در برگشتم کوک بود.
موهاش خیس بود . سمتش رفتم
_سلام خسته نباشی عزیزم
لبخندی زد و شیطون بهم خیره شد
_شما هم همینطور خوشگلم.
لبخندم کش اومد سول و یول سمت کوک دویدن .
_بابااا
+بابااا
کت کوک رو گرفتم که بچه ها پریدن بغلش .
_آیی. کمر برام نموند .
بچه ها رو از بغلش گرفتم و رو بهش گفتم
_تا دوش بگیری غذا حاضره .
باشه ای گفت و از پله ها بالا رفت .
برا سول و یول برنامه کودک گذاشتم
سر خوراکی با هم دعوا میکردن پوفی کشیدم و براشون جدا کردم .
_ماماان یول چیپسم و خورد .
یول زبونش و در آورد که سول با کوسن محکم به سرش ضربه زد .
_آییی.
فکر کردم مثل همیشه بازی میکنن بیخیال برگشتم ولی بادیدن خون که از بینی یول جاری شده بود ترسیده سمتش دویدم .
_ماماان ..آییی... میسوزه
بغلش کردم و رو صندلی گذاشتم همون لحظه صدای کوک اومد
_میرا ؟! عزیزم؟! چیشده؟!
از بالا ی پله بهمون نگاه کرد با دیدن نگاه نگرانم با سرعت از پله پایین اومد .
_چیشده؟!
سول هق میزد و یول بدتر .
_ببشید ..داداشی ..ببشید!
یول سعی کرد ،حالش و خوب جلوه بده .
_توبم!(خوبم)
کوک یول رو بغل کرد خون بینیش رو پاک کرد . یول سمت سول دوید .
_آجییی...گریه نکن دیگه..منم گریه میتونما .
سول با اون مشتای کوچولوش اشکش رو پاک کرد .
_باسه!
- ۱۱۴
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط