{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت پیرمرد محتضری که احساس می کرد مردنش نزدیک است به

#حکایت پیرمرد محتضری که احساس می کرد مردنش نزدیک است، به پسرش گفت: مرا به حمام ببر. پسر، پدرش را به حمام برد.
پدر تشنه اش شد. آب خواست. پسر قنداب خنکی سفارش داد برایش آوردند و آن را به آرامی در دهان پدر ریخت و پس از شست وشو پدر را به خانه برد.
پس از چندی پدر از دنیا رفت و روزگار گذشت و پسر هم به سن کهولت رسید روزی به پسرش گفت: فرزندم مرگ من نزدیک است مرا به حمام ببر و شست وشو بده.
پسر نااهل بود و با غر و لند پدر را به حمام برد و کف حمام رهایش کرد و با خشونت به شستن پدر پرداخت.
پیرمرد رفتار خود با پدرش را به یاد آورد. آهی کشید و به پسر گفت: پسرم تشنه هستم.
پسر با تندی گفت: این جا آب کجا بود و طاس را از گنداب حمام پر کرد و به حلقوم پدر ریخت.
پدر اشک از دیده اش سرازیر شد و گفت: من قنداب دادم، گنداب خوردم. تو که گنداب می دهی ببین چه می خوری؟
#زمان_قدیم
#فردوس_برین
دیدگاه ها (۶)

سوخت 😝😝😜 #طنز #فردوس_برین

بگی شنیدم میام برات ها 😒👊😁 #طنز #فردوس_برین

#حکایت شیخ را گفتند:«فلان کس بر روی آب می‌رود».گفت: «سهل است...

#حکایت گویند شیخ ابو سعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا ب...

پارت دهم -آهن داغ-

𝑀𝑒 𝑝𝑎𝑧 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 17مادر و پدرش ترسیده از پله ها پایین اومدن و ب...

part11🍥🎀#Stepfather#Stepfather#part11روی تخت نشوندش سریع حول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط