شب تولدم
شب تولدم
پارت 7
ویو جونگ کوک
چشامو باز کردم اشک تو چشام جمع شد هیچکس گریه منو تا امشب ندیده بود
جونگ کوک: اینارو از من بکنیننننننننن(عربده و گریه )
پرستار: به هوش اومده اقای جئون لطفا اروم باشین
جونگ کوک: من پرنسسم رو از دست دادم میگی اروم باش (عربده) پرستار: لطفا اروم اینجا بیمارستان
همه پرستار ها اومدن گرفتنم سرمو چرخوندم با صورت اتمواحه شدم
جونگ کوک: این... این اتتت منه
دکتر:(پرده رو کشید) اشتباه میکنین ایشون اسمشون ات نیست (با استرس)
جونگ کوک: کسی که تنها دلیل زندگیشو نشناسه باید بمیره بزن به چاک
دکتر: من اجازه دادن این خانم رو به شما ندارم
جونگ کوک: چی یا میری یا یه گلوله تو سرت خلاصت میکنم
دکتر و پرستارا با ترس رفتن
رفتم روی تخت ات نشستم
جونگ کوک: ات قشنگم داشتی چیکار میکردی
ویو ات: چشامو باز کردم جونگ کوک بود همه حرفاشونو شنیدم اما من نمیخوام عاشق قاطل پدر و مادرم باشم حلقه توی دستمو در اوردم دست جونگ کوک رو گرفتم گذاشتم توی دستش
ات: پرستار لطفا اتاق منو عوض کنید
جونگ کوک: اتتتت نه نمیزارم
پرستار: چشم
پرستار اتاقموعوض کرد
ات: من گفتم بهشون بگین مردن
پرستار: گفتیم خودشون دیدنتون
ات:جونگ کوک چیکار شده چرا بستری بود
پرستار رگشون رو زده بودن
با شنیدن این حرف اشک تو چشام جمع شد
ات: برو ببین خوابه یا نه (گریه)
پرستار: چشم
5 مین بعد
پرستار: خوابن
ات: میخوام برم پیشش فعلا من برم پیشش یکم باشم میام دوباره
پرستار: اگه بتونین راه برین که خیلی خوبه چون ضربه به مغز وارد شده میترسیم فلج بشید پس راه برین
ات: باشه
رفتم پیش تهیونگ به دستش نگاه کردم یه بوس از دستش کردم
ات: چرا چرا من برات مهمم ولی دیگه نمیخوام باهات باشم قاطل پدرم و مادرم تویی نمیخوام پیشت باشم
یکم پیش جونگ کوک بودم رفتم بیرون که کلی و جیمین و تهیونگ روی صندلی نشسته بودن متوجه من نشدن
کلی: نمیتونم نفس بکشم
خیره بهش نگاه کردم
ات: ک... کلی(با درد)
تهیونگ: یا خدااا
جیمین: صبر کن چیییی ات
کلی: ات زنده ای
ات: تهیونگ چمدونمو از عمارت بیار کلی میشه خونه شما بمونم
کلی: اره قشنگم
ات: مرس
نشستم روی صندلی کنار جیمین
ات: کاش منم مثلش جرعت داشتم اگه این جرعتو داشتم کاری میکردم زنده نمونم
جیمین: ات اع
ات: دیگه زندگی برام تموم شد
یهو جونگ کوک مثل دیوونه ها اومد بیرون
جونگ کوک: ات ات لطفا لطفا نرو بدون تو نمیتونم (گریه)
ات: بچه ها میرم حیاط فعلا
تهیونگ: منم میام همشون رفتن جونگ کوک هم رفت دنبالشون
ات: من اومدم که تو نباشی خستم نکن
داشتم میرفتم داخل که جونگ کوک کلت طلایشو گرفت رو سرش
جونگ کوک: اگه بری تمومم
برگشتم سمتش
ات: منو بزن(گریه)
جونگ کوک کلتو انداخت زمین محکم بغلم کرد تو بغلش گریه کردم کلی هم بهش مشت زدم اما ولم نکرد
دکتر: شما حق راه رفتن ندارین
ات: هیش جونگ کوک
ات: من گفتم برین لطفا
جونگ کوک: یه بار فقط یه بار دیگه بهم شانس بده
ات: شرمندم اقای جئون شما قاطلید
جونگ کوک:(در حال اشک ریختن)
ات: گریه نکن
ویو ات: هنوز دوسش دارم اما اون قاطل پدر و مادرمه دلم نمیخواست گریه کنه هیچوقت تا حالا گریه نکرده بود جیمین و تهیونگ با تعجب نگاه جونگ کوک میکردن
جونگ کوک: برات مهمه (داد) مهم بود میموندی(اروم و گریه)
پارت 7
ویو جونگ کوک
چشامو باز کردم اشک تو چشام جمع شد هیچکس گریه منو تا امشب ندیده بود
جونگ کوک: اینارو از من بکنیننننننننن(عربده و گریه )
پرستار: به هوش اومده اقای جئون لطفا اروم باشین
جونگ کوک: من پرنسسم رو از دست دادم میگی اروم باش (عربده) پرستار: لطفا اروم اینجا بیمارستان
همه پرستار ها اومدن گرفتنم سرمو چرخوندم با صورت اتمواحه شدم
جونگ کوک: این... این اتتت منه
دکتر:(پرده رو کشید) اشتباه میکنین ایشون اسمشون ات نیست (با استرس)
جونگ کوک: کسی که تنها دلیل زندگیشو نشناسه باید بمیره بزن به چاک
دکتر: من اجازه دادن این خانم رو به شما ندارم
جونگ کوک: چی یا میری یا یه گلوله تو سرت خلاصت میکنم
دکتر و پرستارا با ترس رفتن
رفتم روی تخت ات نشستم
جونگ کوک: ات قشنگم داشتی چیکار میکردی
ویو ات: چشامو باز کردم جونگ کوک بود همه حرفاشونو شنیدم اما من نمیخوام عاشق قاطل پدر و مادرم باشم حلقه توی دستمو در اوردم دست جونگ کوک رو گرفتم گذاشتم توی دستش
ات: پرستار لطفا اتاق منو عوض کنید
جونگ کوک: اتتتت نه نمیزارم
پرستار: چشم
پرستار اتاقموعوض کرد
ات: من گفتم بهشون بگین مردن
پرستار: گفتیم خودشون دیدنتون
ات:جونگ کوک چیکار شده چرا بستری بود
پرستار رگشون رو زده بودن
با شنیدن این حرف اشک تو چشام جمع شد
ات: برو ببین خوابه یا نه (گریه)
پرستار: چشم
5 مین بعد
پرستار: خوابن
ات: میخوام برم پیشش فعلا من برم پیشش یکم باشم میام دوباره
پرستار: اگه بتونین راه برین که خیلی خوبه چون ضربه به مغز وارد شده میترسیم فلج بشید پس راه برین
ات: باشه
رفتم پیش تهیونگ به دستش نگاه کردم یه بوس از دستش کردم
ات: چرا چرا من برات مهمم ولی دیگه نمیخوام باهات باشم قاطل پدرم و مادرم تویی نمیخوام پیشت باشم
یکم پیش جونگ کوک بودم رفتم بیرون که کلی و جیمین و تهیونگ روی صندلی نشسته بودن متوجه من نشدن
کلی: نمیتونم نفس بکشم
خیره بهش نگاه کردم
ات: ک... کلی(با درد)
تهیونگ: یا خدااا
جیمین: صبر کن چیییی ات
کلی: ات زنده ای
ات: تهیونگ چمدونمو از عمارت بیار کلی میشه خونه شما بمونم
کلی: اره قشنگم
ات: مرس
نشستم روی صندلی کنار جیمین
ات: کاش منم مثلش جرعت داشتم اگه این جرعتو داشتم کاری میکردم زنده نمونم
جیمین: ات اع
ات: دیگه زندگی برام تموم شد
یهو جونگ کوک مثل دیوونه ها اومد بیرون
جونگ کوک: ات ات لطفا لطفا نرو بدون تو نمیتونم (گریه)
ات: بچه ها میرم حیاط فعلا
تهیونگ: منم میام همشون رفتن جونگ کوک هم رفت دنبالشون
ات: من اومدم که تو نباشی خستم نکن
داشتم میرفتم داخل که جونگ کوک کلت طلایشو گرفت رو سرش
جونگ کوک: اگه بری تمومم
برگشتم سمتش
ات: منو بزن(گریه)
جونگ کوک کلتو انداخت زمین محکم بغلم کرد تو بغلش گریه کردم کلی هم بهش مشت زدم اما ولم نکرد
دکتر: شما حق راه رفتن ندارین
ات: هیش جونگ کوک
ات: من گفتم برین لطفا
جونگ کوک: یه بار فقط یه بار دیگه بهم شانس بده
ات: شرمندم اقای جئون شما قاطلید
جونگ کوک:(در حال اشک ریختن)
ات: گریه نکن
ویو ات: هنوز دوسش دارم اما اون قاطل پدر و مادرمه دلم نمیخواست گریه کنه هیچوقت تا حالا گریه نکرده بود جیمین و تهیونگ با تعجب نگاه جونگ کوک میکردن
جونگ کوک: برات مهمه (داد) مهم بود میموندی(اروم و گریه)
- ۵۷.۸k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط