{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۵

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۵


جونگ کوک که از پله ها پایین آمد و پسر عمویش را بغل کرد و به سمته مبل هدایت کرد، جیمین به اطراف سالن نگاه کرد و گفت : جای قشنگیه جونگ کوک میشه زندگی آرومی توش داشت
جونگ کوک خندید و گفت : دلبازه یه سول این‌جا رو انتخاب کرد
یه سول با لحن بسیار آرامی و مهربانی بیان کرد : جیمین شی چرا با ما زندگی نمیکنی اینجوری خیلی خوب میشه مگه نه جونگ کوک
جونگ کوک حرف همسرش را تایید کرد ولی جیمین تلخندی زد : من توی آپارتمان نزدیک به بیمارستان راحتم از بس که دور از شهر زندگی کردیم که دیگه می‌خوام وسط هیاهوی شهر و در کنار بیمارستان زندگی کنم
جونگ کوک به تصمیم او احترام گذاشت و گفت : باشه جیمین هرطور راحتی اما بدون که اینجا خونه خودته هیچوقت و خانواده تو اینجا ست
لبخند تلخی روی لب های جیمین نشست : خیلی ممنونم جونگ کوک
جیمین غرق در افکار خودش شد که ناگهان صدای نازک و لرزانی سکوت سالن را شکست : جیمی
صدای میسو مثل یک نت موسیقیِ قدیمی و آشنا در فضای ویلا پیچید. جیمین خشکش زد. انگار زمان به عقب پرتاب شد. قلبش برای لحظه‌ای از تپش ایستاد و تمام خاطراتی که سعی کرده بود دفن کند، جلوی چشمش جان گرفتند. لرزش خفیفی در دست‌هایش نشست با ناباوری سرش را چرخاند و به چشم‌های معصوم میسو نگاه کرد. هیچ‌کس، از روزی که هویون را از دست داده بود، جرات نکرده بود او را با این نامِ مخفف و صمیمی صدا بزند. «جیمی» اسمی بود که فقط از زبان هویون با لحن گنگ و خفنی شنیده می‌شد میسو که از شوکِ ناگهانی جیمین چیزی نمی‌فهمید، دوباره با همان لحن شیرین و کش‌دار تکرار کرد: جیمی... و دست‌های کوچکش را به سمت او دراز کرد. یه سول مادر جوان میسو که برای خبر دادن به صرف شام طرفای میز بود و حال آمده بود سالن با دیدن چهره‌ی رنگ‌پریده و چشمان لرزان جیمین، در جای خود میخکوب شد با صدایی که به سختی شنیده می‌شد زمزمه کرد: جیمین... میسو فقط... اون فقط داره کلمات رو بهم می‌بافه... همین
جونگ کوک سریع گفت : آره اون تازه داره حرف یاد میگیره
اما جیمین صدایی نمی‌شنید او فقط به لب‌های کوچک میسو خیره شده بود و در ذهن خود صدای عشق اش را جستجو می‌کرد که دقیقاً با همین اسم، او را صدا می‌زد میسو با آن چشم‌های گرد و سیاهش، نیم‌دقیقه بدون پلک زدن به جیمین خیره ماند دهان کوچکش کمی باز مانده بود و دستش روی پای عروسک خشک شد.جیمین خودش را سریع جمع و جور کرد و نگاه پر از غم اش را به میسو دوخت کرد و گفت: سلام خانم کوچولو
دیدگاه ها (۰)

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۶همین یک جمله کافی بود تا موتور دلبر...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۷جیمین در آرامش کاملا مشغول خوردن غذ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۴جیمین : بعد از اون شب زندگی همه عوض...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۳میسو با دیدن قامتِ بلند و چهره‌ی خن...

Slave ♡ Season ♡ Part ۱۹۸یه سول میانه روز بود و میسو هنوزم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط