وقتی تو بلندم بودی
وقتی تو بلندم بودی
پارت ششم
کوک روی صندلی کنار تخت نشست. ساعت دیواری اتاق با صدای خفهای تیکتیک میکرد، انگار عمداً میخواست اعصابش رو خطخطی کنه. پلکهاش سنگین بود، اما جرئت خوابیدن نداشت. میترسید درست همون لحظهای که چشمهاش بسته میشود، ات بیدار شه… و اون نباشه.
دست ات هنوز داخل دستش بود. این بار یکمی گرمتر.
کوک آهسته گفت:
-«یادت هست اولین باری که گفتی خستهای؟»
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، ذهنش لغزید عقب…
---
بارون میبارید. همون کافه همیشگی، کنار پنجره.
ات روبهروش نشسته بود، لبخند میزد، اما چشمهاش… خسته بودند. خستگیای که به شوخی و قهوه و خنده پنهان نمیشد.
+«هیچی نیست کوک، فقط یه کم شلوغ بود.»
و کوک، مثل همیشه، باور کرده بود.
اون روز هم ات گفته بود حالش خوبه.
همیشه میگفت.
---
صدای دستگاه کمی تغییر کرد. کوک از جا پرید.
پرستار وارد شد، نگاهی به مانیتورها انداخت و گفت:
~«نگران نباش، واکنش طبیعیه. بدنش داره برمیگرده.»
برمیگرده…
اما از کجا؟
وقتی پرستار رفت، کوک نفس عمیقی کشید. پیشانیشو رو به دست ات چسبوند.
-«من نفهمیدم…»
صداش لرزید.
-«تو داشتی مریضی تو رو جمع میکردی، من فقط نگاه میکردم.»
پلکهای ات لرزیدند.
خیلی نامحسوس… اما لرزیدند.
کوک نفسش بند امد.
-«ات؟»
چشمهاش کامل باز نشدند، فقط خط باریکی از نور. لبهاش تکون خوردند، بیصدا.
کوک گوشش را نزدیک برد.
زمزمهای ضعیف…
+«خستهم…»
همین.
فقط همین یک کلمه.
اما برای کوک، دنیا ایستاد.
اشک توی چشمهاش جمع شد، لبخند زد، گریه کرد، همه با هم.
-«میدونم…»
دستش رو محکمتر گرفت.
-«این بار نوبت منه. تو فقط بمون.»
ات دوباره بیهوش شد، اما این بار فرق داشت.
دیگه تنها نبود.
کوک صاف نشست، شانو هاش رو عقب داد.
برای اولین بار، به جای ترس، تصمیم در چشمهاش بود.
این بار،
اون قرار نبود فقط تماشا کند.
ادامه دارد… 🤍
مرسی که حمایت میکنید خوشکلا❤❤❤
#جونگ کوک
#جیهوپ
#تهیونگ
#شوگا
#جیمین
#جین
#نامجون
پارت ششم
کوک روی صندلی کنار تخت نشست. ساعت دیواری اتاق با صدای خفهای تیکتیک میکرد، انگار عمداً میخواست اعصابش رو خطخطی کنه. پلکهاش سنگین بود، اما جرئت خوابیدن نداشت. میترسید درست همون لحظهای که چشمهاش بسته میشود، ات بیدار شه… و اون نباشه.
دست ات هنوز داخل دستش بود. این بار یکمی گرمتر.
کوک آهسته گفت:
-«یادت هست اولین باری که گفتی خستهای؟»
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، ذهنش لغزید عقب…
---
بارون میبارید. همون کافه همیشگی، کنار پنجره.
ات روبهروش نشسته بود، لبخند میزد، اما چشمهاش… خسته بودند. خستگیای که به شوخی و قهوه و خنده پنهان نمیشد.
+«هیچی نیست کوک، فقط یه کم شلوغ بود.»
و کوک، مثل همیشه، باور کرده بود.
اون روز هم ات گفته بود حالش خوبه.
همیشه میگفت.
---
صدای دستگاه کمی تغییر کرد. کوک از جا پرید.
پرستار وارد شد، نگاهی به مانیتورها انداخت و گفت:
~«نگران نباش، واکنش طبیعیه. بدنش داره برمیگرده.»
برمیگرده…
اما از کجا؟
وقتی پرستار رفت، کوک نفس عمیقی کشید. پیشانیشو رو به دست ات چسبوند.
-«من نفهمیدم…»
صداش لرزید.
-«تو داشتی مریضی تو رو جمع میکردی، من فقط نگاه میکردم.»
پلکهای ات لرزیدند.
خیلی نامحسوس… اما لرزیدند.
کوک نفسش بند امد.
-«ات؟»
چشمهاش کامل باز نشدند، فقط خط باریکی از نور. لبهاش تکون خوردند، بیصدا.
کوک گوشش را نزدیک برد.
زمزمهای ضعیف…
+«خستهم…»
همین.
فقط همین یک کلمه.
اما برای کوک، دنیا ایستاد.
اشک توی چشمهاش جمع شد، لبخند زد، گریه کرد، همه با هم.
-«میدونم…»
دستش رو محکمتر گرفت.
-«این بار نوبت منه. تو فقط بمون.»
ات دوباره بیهوش شد، اما این بار فرق داشت.
دیگه تنها نبود.
کوک صاف نشست، شانو هاش رو عقب داد.
برای اولین بار، به جای ترس، تصمیم در چشمهاش بود.
این بار،
اون قرار نبود فقط تماشا کند.
ادامه دارد… 🤍
مرسی که حمایت میکنید خوشکلا❤❤❤
#جونگ کوک
#جیهوپ
#تهیونگ
#شوگا
#جیمین
#جین
#نامجون
- ۲.۷k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط