{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۳

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۳


میسو با دیدن قامتِ بلند و چهره‌ی خندانِ پدرش، ناگهان لجبازی را فراموش کرد چشمانش از خوشحالی برق میزدند و با همان شلوار و زیرپوشِ سفید و ساده‌اش، چهار دست و پا خودش را روی سینه‌ی جونگ‌کوک انداخت.
با صدایی ظریف و پر از شوق فریاد زد : بابا! بابا
دست‌های کوچکش را به صورت جونگ‌کوک کشید : آسمون بابایی لیاس نمی‌پوشه میسوی من ..میسو دهانش را روی گونه پدرش گذاشت و خندید
جونگ‌کوک که از این استقبالِ گرم قند در دلش آب شد میسو را به هوا پرتاب کرد و دوباره در آغوش گرفت. صدای خنده‌های ریسه‌رفته‌ی میسو و قهقهه‌های بمِ جونگ‌کوک، فضای اتاق را پر کرده بود. یه سول در حالی که نفس راحتی کشید، موهای آشفته‌اش را پشت گوش زد و با نگاهی سرشار از عشق، تماشاگرِ این دو نفر بود که حالا روی تخت با هم غلت می‌زدند.
جونگ‌کوک در حالی که میسو را روی تخت قلقلک می‌داد ، ناگهان با زیرکی یک توت‌فرنگی درشت و سرخ را از جیب سویشرتش بیرون آورد. میسو با دیدن خوراکی، چشم‌هایش گرد شد و با هیجان «اووه» بلندی گفت. جونگ‌کوک توت‌فرنگی را جلوی دهان کوچک میسو گرفت و میسو با آن دو دندان خرگوشی‌اش، گازی به میوه زد و از خوشحالی پاهایش را روی تخت کوبید
سپس جونگ‌کوک، در حالی که میسو سرگرم خوردن کرد، نگاهش را به سمت یه سول برمی‌گرداند. بازوی همسرش را آرام گرفت و او را به سمت خودش کشید. در میان هیاهوی شیرین میسو و نور گرمی که اتاق را پر کرده، جونگ‌کوک با لحنی که فقط یه سول می‌شنود، زمزمه کرد : خسته نباشی مامان مهربون... و لب‌هایش را نرم و طولانی بر پیشانی و سپس لب‌های او نشاند.
یه سول برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست و تمام خستگیِ لباس پوشاندن به میسوی لجباز در آغوش گرم جونگ‌کوک دود شد آهسته ازش فاصله گرفت و گفت : عزیزم جیمین شی واسه ناهار میاد دیگه نه
جونگ کوک موهای همسرش را نوازش کرد میسو غلط زد و روی شکم اش دراز کشید بلافاصله سرش را مانند یک مارمولک بالا گرفت و کنجکاو به مادر و پدرش که درحال حرف زدن بودن خیره شد دختر کوچک فکر میکرد در مورد اون دارن صحبت می‌کنند، جونگ‌ کوک با لحن ملایمی گفت : من که بهش گفتم امروز باید بیاد دیگه نمی‌دونیم میاد یا نه
یه سول دست شوهرش را گرفت و با لبخند گفت : میاد من مطمئنم بخاطر میسو هم که شده چند ماه نیومده بخاطر همین خیلی تدارک می‌بینم
جونگ کوک آهسته پیشانی‌ همسرش را بوسید و گفت : همسر مهربون من
میسو با دیدن پدرش که مادرش را بوسید جیغ الکی کشید و دست هایش را به سوی پدر جوانش دراز کرد جونگ کوک خنده بلندی کرد و دخترش را به آغوش گرفت : حسودی می‌کنی زندگی من بخورمت من .. کوچولو
دیدگاه ها (۰)

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۴جیمین : بعد از اون شب زندگی همه عوض...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۵جونگ کوک که از پله ها پایین آمد و...

♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۲یک و نیم سال بعددر آن اتاق خواب، ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۱ صدایِ لرزانِ نفس‌های خودش و ریزشِ ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۷جیمین در آرامش کاملا مشغول خوردن غذ...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۱۷سئول‌..صبحبیمارستان‌ سِوِرانس..نور ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط