my Life

my Life:
Part³:

ویو یونگی:
از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم کی باورش میشد که من یه روزی بابا بشم؟
حتی خودم هم باورم نمیشد
درسته بورام بارداره عشق زندگیم کسی که از همون اول که دیدمش عاشقش شدم الان از من بارداره ¹ ساعتی بود که بیهوش توی اتاق بود و بالاخره بهم اجازه ورود دادن
با دیدن فرشته کوچولوم که مثل بچه ها روی تخت خوابیده بود قند تو دلم آب شد باورم نمیشد(خنده)
انگار باید مواظب دوتا بچه می بودم بورام خیلی ریزه میزه بود و قشنگ تو بغل آدم گم میشد همین ریزه میزه بودنش باعث میشد هر صبح با دیدنش تو بغلم که جمع شده قند تو دلم آب بشه و نتونم خودم رو کنترل کنم و محکم تو بغلم فشارش میدادم که اخرش هم بیدار میشد و با کیوت ترین حالت ممکن غر میزد من واقعا عاشق این دختر بودم و هستم و تا ابد میمونم
رفتم سمتش و دستم رو بردم لای موهای خرماییش و به پیشونیش بوسه ای زدم که پلک هاش لرزید و بالاخره بیدار شد خندم گرفته بود گیج و منگ داشت به اطراف نگاه میکرد محکم بغلش کردم که‌ ....

بورام: عه چیکار میکنی؟ اینجا کجاست؟
یونگی: (خنده و بوسیدن سرش) بیمارستان
بورام: وا بیمارستان چی میخوایم؟ تو چرا میخندی؟
یونگی: یعنی نمیتونم بخندم؟(بازم خنده بچم از خوشحالی روانی شد😂)
بورام: یااا خوب بگو چیشده
یونگی: تو بارداری (با لبخند بهش نگاه میکنه)
بورام:هن؟
یونگی: خوب اره تو بارداری یه بچه ی کوچولو ناناز داره تو شکمت رشد میکنه(با خنده دست میزنه به شکم بورام)
بورام: هن؟(بچه باورش نمیشه هنوز😂)
یونگی: (جر خورد از خنده و باخنده ادامه میده) چیه نکنه بدت میاد از جناب مین باردار باشی؟
بورام: نه اخه......(یهو دست میزنه رو دهنش و چنان جیغ میزنه که یونگی بدبخت از ترس سکته میکنه و بورام همچنان ادامه میده) عررررر حاجی باردارم کیلیلیلیلیلی
وایییییی ننهههههه عررررررر اخ ننههه قربونت بشم مامانی (داره قربون بلای بچش میره)
یونگی:😐(که کم کم خندش میگیره و بلند شد بورام رو تو هوا چرخوند)
بورام: (همونطور که یونگی تو هوا میچرخوندم دستام رو بردم بالا و گفتم) ننهههه من باردارمممم
دیدگاه ها (۰)

my Life Part⁴:ویو بورام:داشتیم همینجوری برا خودمون خوشحالی م...

بچه ها واقعا نمیدونم از کدوم آیدل چی بنویسم یا کلا موضوعش چی...

سلام بچه ها👋ببخشید این چند وقت نبودم حقیقتا خودم خیلی دیگه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط