part 16
part 16
﴿غروب﴾
مین هی.تهیونگ خسته شدم آروم تر برو
تهیونگ.الان میرسیم
مین هی.خسته شدم
تهیونگ.هیشش الان میفهمند
بیا آروم از پشت دیوار بیا
مین هی*از پشت دیوار اومدم بیرون که با شهر مواجه شدم ریسه های رنگی و بادبادک هایی که توی هوا بودن* واوو
تهیونگ.بیا بریم چیزی بخوریم خیلی گرسنمه
مین هی.اره بریم
تهیونگ.کلوچه دوست داری
مین هی.اره
تهیونگ.چهار تا ا راین کلوچه زنجبیلی ها لطفاً
خانمه.بله چه زوج خوشگلی هستید
مین هی.ما...ما زوج نیستیم
خانم.اشکال نداره آدم از سرنوشتش که خبر دار نیست
تهیونگ.ممنونم مین هی بیا بریم
مین هی.او..مدم اخ وایستا
تهیونگ.دستتو بده بهم تا گم نشی
مین هی.باشه
تهیونگ.بیا بریم بشینیم
مین هی.باشه
رفتیم روی یک سنگ کنار رودخونه نشستیم
تهیونگ.بفرمایید اینم از کلوچه
مین هی.ممنونم
میخواستم کلوچه رو بخورم که آتیش بازی شروع شد
مین هی.واوو خیلی قشنگه امروز روزه خاصیه
تهیونگ.مگه نمیدونی
مین هی.نه
تهیونگ.چند سال پیش حدود ۲۰سال پیش یک پادشاه و ملکه یک دختری به دنیا میآورند اونا یکماه با دختر خودشون شاد و خرم زندگی میکنند تا اینکه خانواده مینجو که دشمن خونیشون بودن به اونها حمله میکنند و شاهزاده را میدزدند پدر من که بهترین دوست پادشاه بوده قبل از اینکه پادشاه بمیره به سمت اون میره و
﴿غروب﴾
مین هی.تهیونگ خسته شدم آروم تر برو
تهیونگ.الان میرسیم
مین هی.خسته شدم
تهیونگ.هیشش الان میفهمند
بیا آروم از پشت دیوار بیا
مین هی*از پشت دیوار اومدم بیرون که با شهر مواجه شدم ریسه های رنگی و بادبادک هایی که توی هوا بودن* واوو
تهیونگ.بیا بریم چیزی بخوریم خیلی گرسنمه
مین هی.اره بریم
تهیونگ.کلوچه دوست داری
مین هی.اره
تهیونگ.چهار تا ا راین کلوچه زنجبیلی ها لطفاً
خانمه.بله چه زوج خوشگلی هستید
مین هی.ما...ما زوج نیستیم
خانم.اشکال نداره آدم از سرنوشتش که خبر دار نیست
تهیونگ.ممنونم مین هی بیا بریم
مین هی.او..مدم اخ وایستا
تهیونگ.دستتو بده بهم تا گم نشی
مین هی.باشه
تهیونگ.بیا بریم بشینیم
مین هی.باشه
رفتیم روی یک سنگ کنار رودخونه نشستیم
تهیونگ.بفرمایید اینم از کلوچه
مین هی.ممنونم
میخواستم کلوچه رو بخورم که آتیش بازی شروع شد
مین هی.واوو خیلی قشنگه امروز روزه خاصیه
تهیونگ.مگه نمیدونی
مین هی.نه
تهیونگ.چند سال پیش حدود ۲۰سال پیش یک پادشاه و ملکه یک دختری به دنیا میآورند اونا یکماه با دختر خودشون شاد و خرم زندگی میکنند تا اینکه خانواده مینجو که دشمن خونیشون بودن به اونها حمله میکنند و شاهزاده را میدزدند پدر من که بهترین دوست پادشاه بوده قبل از اینکه پادشاه بمیره به سمت اون میره و
- ۳.۰k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط